خانم ویرگول

اینطوری است که وقتی به ویرگول میرسی، باید کمی مکث کنی!

این پست را برای مادرم میخوانم

چهل و هفت سال پیش در چنین روزی، مادری به دنیا پا گذاشت که اسمش بهار نبود. مادر هم نبود هنوز. بچه هایش چهل سال بعد اسمش را گذاشتند مادرجان بهار. چون بهار بود. بهارِ خانه بود.

 

مادرجان بهار شبیه مادر های توی قصه ها نبود. شب ها قبل از خواب برای بچه هایش کتاب قصه نمیخواند. بچه هایش را ماچ و بوسه نمی کرد. به بچه هایش نمیگفت دوستتان دارم. بچه هایش را بغل نمی کرد و محکم فشار نمی داد. بچه هایش را نمی برد مدرسه و نمی آورد و صد آفرین ها و هزار آفرین هایشان را نمی شمرد. حتی به بچه هایش دیکته هم نمیگفت، حتی موهای دخترهایش را هم نمیبافت، حتی خیلی چیز های دیگر.

 

مادرجان بهار مثل گنجشک های مادر بود. سه تا بچه گنجشک داشت، ریزِ ریزِ ریز. بچه گنجشک هایش را با خودش می کشاند این سو و آن سو. بچه گنجشک ها زیر بال مادرجان بهارشان میلرزیدند و می ترسیدند. مادرجانشان بالش را سفت میپیچید دور جوجه هایش و تکِ تنها، بزرگشان می کرد. تکِ تنها که میگویم اغراق نیست ها، یعنی یک مادر سی ساله با سه تا جوجهء زیر سه سال توی زمستان اراک، یک مادر با سه تا جوجه توی بیابان های اصفهان ،یعنی...

 

مادرجان بهار مثل مادر های توی کتاب ها نبود. نتوانست باشد. وقتش را داشت؟ نه. ما سه تا، بی رحمانه و پشت سر هم، آمدیم و از سر و کولش بالا رفتیم. تک ِ تنها توی شهر های مختلف به دندان گرفت و بزرگمان کرد. سال های جوانی اش را به پای ما سه تا ریخت، خشکید، شکست، تا شد تا ما بشویم این سه تا که هستیم.

 

این را یک شب که پیش خاله بزرگه خوابیده بودم بهم گفت، که مادرجان بهارمان چقدر نذر و نیاز کرد تا بچه دار شد؛ که بچه اولش مرد؛ که تمام فامیل می دانند مامان ما سه تا را، ما سه تای بعد از بچه مرده اش را روی چشم هایش بزرگ کرد؛ که همه می دانند ما بچگی نکردیم، ما پادشاهی کردیم. و چقدر خوب که همه فامیل نمی دانند من، سه بار این پست را نوشتم تا از نبودن مادرجان بهارم، از نبودن بوسه هایش، از کم بودن آغوش هایش گله کنم و این بار چهارم است که می نویسم، این بار مینویسم برای مادر جان بهارم، برای خودِ خودِ مثل کوه محکمِ از نمایش محبت بیزار ِسرشار از محبتش.

 

و بهشت، حتی اگر بهش اعتقاد نداشته باشی هم، بخواهی یا نه، زیر پای مادر جان بهار است. زیر پای مادرجان بهار ها!

 

+تولدت مبارک مادرجان بهار من...

+من پای کلمات این پست اشک ریختم...اشک ها.

+به دعوت لینک زن.

+ ویرگول ; ٥:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۳٠
comment نظرات ()

اعتراف گونه

من یک روز شاگرد اول دست نیافتنی پنج مدرسه مختلف بودم. یک روز المپیادی بودم. یک روز شرکت کننده در مسابقات منطقه ای و استانی بودم. یک روز رتبه زیر 2000 کنکور سراسری ریاضی بودم. یک روز ورودی رشته خوبی از یک دانشگاه خوب بودم.

