خانم ویرگول

اینطوری است که وقتی به ویرگول میرسی، باید کمی مکث کنی!

چشمه هاتان،جوشان،گاوهاتان،شیر افشان باد!

سال نو، شروع نو...

روز از نو ، روزی از نو!

+ ویرگول ; ٢:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٩
comment نظرات ()

چه بی اندازه خوشبختی!

یک روز هایی هم مثل امروز، از شدت خوشبختی، می ترسم... از اینکه اینقدر یک روز می شود شیرین باشد می ترسم...!

من 92 را با ترس شروع کردم. با هراس. خوب یادم هست شب سال تحویل که کنار شوفاژ کز کرده بودم و می لرزیدم و زیرلبی میگفتم "توروخدا نیاد...!" اما پرونده اش را با لبخند می بندم، با یک عصر چهارشنبه دل انگیز، با عطیه جان و انقلاب و بینگیلی آبی و نقره ای...

+ ویرگول ; ٦:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢۸
comment نظرات ()

بررسی کاملا علمی

از کاهش بی بدیل انفجارای امسال مشخصه چه کمری از مردم زیر فشار مشکلات اقتصادی تا شده...!

+ ویرگول ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٧
comment نظرات ()

نخواستیم...!

بعضی وقتا فکر میکنم خدا و سرنوشت و این دست مقصرای وقایعی که برای آدما پیش میاد، اگه یه سری شخصیت توهمی مبتلا به سادیست بودن هم، باید یه عده رو ول می کردن. اصن چه معنی میده هر کی در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشتر دهنشو صاف کنه؟ الان اونی که این عقیده رو رواج داد میخواسته شخصیت خدا رو ببره زیر سوال یا ما رو؟ بعد عذرخواهی میکنم ساقی جان، من الان مقرب ام؟ من نسبتی با کسی دارم که مقرب است در بزم شما؟ 

بکش بیرون سر جدت ساقی،بکش بیرون از این تفکر!

+ ویرگول ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

رویاهای با شکم گرسنه

دیشب خواب دیدم جلوی در سوم دانشگاه جشن و آتیش بازیه. به هر کی یه برگه با شماره عضویت داده ن به رنگ زرد و نوشته سیاه. وسطای جشن با زهرا بودیم که مانتو مشکی و شال سبز داشت یهو زن دایی معصوم و یه خانم مسن با رژ صورتی و یه خانم جوون تر اومدن گفتن شماره هاتونو ببینیم. شماره هامون چهار هزار و خرده ای بود. خانمه گفت ما عضو یه انجمن مخفی هستیم( زن دایی نشسته بود رو صندلی ایستگاه اتوبوس که رو به پیاده رو بود(!) و پاهاشو می مالید،هی هم سر به تایید تکون می داد) و باید چک کنیم شماره هاتون اوله یا نه. اگه اول باشه مجازات میشین. هی موقع حرف زدن با انگشت میزد بهم. از آقای حراستی دو تا ماشین حساب گرفتیم شروع کردیم محاسبه. مال زهرا اول نبود. تابلود بود دیگه، زوج بود. هی بهش میگم باز میشینه حساب میکنه. ماشین حساب من شکل ساندویچ ساز بود که جواب رو یا می نوشت، یا ساندویچ میکرد به اون تعداد لاش قطعات گوشت چرخ کرده می ریخت میداد بیرون. آخرش که حس کردم دارم به جواب میرسم زد تو فاز ساندویچ. هی من عدد میزدم این ساندویچ میداد. آخرش زن دایی حوصله ش سر رفت،رفت گفت اینو بیارینش. خانمه که رژ داشت با انگشت زد بهم که بیا. من عصبانی شدم که زنیکه پنجاه سالته انقد به من دس نزن. مردم تایید کردن و زنه کنف شد. بعد مامور جوونه که فهمیدم الهه س گفت من میارمش. منم دنبالش رفتم.بلوار دانشجو رو تو ظلمات تا ته رفتیم رسیدیم به یه خونه با در نیمه باز زنگ زده. الهه به چپ و راست نگا کرد کسی نباشه رفت تو. منم همین کارو کردم رفتم تو. بعد دیدم کل فامیل جمع شده ن دور یه میز دراز که نزدیک سرش دایی کوچیکه م هست و دور ته مه هاش دو ردیف صندلیه که رو یکیش زن سابق داییه. منو نشوندن وسط وسط و شروع کردن به بحث که حالا که عددش اوله چقدر باید زندانی بشه. بعد من زن دایی سابقمو دیدم گفتم عع شمام اینجایی؟ چی صدات کنم؟ داییم گفت زن دایی، زن دایی از دور نگاش کرد گفت تو فقط منو اذیت میکنی، خاله بزرگه پرید وسط که داشتیم در مورد حبس زندانی ضحبت میکردیم و خلاصه فیصله داد بحثو. منم رفتم تو فاز در و دیوار که همچی ویکتوریایی و قدیمی و اینا بودن.بعد بعد من گوشیمو در آوردم محاسبه کنم واقعا اوله عدد؟ یهو همه نفسشونو دادن تو و شروع کردن پچ پچ . جاسوس جاسوس گفتن و اینا. بعد من گوشیمو چرخوندم که دیوونه ها دارم محاسبه میکنم. تازه به هر کی اس بدم کجام عمرا باور کنه که انقد ماجراتون احمقانه س. خب توهین خفنی بود ولی کسی نفهمید. نمیدونم چرا تو خواب اینقد بی تربیت می شم. عقده های فروخورده دارم لابد. بعد همینطور که اینا داشتن حرف میزدن من یهو کشف کردم عددم 33* 18 عه(!!) و بلند گفتم چه حسی پیدا میکنین اگه بهتون بگم سرکارین؟ بعد خاله م خوشحال شد گفت چیه؟ گوشیو نشون دادم که آه، کنف شدین؟ هار هار هار!بعد در ادامه همه پاشدن که برن. زن دایی معصوم و خواهر دوقلوی الهه و دختراش دور من که داشتم دکمه های مانتو آجریمو می بستم جمع شدن و گفتن که تنها نرم و تاریکه و اینا. زن داییم دستشو دراز کرد بازومو بگیره خودمو کشیدم عقب. بلند گفتم خواهش میکنم وانمود نکنین براتون مهمه. الهام گفت عه سارا...رفتم عقب تر گفتم خواهش می کنم، خواهش می کنم! بعد رو به اونایی که دور میز بودن عربده کشیدم مثلا فکر کردین که چی؟؟ چون عددم اوله باید زندانی شم؟؟ مثلا اگه عددم اول بود چه غلطی میخواستین بکنین باهام ها؟ هااااا؟؟؟بعد اینجا حس کردم حنجره م درد گرفته و دیگه عربده نکشیدم.بعد اون وسط یه جانور کلاه گیس پودری شبیه آمبریج بود که نمیدونم وسط فامیلامون چیکار میکرد، تف کردم روش اومدم بیرون. هوا داش روشن میشد. همین که درو بستم فهمیدم کفشامو ورنداشتم. ایش. ضایع بود در بزنم بگم کفشامو بدین. پا برهنه سوار اتوبوس ولنجک شدم و دوربین خوابم همونجا که وایساده بودم موند. اتوبوس تو مه آخر چمران محو شد.

+ ویرگول ; ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

خاستگاه:سوراخی در آسمان

یارو چار اپیزود فرندز و سوپرنچرال و ومپایردایریز به زبان اصلی دیده با زیرنویس فارسی، بعد راست راست تو چشمای منی که ان سال قبل از الانی که دارم اینترمدیت رو تموم میکنم تو یه کشور دیگه که خودمم توش غریب بودم یه هفته نقش مترجمشو ایفا کرده م، نشسته م کنار دستش همون فیلما رو بدون زیرنویس براش توضیح داده م، اصلا همه اینا به کنار، منی که دارم اینتر مدیت رو تموم می کنم(تف به ریا در ضمن!) نا میکنه، میگه: تو یکی حرف نزن، انگار چقدر انگلیسی حالیشه...چند تا فیلم زبان اصلی دیدی بدبخت؟!

 

یعنی من مونده م، علم ژنتیک چه نقشی داشته تو خویشاوندی ما، والاغیرتا نیم مول از این اعتماد به سقف به من رسیده بود اتم شکافته بودم تا الان!

 

+بابت غلط های املایی انشایی تایپی پوزش، نمیبینم متن رو!

+ ویرگول ; ٥:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٥
comment نظرات ()

خشم ویرگول

بعله دیگه، بعضی وقت ها هم اینطوری میشه...