ولی بیایید منصف باشیم، من برای «شدن» هیچ وقت تلاش نکردم. بودم، هر آنچه از ازل بودم ماندم. اینکه معدلم بیست میشد به درس خواندن ربطی نداشت، من درس نمی خواندم. اینکه تنها دختری بودم که رتبه زیر بیست ورودی ربوکاپ سال هشتاد و هشت شد هم حاصل درس خواندن نبود که ما برای ربوکاپ سی میخواندیم نه هوش و منطق. اینکه رتبه احکام میاوردم از سر آماده بودن برای آزمونش نبود که حتی روز آزمون هم یادم رفته بود. اینکه رتبه کنکورم شد 1500 به خاطر تست زدن نبود که من کتاب عربی ام را، درسی که 90 زدم، نو تحویل نیازمندان کتاب درسی دادم.

 

یک جا توی زندگی هر کسی هست که به موفقیتی می رسد و توی ذهنش از کسانی که حمایتش کردند تشکر می کند.«با تشکر از مادر و پدر دلسوزم و همکلاسی های مهربانم...» اینها همه برای من کشک است. نه که کسی حمایتم نکرده باشد، کاری نکردم که حمایت بخواهد. تلاشی، کوششی، استمرار و ممارستی...هیچ! یک روز که بعد از فهمیدن رتبه کنورم بابا صبح زود مرا برد توی پذیرایی و گریه کرد و گفت هروقت بچه های تیزهوش و مخترع و المپیادی را میبیند یاد من میفتد و اینکه من چقدر هیچکار نکردم که این شدم و چه حیف، چه حیف راه انداخت، فکر می کردم من واقعا حیف شده ام یعنی؟

 

دیشب فهمیدم شاگرد اولمان که ته هر چه زبان برنامه نویسی قرار است بخوانیم را در آورده، پیانو می زند، انیمه می بیند، زبان می خواند درست مثل من. فرقمان توی داشتن وقت بیشتر نیست. فرقمان اینجاست که او تلاش می کند و من نشسته ام جریان زندگی مرا هر جا خواست ببرد.

 

اینجا را نوشتم که این قول را به خودم بدهم، که از همین لحظه، برای شدن تلاش کنم. بودن از هر کسی بر میاید.

+ ویرگول ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٩
comment نظرات ()

A Big Big Smile

آدم هایی که لب های بزرگی دارند به شکل ناجوانمردانه ای خیلی خوش به حالشان است. لب هایت را تا بناگوش کش می دهی و عین خیالت هم نیست که دامنه و برد لبخندت میزان خوشحالی ات را ادا می کند یا نه. لبخند های درشت شاد، نعمت بزرگی است که اینها ازش برخوردارند و بیشترشان، خیلی خوب هم بلدند کجا استفاده کنند که دل همه آب شود.

 

+آیکن ویرگول و لب های غنچه ای!

+ ویرگول ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٧
comment نظرات ()

ویرگول شناسی چینی

خب با تشکر از لینکی که دکتر بهم داد( چه هر جا میریم جذب هر کی میشیم دکتره! از با کلاسی ماست یا باکلاسی اطرافیان؟نیشخند) میریم که داشته باشیم ویرگول شناسی چینی رو:

اول از همه افراد مشهور متولد سال تولدم:

یوری گاگارین( قهرمان چار پنج سالگیم!)، سقراط ( یکی از فیلسوف های ط دار یونان که همیشه با هم قاطیشون میکنم) ، راسپوتین( نه بابا؟!) برتولت برشت( هیچی ازش نخونده م) ، ولتر ( بعله...)، مایکل جکسون(استغفار!)، چرچیل ( چه هر چی آدم عجیب غریب تو تاریخ غرب داشتیم اینجاسنیشخند)، لنین( به ما چه!) ، لویی شانزدهم(پادشاه بی سر فغانس!) و بقیه شونم نمیشناسم پس مهم نیستنیشخند

 

سگ موجودی غمناک و نگران است(رییلی؟)، همیشه حالت دفاعی به خود می گیرد و لحظه ای این حالت را ترک نمی کند(بله، رییلی!). او همیشه در حال نگهبانی است و هوشیارانه اطراف را زیر نظر دارد(ولی نه در این حد! پارانوییک شد کهخنثی).

او موجودی درون گراست که به سختی احساسات واقعی خود را آشکار می کند و آن هم زمانی است که حقیقتا ضرورت این کار را احساس کند(اون موقع که لالمونی میگیره البته!). او بیش از حد یک دنده است و می داند که چه می خواهد(نه بابا کی گفته!). او اغلب با بدگمانی، دلواپس زبان تیز و صراحت ناخوشایند و شدید خود است(آخ گفتی! بزن لایکو!).

سگ بیش از هر کس به کلیات موضوع توجه نمی کند و در جزئیات مسائل غرق می شود و مرتب انتقاد می کند. به نظر می رسد که او در برخورد با هر چیز، بی برو و برگشت، دنبال عیوب می گردد؛ چرا که در حقیقت بدبین ترین موجود دنیاست و هر چیز را در چهاچوب قوانین طبیعی آن می پذیرد(بالاخره بدبینم یا واقع گرا؟!).

او همواره پیش از دیگران علیه بی عدالتی فریاد می زند؛ زیرا شجاعت این کار را دارد(اینم بگو که در این راه خودش و بی عدالتی رو به خاک فنا میسپاره!).

او ممکن است کمی گوشه گیر و بی اعتنا باشد(بله، خیلی ممکن است، ولی دست خودش نیست که...)؛ اما روحیه انتقادی، ذوق طنز(!!!) و نیز عظمت آشکار روحش(الان عظمت روحمو که دارین؟!)، او را زا متهم شدن به تنگ نظری و خود پسندی بر کنار می دارد(اتفاقا هیچم برکنار نمیدارد متاسفانهخنثی).

 

فراموش نکنید که سگ موجودی غیر اجتماعی است و از هر نوع شلوغی گریزان است. او در روابط عاشقانه، بی احساس به نظر می رسد؛ اما این تصور نادرست است. در واقع، علت اصلی این حالت، نگرانی، شک و بی اعتمادی اون نسبت به احساسات خود و دیگران است(کم کم دارم بت ایمان میارم!). با تمام این عیوب، می توان اصیل ترین خصلت های ذاتی انسان را یک جا در وجود سگ پیدا کرد(این جمله رو دوباره بخونید!!نیشخندچی گفتخنده). سگ باوفا، راستگو، درستکار و بسیار وظیفه شناس است. شما می توانید به او اعتماد کنید؛ چرا که هیچ گاه ناامیدتان نخواهد کرد. او بهتر از هر کسی رازدار است؛ زیرا در شعور(عینک) و رازداری گوی سبقت را از همگان ربوده است. او از بازگو کردن رازها و صحبت های خصوصی دیگران بیزار است. موضوع صحبت های سگ مبتذل و بی قد و قیمت(هیپنوتیزم) است و گاهی منظور خود را نادرست بیان می کند.

او به ندرت در جمع خود نمایی می کند؛ اما بسیار با هوش است(اینم که یک درمیون منو می بره زیر رادیکال بعد از فرش به عرش می بره! دهع!) و هیچ کس بهتر از او نمی تواند به صحبت های دیگران گوش فرا دهد.

سگ به آسانی می تواند اعتماد دیگران را به خود جلب کند و حق نیز همین است. او همیشه نهایت تلاش خود را برای دیگران می کند و در فداکاری تا مرز فدا شدن پیش می رود(بعضی وقتها این مرز رو هم رد می کنه طفلیگریه). همگان به او احترام گذاشته و ارزش خاصی برایش قائلند و حق دارند، چرا که شایسته احترام است(احترام بگذاریدگاوچران).

 

سگ از بی بند و باری دیگران، جنگ، وقایع ناگوار، شکست، بیکاری، گرسنگی مردم جهان و فاجعه های انسانی در گذشته، حال و آینده رنج می برد(اوهوم اوهوم!). خوشبختانه به ندرت اتفاق می افتد که سگ قهرمان، هدف بی ارزشی را تعقیب کند. او همیشه می داند که چه می خواهد و به آن دست می یابد(البته الان تو همیشه نیستیم، یو نو!).