استاد محترم هفته پیش تاکید کرده ن که هفته دیگه پامیشین میاین و اگه نیومدین من میدونم و شما و چی و چی. ما هم که حرف گوش کن امروز دل از رختخواب گرم و نرم خویش برکندیم و خود را به آغوش خیابان سپردیم و دم صبحی زیر نم نم بارون زیر نور خورشید(!) خود رو به دانشگاه که مثل شمال ، یا مثل لندن حتی، ابرپوش و بادوَز بود، رسوندیم تا ببینیم خودمونیم و یکی از پسرها که هم محلمان است و یکی از پسرها که هم محلمان نیست. بعد هم مثل این ترمک های بچه مثبت از همه جا بی خبر هی جلوی در کلاس سه تایی قدم رو رفتیم تا دیدیم خود استاد هم نمیاد و کنفت شدیم. الانم از سایت یونی در خدمتتونیم!

 

حالا بچه ها هیچی ولی من دستم به استاد برسه..!!

+ ویرگول ; ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

مصائب بعد از عمل

مادرجان بهار از بچگی به گوشت علاقه نداشته. مثلا، آن موقع که کنکور داشته چون دو تا بچه کوچک توی خانه داشته اند توی اتاقکی روی پشت بام درس میخوانده؛ نقل است مادربزرگم برای تقویت وی، هی برایش گوشت بار میگذاشته و عصاره گوشت را با چند قطعه از خود گوشت توی شیشه مربا می ریخته میاورده بالا برای مادرجان بهار ما. بعد مجبورش میکرده سر بکشد. بعد مادرجان میگفته :«خب برو دیگه، گوشتاشو میخورم بعدا!» و بعد که مادربزرگمان پایین راه پله محو می شده، گوشت ها را مینداخته برای گربه ها...!!!

 

بعد تصورش را بکنید الان که زور شوهرش بالای سرش می باشد و از آن بدتر زی با ملاقه و کفگیر بالای سرش می ایستد تا غذایش را تمام کند، هر روز نهار و شام یک سیخ جگر، یک سیخ کباب خانگی، یک عدد شامی مرغ به خوردش می دهند. آن هم در حالی که ما دورش می نشینیم و خورش بامیه و قورمه سبزی و قیمه و غذاهای متنوع دیگر میخوریم. من بودم اعتصاب غذا می کردم اصلا. طاقتی دارد ها!

+ ویرگول ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

به ما چه که کلاغه قارقار میکنه؟

کاش این پسره،سینا حجازیو میگم، یه ترک طولانی داشت،... ده دقیقه، بیست دقیقه،اصلا جهنم،تا یک ساعتشم پایه ام،...که تو این روزای زهرماری بتونی هدفون رو بذاری تو گوشت و همینو لوپ کنی بخونه،هی بخونه، هی بازم بخونه...

 

لامصب عجیب حال آدمو خوب میکنه...از بارون که تهش دماغشو میکشه بالا، تا گلدون شمعدونی ش که صدای نیش بازش از همون اول تا آخر تو ترک پیچیده...

+ ویرگول ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢۱
comment نظرات ()

نسل سوخته ما نیستیم کیه پس؟

ما دبستان بودیم پسرداییمون پز میداد به راهنماییا پیک شادی نمیدن و دلتون آب که من مشق عید ندارم.

 

رفتیم راهنمایی دختر خاله مون پز میداد به دبیرستانیا مشق عید نمیدن و دلتون آب من عید میخورم و میخوابم.

 

رفتیم دبیرستان خواهرمون پز میداد رفتم دانشگاه و از اون قیف برعکس گذشتم و عیده و تعطیلات و الخ.

 

الان ایمیلمو باز کردم استاد میل زده منتظر پیک شادی باشید...!!

+ ویرگول ; ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٩
comment نظرات ()

اطلاعیه

مامان را از بیمارستان آوردیمش.

جدا از اینکه زی مدام گریه می کند همچنان، و اینکه چشم ها(و قبلا شقیقه هایش) به قدری ورم کرده و کبود شده که فقط از روی صدایش مطمئنیم شخص مادرجان بهار.ان را تحویل گرفته ایم، خوب است و سرحال. هی هی کمپوت میخورد و گوشت و ماهی بسته ایم به شکمش و اشکش دارد در میاید اصلا یک وضعی.

ممنون از انرژی مثبت همگی...

+ ویرگول ; ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

از اول نباش لااقل لعنتی...!