سگ، فیلسوف و معلم اخلاق است و از مادیات روی گردان است. وقتی پولی به دست بیاورد؛ سخاوتمندانه خرجش می کند و اهمیتی برای آن قائل نیست. در واقع، او علاقه ای به پول ندارد. سگ چه ولگرد ابشد و چه ناز پروده، دوستدار سادگی است و هیچ گاه از بی ساز و برگ بودن، نگران نمی شود(حالا هیچ گاه هیچگاه هم نه ها...)، اما اگر به هر علت نیاز ناگهانی به پول پیدا کند، هیچ کس بهتر از او، راه به دست آوردن آن را نمی داند.

سگ با وفا، می تواند سرپرست بی نظیری برای واحدهای صنعتی، رهبر فعالی برای اتحادیه ها،‌روحانی(مموتی چی؟) و مربی چیره دستی باشد؛ اما در هر حال او سخنوری با نظرات و عقاید اصیل و عمیق است. او در صورت لزوم قادر است مردم را رهبری کند و مردم نیز از پیروی او خشنود خواهند شد؛‌ زیرا شرافت، صداقت و ویژگی های مثبت سگ را در هیچ نماد دیگری نمی توان یافت؛ افزون بر این نشانی از جاه طلبی در او دیده نمی شود(فرشته روی زمین، یواش برو نخوری زمین....فرشته).

سگ در عشق نیز صادق و ثابت قدم است(عطیه ببینخجالتقلب)؛ اما تا عمر دارد، درگیر مشکلات احساسی خواهد بود که خود مسبب آنهاست؛ زیرا با هیجانات مداوم، احساسات ناپایدار، شک و نگرانی همیشگی اش شریک عشق خود را می آزارد و همیشه دلواپس است(عطیه نبیننگران).

سه دوره زندگی سگ در بی اعتمادی و تردید و به دلیل گرفتاری های شغلی، به سختی سپری می شود. دوران کودکی او بی سامان است و در دوران جوانی با مشکلات زیادی دست به گریبان می شود. در میانسالی به دلیل گرفتاری های شغلی، احساس ناامیدی و شکست می کند و در دوران پیری، همواره از این که کاری برای انمجام دادن ندارد، تاسف می خورد!(یوهو بگو بریم بمیریم دیگه...خمیازه)

در هر صورت، سگی که روز متولد شده در مقایسه با سگی که شب هنگام زاده شده(منو میگه!)، زندگی آرام تر و کم دردسر تری خواهد داشت؛ افزون بر این. وظیفه سگ در شب نگهبانی از خانه است. او همواره بیدار و مراقب است، برای فراری دادن و ترساندن دزدها پارس می کند و فرصتی برای استراحت ندارد. کوتاه سخن آن که سگ های زاده شده در شب، ناچار باید به زندگی سگی تن در بدهند(یه بلانسبت هم بگو مالیات نداره!)!

این بود برداشت چینیان از ویرگول بانوی ایران منش!از خود راضی

 

+طی یک اشتباهی، آدرس جدیدم رو برای همه مخاطبین قدیمم سند تو آل کردمخنثی 

+ ویرگول ; ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٥
comment نظرات ()

کم می آورم تو را

همیشه منم که دلتنگ می شوم....

+ ویرگول ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٤
comment نظرات ()

انصاف آمریکایی

بعد مثلا از نظر قانونی مایکروسافت منع سیاسی دارد که استور را باز کند ما برویم فیدخوان، پینت، گیم، موزیک پلیر یا هر چی دانلود کنیم، چون ما تروریستیم خب. ولی منع ندارد اخبار بازیگر های فقیر هالیوودی و مردم فقیرترشان که لباس ندارند بپوشند و لذا همیشه نیمه لخت دیده می شوند را توی بینگ به ما نشان بدهد. چون تروریست ها هم دل دارند دیگر.

 

+ما هم که عین خیالمان نیست، همه تحریم ها را مثل بنزززز دور می زنیم!

+ ویرگول ; ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢۳
comment نظرات ()

من که دیگه حرفی ندارم!