هرچند وقت یک بار دوره می افتم به همه آدم هایی که در حال حاضر دوستم دارند می گویم دوستم نداشته باشند. آنقدر هم کولی بازی در میاورم که بندگان خدا خودشان به صرافت بیفتند. بعد هم تا یک مدتی به این فکر می کنم که چه نوع مرگی را ترجیح می دهم داشته باشم که بیشتر و بیشتر زجر بکشم تا گناه هایم در حق آنها حسابی پاک پاک بشود.

چون یک نفری که دوستش می داشتم یکهو رو می کند که دوستم نداشته. یا دیگر دوستم ندارد. یا یکی دیگر را ترجیح میدهد دوست داشته باشد. مامان و خاله و داداش و همسایه و همکلاسی هم ندارد.

 

+اینقدر حساس شدم که عنوان نوشته ها جمله نباشد، الان که نگاه می کنم کلا دو سه تا پست بیشتر ندارم که عنوانش جمله نباشدخنثی

+ ویرگول ; ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

توی قلب فنچولی ام هم جا نمی شوی حتی

بعضی وقت ها هم که دست به قلم می شوم برایت( یا درباره ات) بنویسم، مثل الان، نیم ساعت خیره می مانم به صفحه سفید و آخرش هم رویم نمی شود سفیدی اش را بر هم بزنم...

میدانی عطیه جان! بعضی چیزها به رشته تحریر در نمی آیند، به قول خودت من باید بعضی چیزها را نگه دارد توی قلب فنچولی ام! چون وقتی می نویسی انگار درست حقی که به گردنت دارند ادا نکرده ای، انگار ضایعشان می کنی، انگار حرمتشان را می شکنی...

دوست دارم در موردت بنویسم، از همین «من باشم و تو...» هایی که خیلی ها می نویسند، من بلد نیستم ولی تو را کلمه کنم روی کاغذ...!

+ ویرگول ; ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

همون همیشگی لطفا:((

من تا یخم با این وبلاگ جدیده باز شه و با هم خودمونی شیم خیلی طول میکشه گویا... اصن به لحاظ عاطفی با هم کنار نمیایم!!

 

عزیزان پیشنهادی در این راستا به ذهنتون خطور میکنه آیا؟(آیکن ویرگول اندیشمند!)

+ ویرگول ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٦
comment نظرات ()

مکالمه اس ام اسی(1)

مامان: سلام طلایی، الان کجایی؟

من:سر کوچه مون، دم خونه مون!

مامان: بیا که خوش اومدی!

من:غنچه بودم شکفتم حتی!!

 

+بعله،مادرجان بهار ما همنقدر اهل دل است...!نیشخند

+ ویرگول ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

جام هم خالی نیستا...ولی...

به این نتیجه رسیدم که مامان را نبینم تا وقتی مرخص بشود از بیمارستان...مطمئنم تمام بغض هایی که این چند وقت فرو خوردم یکجا خواهند ترکید...

 

میگویند احساس ندارد؟ بگویند...!

+ ویرگول ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

کمال گرای سرخورده

یه روزایی هم هست که میخوام پاک کن بردارم موجودیتمو از هستی محو کنم کلا.

+ ویرگول ; ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

اگه خدایی وجود داشت مطمئن باش به جهنمشم راهت نمیداد

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ویرگول ; ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٤
comment نظرات ()

و صورت خیس من لحظه تحویل گرفتن کارت...

چقدر بعضی چیزها زود معمولی می شود...

من با مامان رفتم دکتر. من عکسش را تحویل دکتر دادم. من مطب دکتر متخصصی که معرفی کرده بود پیدا کردم. من از همان چهارشنبه که رفتیم عینک سازی و بعد مطب دکتر رو به رویش،تا همین شنبه ای که وبلاگ را باز کردم نگاهش می کردم و چشم هایم پر از اشک می شد. گلویم پر از بغض. صدایم می لرزید و رویم را می کردم آن طرف.

 

امروز وسط شلوغی و همهمه کنفرانس به مامان زنگ زدم، قبل از اینکه ببرندش توی اتاق عمل. یک لحظه به خودم آمدم و دیدم ایستاده ام وسط جمعیت سرگشته مهمان ها و دانشجو ها، تکیه داده ام به دیوار و انگار نه انگار نیم ساعت بعد مامان زیر دست جراح است، برایش تعریف می کنم که کلاس ریاضی تشکیل نشده و بچه های برق کلاس را پیچانده اند...

+ ویرگول ; ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱۳
comment نظرات ()

من و جناب روان شناس (3)

جناب روان شناس: تو باید باباتو ببخشی.

ویرگول:چرا؟

جناب روان شناس: چون تو بی نهایت شبیه باباتی. مطمئنا تو هم تو شرایط یکسان همین کارو می کردی.

ویرگول:اوهوم.

جناب روان شناس: و مطمئنا تو هم انتظار داری ببخشنت. پس می بخشیش؟

ویرگول: نچ.

جناب روان شناس: د آخه چرا!؟!

ویرگول: چون هیچوقت خودم رو هم نبخشیدم.

.

+ ویرگول ; ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱۳
comment نظرات ()

 

خانه ای که مادر تویش ندارد خانه نمی شود اصولا. این را توی چند بار غیبت کوتاه و بلند مامان حس کرده ایم-و می کنیم.

 

خاله بزرگه و مادربزرگ آمده اند خانه ما. که مراقبمان باشند، دو تا آدم گنده بیست و چند ساله با یک پسر دو متری گیرم نوزده ساله نمیتوانند زندگی خودشان را بچرخانند گویا.اینکه میگویم نه که از سر ناشکری و غرغر باشد، بلکه واقعا میخواهم بگویم حضور هر آشنا و غریبه ای که سعی می کند جای مامان را پر کند زندگی ما را مختل می کند. تازه آشنا که باشد چه بدتر، هی باید آبروداری کرد.

 

صبح ساعت شش مرا که ساعت نه صبح تازه میخواستم راه بیفتم بیدار کرده اند و فکر کرده اند خواب مانده ام. رفته ام توی آشپزخانه و دیده ام دارند آشپزخانه را می تکانند و همه چیز را جابجا می کنند که جا باز شود و مامان حس کند خانه مرتب شده. رفته اند توی اتاق میم(همان دو متری پاراگراف قبل را عرض میکنم) و کل جزوه ها و پوشه ها و کتاب هایی که میم موقع درس خوندن پخش می کند دورش چیده اند روی هم گوشه اتاق، گمانم نصفش را هم به خیال اینکه کاغذ باطله است ریخته اند دور. و دیشب هر سه مان را راس ساعت هفت و نیم شام داده اند و ساعت ده خاموشی صادر کرده اند-حالیانکه میم و من قصد داشتیم تا صبح درس بخوانیم. الان هم که من دارم اینها را از سایت دانشگاه می نویسم، خاله بزرگه افتاده به جان اتاق من، فنگ شویی راه انداخته که سردرد های گاه و بیگاهم خوب بشود. و خب چیزی هم که نمی شود گفت، می شود؟

+ ویرگول ; ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱۳
comment نظرات ()

من و جناب روان شناس (2)

جناب روان شناس: شما باید خوابت رو منظم کنی، تغذیه ت کنترل ببشه، هفته ای سه روز هم ورزش کنی.

ویرگول: قربان جسارتا من چهار روز هفته رو از صبح تا شب دانشگاهم، یه روزشم از صبح تا عصر، اون دو روز هم تعطیله!

جناب روان شناس: پس برو بمیر.

لبخند ملیح.

+ ویرگول ; ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٢
comment نظرات ()

من و جناب روان شناس(1)

جناب روان شناس: به من اعتماد داری؟

ویرگول:نوعچ!

جناب روان شناس: فرزندم! چون من مرد می باشم به من بی اعتمادی؟

ویرگول: بلی! تا قسمتی یعنی!

جناب روان شناس: در کناری  به مطب یک خانم روان شناس باز می شه خب، چرا اومدی اینجا؟

ویرگول:راستش رو بگم؟

جناب روان شناس: البته! البته!

ویرگول: مامانم به من گفت دارم میرم دکتر پوست، میای تنها نباشم؟ منم گفتم آره! بعد در رو که باز کرد دیدم آوردتم پیش شما...!

جناب روان شناس : :|

+ ویرگول ; ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٢
comment نظرات ()

تا پنجشنبه

و مامان راهی بیمارستان می شود...