 اسماعیل کوثری درباره نحوه رفتار با 4 مرزبان آزاد شده از دست گروهک تروریستی جیش العدل بر اساس قانون ایثارگری، گفت: آنها مشمول قانون خدمات مربوط به آزادگان نمی شوند.
نماینده مردم تهران، ری، شمیرانات و اسلامشهر در مجلس شورای اسلامی، ادامه داد: معتقدم باید با 4مرزبان آزاده شده از دست گروهک ترویستی جیش العدل به علت تخلفات و کوتاهی در انجام وظیفه برخورد شود.
رئیس فراکسیون ایثارگران مجلس، با تأیید خواب بودن 5 مرزبان آزاده شده هنگام انجام وظیفه در مرز، افزود: من بودم به جای برخورداری از خدمات آزادگی، آنها را تنبیه می کردم تا در زمان انجام وظیفه دیگر این تخلفات را تکرار نکنند

آخی، آخی.
جا دارد اینجا بگوییم ،ان شاءالله به حق چهارده معصوم، به همین برکت، یک روز خودت باشی، البته در قسمت گروگان ها. بعد ما هم باشیم، در قسمت آدم هایی که قرار است شما را تنبیه کنند. به جرم اینکه دو ماه گروگان بوده اید. اصل اصلش چرا گروگان بودید هان؟ تقصیر خودتان بوده که گروگانتان گرفته اند. وگرنه مگر بیکارند شما را بگیرند؟ هفتاد میلیونیم چرا عدل شما را گرفته اند؟ حتما دسیسه ای کرده اید دیگر...
بعله.
+این بابا احتمالا از اونایی بوده که سربازیشونو پیچونده ن، ببینین من کی گفتم. 
+بچه، داره ایشون؟
+آیا امکان دارد مجلس را تحریم کنیم؟ من باب اطلاعات عمومی می پرسم! تحصن؟نشست؟خودسوزی؟ تظاهرات با ماسک هایی که دو متر زبان دارند؟ خالی کردن کود حیوانی دم در مجلس؟شرکت کردن در جلسات علنی و پشت کردن به صحن؟(اوپس، این آخری مال ترحیم مارگارت تاچر بود!)
+ ویرگول ; ٥:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٢
comment نظرات ()

can't believe it!

کامپیوتردار شدم!

 

+عزیزان همگام با تکنولوژی یکیتون بیاد منو با این سیستم ویندوز جدیدا معرفی کنه...یه خط تو پینتش نمیتونم بکشم آبروم رفتهنیشخند

+ ویرگول ; ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢۱
comment نظرات ()

 

بچه که بودم یکی از تفریحاتم آرزو کردن بود. ساعت های طولانی وقتم را بین مجله های ماشین و بروشور های اورال بی(!) و آگهی های رنگارنگ میگذراندم. یک طبقه از کمد دیواری اتاق مال من بود. تویش پر بود از برگه های تبلیغاتی . یکی را میگذاشتم جلویم و شروع می کردم از تویش آرزو کردن. از این آرزو هایی که خودت هم می دانی قرار نیست بهش برسی و در عین حال حسرتی هم برایش نداری. بچه تر از آن بودم که  تمیز کردن براکت های ارتودنسی با مسواک معمولی و نه با مسواک های سه گانه اورال بی نگرانم کند یا نداشتن آن یک دانه ای که حباب فوت می کرد و قرار بود با فشار سیم ها را از ذرات غذا تمیز کند ناراحت و نگرانم کند و داشتن یا نداشتن فراری مشکی مخملی که می شد رویه اش را بکنی و نارنجی اش کنی فرقی توی زندگی ام حاصل نمی کرد.

 

این مدل آرزو کردن البته با حسرتی که به تمام داشته ها و حتی نداشته های زی داشته ام فرق دارد. اینجا منم و یک دنیا خیال. رویا هایی که خودت هم مطمئنی رویا هستند. قرار است رویا هم بمانند.

 

حالا دیگر از آرزو کردن لذت نمی برم. خواستن و نداشتن به هر شکلی، سنگین می شود روی قلبم. خواسته یا ناخواسته، وقتی چیزی را آرزو می کنم و ندارمش، رسیدن بهش برایم مساوی می شود با نفرت آنی ازش. حد فاصلی هست بین آرزو کردن، خواستن و رسیدن که نباید طولانی باشد. طولانی که می شود و می دانی هیچ پیشرفتی در رسیدن بهش نداشته ای می شود خوره. زخم. روح آدم را می خراشد و آنقدر نبودش آزاردهنده می شود که-حتی نمیتوانی بگویی به درک،نخواستم- وقتی بهش می رسی تنها حسی که داری، سرخوردگی باشد.