 

دیشب که من از دانشگاه آمدم و «سلام» و «شام چی داریم» ی زیر لب قرقره کردم و افتادم توی تخت و خوابیدم تا خود صبح، تمام خانواده مادری جمع شده بودند خانه مان، تا یک نیمه شب . یک جور وداعیه و دل گرمی. صبح زود خاله آمد دنبال مامان، وسایلش را با مهارتی که دوران پرستار بودنش کسب کرده جمع کرد و با بابا راهی شدند...

 

با اینکه اعتقادی بهش ندارم ولی ...دعا کنید...

+ ویرگول ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٢
comment نظرات ()

تقارن نحس

بعضی وقت ها فکر می کنم سال نود و دو چقدر عجیب تمام می شود. چقدر چگالی اتفاقات توی این دو ماهه آخر زیاد شده.  مرگ بابابزرگ، مریضی مامان، عمل کردنش، برنامه ریزی حج مامان و مادربزرگ و دایی ها، کنفرانس کامپیوتر دانشکده...انگار که تا الان نود و دو توی خواب زمستانی بوده و یکهو سرش را بلند کرده و با آن قیافه ژولی پولی و چشم های خمار زل زده به من و پرسیده «امروز چندمه؟» و من گفته ام «نه بهمن» و او گفته «اوپسسس دیر شد چرا بیدارم نکردی...!!!» و پریده به انداختن اتفاق هایی که باید میفتاده و نیفتاده. درست که نگاه می کنم همه چیز از همان نه بهمن لعنتی شروع شد که صدایم را بلند کردم و رو به مسئول آموزش داد زدم «حقوق چی رو میگیرین شما اینجا!!؟؟»

 

این هفته مامان عمل می شود و من نمی دانستم. درست از روزی که مامان میرود بیمارستان، تا روزی که مرخص بشود، کنفرانس کامپیوتر دانشکده است و اسم نوشته ام برای همیاری. خیلی وقت پیش. نمی دانم قرار است بهمان اجازه بدهند برویم عیادتش یا نه( عادت بد خاله بزرگم این است که هرکس میرود بیمارستان برای عمل ، عیادت ممنوعش میکند که به قول خودش مریض بیچاره استراحتش را بکند) و نمیدانم روز هایی که سرهنگ خاله اجازه دهد ببینمش توی دانشگاه دارم دنبال اساتید شریفی و تهرانی و امیرکبیری میدوم یا توی بی آر تی مشغول له شدن و ناسزا شنیدنم...و این بد است، خیلی بد است...

+ ویرگول ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٠
comment نظرات ()

بوی حضورت

عطیه جان که خبر قبولی اش رسید یک شیشه عطر برایش گرفتم، گرم و تلخ. فروشنده که خواست پرش کند سرریز کرد، با دستمال عینک دودی ام تمیزش کردیم. عطر را که بهش دادم تا چند روز توی کیفم بوی عطیه می داد.

 

چند وقت پیش یاد دستمال افتادم. از جعبه درش آوردم،هنوز بوی عطیه داشت...دستبند آبی که برایم خریده را پیچیدم توی دستمال، هروقت دستم می کنم عطیه جان کنارم باشد...

+ ویرگول ; ٦:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۸
comment نظرات ()

آدم متقارنی ام کلا.

هروقت میرم پیاده روی حواسم هست پای چپم درست روی همون تعداد کاشی یک مدل بره که پای راستم میره. میشمرم حتی. سه تا زرشکی پای چپ، دوتا و نصفی پای راست.

+ ویرگول ; ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٧
comment نظرات ()

دیه کوفتگی پا دقیقا چقد میشه بگین حساب کنم

برگشته میگه :این هزار و سیصد مال کیه؟

گفتم: من و دوستم. دو نفر.

گفت:  هزار و چارصد میشه کرایه ت.

گفتم:نفری شیشصد و پنجاس.

گفت:من هفتصد میگیرم.

زهره سرش رو کرد تو ، گفت: اشتباه می کنید شما.

پیاده شدم.

 

چند ثانیه بعد، دنده عقب گرفت، کوبید به پام، گازشو گرفت و رفت.

قبلش سرشو از شیشه کرد بیرون گفت: دیگه ماشین منو سوار نشین.

:|

+ ویرگول ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٧
comment نظرات ()

ماست باس سفید باشه

یه عادتی هم که دارم وقتی میخوام ماست بخورم قاشقم رو اینقدر لیس می زنم که رنگ غذا وارد ماستم نشه. هیچ وقت هم جز نمک چیزی قاطی ماستم نمی کنم...ماست باس سیفیت باشه...!

+ ویرگول ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٦
comment نظرات ()

این علی شیرازی واقعا به چی دلش خوشه؟؟

اتفاق بدی که با هر وبلاگ عوض کردن سر من میاید پاک شدن آرشیوم نیست که هدر شدن مخاطبانم است. هی باید دوره بیفتم محارم را خبر کنم و غریبه ها را دست آشنایی بدهم و...!

 

اتفاق میمون این روزها اینکه بلاگفا آی پی ام را از کامنت گذاری منع می نماید:‏|‏ من مانده ام با دست توی حنا و جماعتی بلاگفایی که دل تنگشانم...!

+ ویرگول ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٦
comment نظرات ()

نصیبتان شود از این هم دانشگاهی ها*

یک ستاره خانمی داریم توی یونی موجود به غایت جالبی است. مثلا خیلی علاقه دارد به جای سلام بگوید «درود» یا به جای مبارک بگوید «گرامی». یا مثلا خیلی موجود بامرام صفتی است به قسمی که مثلا ممکن است یک ساعت یک لنگه پا منتظرتان بماند بروید یک برگه را امضا کنید بیایید با هم بروید خانه.

چندوقت پیش توی تاکسی مسیر دانشگاه اتفاقی یک جا نشستیم، میگفت «مردم توی کشور های دیگه هموطن میبینن خوشال نمیشن، از کنار هم عبور می کنن فقط..!بیا خوشالی امروزمون این باشه که همدیگه رو دیدیم تو تاکسی!»

 

حالا جدا از اینکه دیدن من توی حالت خمار سحرگاهی چه خوشحالی ای برایش داشته که بشود «خوشالی روز»، خیلی منش جالبی میتواند باشد که فرضا منی که وسط ابروهایم خط های عمودی و افقی ناشی از اخم و تخم هرروزه ،آن هم در اوایل جوانی خودنمایی می کنند، از آن روز، صبح به صبح از خواب بلند می شوم و با خودم میگویم «خوشالی امروزم این باشه که لنگه جورابم پیدا شده» «خوشالی امروزم آدامس سیب اوربیت» یا هر چیز دیگری.

 

این ستاره خانم ما حالا منش های دیگری هم پیشه کرده که میگویم در آینده.

 

*به آدمی که در دانشکده شما درس میخواند و هم رشته شما نیست چی میگویید؟

+ ویرگول ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٥
comment نظرات ()

ناخنامو نگفت چرا ولی

ناخن ها و موهایم را بلند می کنم بعد از این همه سال مثل پسرهای کوچه خیابانی گشتن، فقط چون عطیه جان یک  روز برگشته گفته «موهاتو بلند کن میخوام دس کنم توش!»

+ ویرگول ; ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٥
comment نظرات ()

5.

مسئله ای که خیلی اذیت می کنه عصبی بودن باباست توی موقعیت های بد. یعنی ما خانوادگی اساسا وقتی تو یه هچلی هستیم( ولو هچلی در حد گم شدن بسته نوک هفت دهم اینجانب شب اول مهر) بابا به حدی عصبی میشه و داد و فریاد می کنه و به این و اون می پره که اون هچل کوچیک از اصابت هواپیما به برج های دوقلو هم فجیع تر به نظر برسه و بعد سر همین هچل یه خانواده یه هفته از هم می پاشه حتی.

بعد الان کاملا میشه حدس زد زوج جوان روبرو که جدیدا همسایه مون شدن یازده ماه دیگه همین موقع وقتی ازشون بپرسیم «قراردادتونو تمدید کنیم یا نع؟» جوابشون چی خواهد بود. ماشالا صدا نیس که، فورته میسیمو طبل هیئت امام حسینه.

+ ویرگول ; ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٥
comment نظرات ()

خوشم میاد همه چی رم تحلیل می کنه

برای پیگیری اخبار سیاسی، هنری، سینمایی، علمی، فرهنگی و غیره دنیا، به سایت دانشگاه بروید، روی دنج ترین صندلی بنشینید و منتظر باشید دوست پسر پشت سری وارد سایت شود. خوابگاهی هم باشد فبها.

همین.

 

بعد میگویند دختر ها چقدر حرف می زنند.

+مانیتور کاملا توی چشم هر سه تایشان فرو ست. این را میگویند پرایوسی.