 

این روز ها وقت آزادم را به سرچ کردن می گذرانم. سرچ کردن و آرزو کردن. گره زدن دو انگشت به نشانه اینکه واقعنی و از ته دل آرزو می کنم. و کم کم بوی تعفن از این خواستن ها و نرسیدن ها دارد مشامم را پر میکند

+ ویرگول ; ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٠
comment نظرات ()

خوابهای قبل از در به دری

دیشب خواب می دیدم یک پسره ای هستم بسیار عضلانی و آفتاب سوخته با تی شرت سیاه و شلوار جین سنگشور روشن که نشسته ام رو به روی خانم ویرگول روی یک صندلی چرخان مشکی، دور مچ دست چپم هم جای زخم است ناشی از تلاش ناموفق برای خودکشی با تیغ. دختره هم هی بروبر  عوض اینکه راست توی صورت من نگاه کند جای زخمم را نگاه می کرد و فکر می کرد حتما یک جوری دستش را ببرد که بمیرد چون جایش می ماند و افت کلاس دارد خلاصه. درست یادم نیست درباب چگونگی زدن رگ نصیحتش می کردم یا چی. ولی یادم هست صندلی خیلی خوب و راحتی بود.

 

+خواب ها رو تگ کنم؟

+ ویرگول ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٩
comment نظرات ()

نیازمندی ها

یک بغل باز، ترجیحا دارای صاحبی ساکت، برای اشک ریختن تا خود جمعه شب.

+ ویرگول ; ٧:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٩
comment نظرات ()

همواره ناراضی:دی

من همیشه فکر میکردم خیلی زمخت و کلفتم(گونه خاصی از انسان های نسبتا لاغر که بازوهای هیکلی و مچ های قطور دارند و معلوم نیست بالاخره لاغرند یا چاق:دی) از وقتی فهمیدم پنجاه کیلو هم نمیشم توهم سوءتغذیه گرفتتم:))

+ ویرگول ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱۸
comment نظرات ()

ویرگولی که وسعت سایه بالاسرش نور نگذاشته برایش

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ویرگول ; ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٧
comment نظرات ()

مکن ای صبح طلوع...!

من دیگه حرفی ندارم!!:‏|‏

+ ویرگول ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٥
comment نظرات ()

تعطیلات خود را چگونه گذراندید!

...بله و ما سیزدهمان را بر پشت بام به در نمودیم و سبزه مان را دادیم جانوران دست آموز دایی جان خوردند. قریب به بیست روز تعطیل بودیم و دریغ از بیست صدم درصد پیشرفت روی پروژه عیدمان. بیست ساعت ساعت خوابمان چرخیده که چهار روز دیگر مهلت بدهند به حول و قوه الهی آن هم درست خواهد شد.

 

در ایام تعطیلات از تهرانی خالی از شهروند و شهروند نما لذت بردیم، به موزه موسیقی واقع در خیابان دربندی( آن طرف خیابان گوگل(!) و آن طرف آن طرف امام زاده صالح) رفتیم که تعطیل بود و راهمان ندادند، یک نهم پول لپ تاپمان از محل درآمد های عیدانه جور شد، دختر خاله مان را با آموزش اوریگامی تا مرز به خاک سیاه نشاندن مادرش پیش بردیم، از پذیرایی از فامیل های دورمان شانه خالی کردیم زیرا آلرژی بهاره مان عود کرده بود، و نهایتا شش کیلو لاغر شدیم(!) و این همه ماحصل ما بود از تعطیلات نود و سه!