+ ویرگول ; ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۳
comment نظرات ()

شنبه ی اولی که می دونیم

روز های خوبی رو نمیگذرونیم. مامان استراحت مطلق گرفته و با این وجود شاید تنها کاری که نمیکنه استراحت از نوع مطلقش باشه. مدام توی خونه ست و می چرخه برای خودش از این اتاق به اون اتاق، حالا که بالاجبار دیگه سرکار نمیره انگار یاد روزهای خونه داریش کرده باشه سرشو گرم میکنه به رفت و روب و پخت و پز. مجبوریم هی رومون رو ازش برگردونیم تا نفهمه اشک تو چشمامون حلقه زده. زهرا در اتاقو می بنده ، قوز می کنه زیر پتوش و هق هق می کنه. به نظرش من خیلی بی احساس میام که اشک هام سرازیر نمیشن. مامان می فهمه ولی. از دماغم که قرمز میشه و مژه هام که می چسبه به هم.

 

امروز میره برای ام آر آی رنگیش و بعد احتمالا مشخص کردن تاریخ عملش که هر چه زودتر باشه. اینطور که خودش میگه مهم ترین دغدغه ش اینه که دم عیدی موهاشو نتراشن...! پیشنهاد دادم ما هم موهامونو بتراشیم که حس غریبی نکنه مثلا...من باید بهش روحیه بدم عوض گریه، برم زیر پتو بغش کنم قوز کنم هق هق کنم چه کمکی میکنه مثلا؟

+ ویرگول ; ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۳
comment نظرات ()

3.

درنظر گرفتن کلمات کلیدی برای وبلاگ از آن کارهایی است که نظم ذهنی فوق العاده می خواهد. که آدم بداند زین پس قرار است در فلان و فلان و فلان دسته ها مطالبش را بگنجاند یا قالب کلی نوشته هایش به بهمان و بهمان و بهمان دسته تقسیم می شود. من هیچوقت طی این چندین و چند سال وبلاگ نویسی از پس این یک کار هم بر نیامدم. یعنی کلا جز قسمت باز کردن «ارسال مطلب جدید» و تند تند تایپ کردن تقریبا از پس هیچ قسمت وبلاگ داری بر نیامدم اصولا.

+ ویرگول ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۳
comment نظرات ()

 

یک چیزی که مرا خیلی همیشه اذیت می کند اسم انتخاب کردن برای وبلاگ هاست. بدتر از آن پیدا کردن آدرسی است که بخورد به اسم انتخابی. خیلی عجیب به نظر میرسد ولی آدرس ویرگول . وبلاگ، در همه سرویس های وبلاگ نویسی به جز پرشین بلاگ اشغال بوده. یعنی انگار یکی این حفره را خالی گذاشته تا همچو منی پرش کنم.

 

ویرگول...خب چرا ویرگول؟ "آقای هامیل میگوید بشریت ویرگولی است در کتاب قطور زندگی و وقتی پیرمردی چنین حرف چرندی میزند دیگر واقعا نمیدانم من چه میتوانم اضافه کنم." را رومن گاری توی زندگی در پیش رو از زبان مومو می گوید. رومن گاری نویسنده مورد علاقه من نیست و سرجمع جز زندگی در پیش رو، فقط خداحافظ  گاری کوپرش را خوانده ام. ولی جمله اش چشم من را گرفت وسط هیر و ویر یک صبح سرد توی فرجه امتحان های یک ترم لعنتی لعنتی.

 

بگذریم. چقدر شروع کردن وبلاگ سخت است. مثل اف اس ماکسی که از اف کا بیشتر است!

+ ویرگول ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢
comment نظرات ()

hello world

رسم مسخره ای که بین برنامه نویسان نود درصد زبان های برنامه نویسی که آموخته ام شایع است، چاپ کردن عبارت "hello world!" در اولین برنامه کارآموز است. انگار که از روز اول بخواهند حالی تان کنند که این که میخوانید خروجی ملموسی دارد همچون سلام دنیایی که چاپ می کنید.

 

 

سلام دنیا. وبلاگ قبلی ام را با مرگ پدربزرگم تمام کردم و این یکی با بیماری مادرم شروع می شود. سکنی گزیدنم در این وبلاگ ختم به حادثه جدیدی نشود صلوات!

+ ویرگول ; ٦:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢
comment نظرات ()