 

+هزار و سیصد و نود و دو به سه بخش پذیر است و عدد خوبی به نظر می رسد، ولی هزار و سیصد و نود و سه سه تا سی و یکی است که سی و یک اول است و عدد خوبی به نظر نمیرسد!(به خوابم ربطی نداره من کلا با بعضی عددا مشکل دارم مثل پنجاه و هشت:‏|‏ )

+ ویرگول ; ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٤
comment نظرات ()

دو نقطه پرانتز رو به بیرون

هر جای عالم هستی که باشم، توی بهترین حالت فیزیکی و متافیزیکی، روحی و جسمی، شب عروسی ام هم که باشه خوب بلدم چطور غصه بخورم که هفده درصد اکسیژنی که با هر بار تنفس در جو زمین تو میدهم و پانزده درصدی که بازپس میدهم، به حد کفایت زهرمارم شود.

مشکل اصلی اینجا شروع می شود که بعد این همه سال، چطور خوشحال بودن، خوشحال ماندن را، یادم رفته.

+ ویرگول ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱۱
comment نظرات ()

امان از این خوابها

معمولا اگر خواب نبینم میم را کشته ام و به عزایش نشسته ام(که از خواب های معمولم به شمار میرود و هربار به شکلی خفت بار تر از قبل میکشمش و چه خواب زجر دهنده  ای هم هست) خواب میبینم یک نفر دارد مرا می زند- با تمام وجود. و من نمیتوانم جیغ بزنم. سعی می کنم تلافی کنم و ناگهان جمعیتی متشکل از همه آدم هایی که قاعدتا باید برایشان مهم باشم ظاهر می شود و به طرفداری از آن نامرد کتک زننده هو میکنند مرا. و من باز میخواهم داد بزنم و نمی شود...

آخر این خوابها همانطور که در واقعیت مصداق بارز دارد، از فرط خشم و ناتوانی میزنم زیر گریه؛ و از خواب که بیدار می شوم گلویم به اندازه کسی که ساعتها با دهان بسته جیغ زده درد می کند و صورتم خیس خیس است.

 

مامان میگوید این یعنی من احساس ضعف می کنم. من ولی فکر می کنم آن یک نفر که مرا می زند مدام(و جز یکبار که میم بوده همیشه شباهت انکار ناپذیری با زی دارد نشان میدهد من حس سرکوب شدن دارم، حس مورد حق خوری واقع شدن، حس اینکه همیشه میخورم و هیچوقت نمیتوانم جلوی خوردنم را بگیرم...

+ ویرگول ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٠
comment نظرات ()

تو خوبی...باورش کن!

-تو در مورد خودت چی فکر میکنی؟

+اینکه بهتره برم بمیرم!

-شوخی میکنی دیگه...؟!

+نه، جدی گفتم.

-چرا خب؟؟؟

+تو هم باشی هر روز یه عده از نزدیکانت بهت بگن مزخرفی، یه جا ایمان میاری که هستی.

-اصلا بیا یه کاری کن!

+هوم؟

-از این به بعد در مورد خودت نه به حرف بقیه گوش کن نه به حرف خودت. حرف خودمو گوش کن خب؟

+:) قبول!

+ ویرگول ; ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٠
comment نظرات ()

ویرگولی توذوقی خورده

آدم نباید آرزوهایش را بلند بلند بگوید. لااقل نه برای همه. که نمیشود و نخواهد شد و نمی توانی و از همه بدتر نمیگذاریم بیاورند وسط. آدم باید تنهایی برای رسیدن به رویاهایش آستین بزند بالا، تنهایی عرق بریزد، تنهایی مقدمات آرزویش را فراهم کند. بعد؟ چمدانش را ببندد همه آنها که نمی شود و نمی توانی و نمی گگذاریم پیش پایش گذاشتند پشت سر بگذارد و برسد به آرزویش.

+ ویرگول ; ٥:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۸
comment نظرات ()

خاستگاه:سوراخی در آسمان (2)

این نسل جدیدی که همه ازشان می نالید، که فلان و بهمانند، ای نسل قدیم، از ناکجای آسمان بر زمین نازل شدگان، برگزیدگان خداوند، دست پرورده ی همین شمایند، که معلومتان نیست با خودتان، با روزگار، چند چندید...

 

+ و متنفرم از جمله "چون بزرگتره احترام بگذار!". بزرگ بودن اگر به سن بود که لاک پشت لاک چرمی اقیانوس کجا بیشتر لایق احترام بود که.

+ ویرگول ; ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٧
comment نظرات ()

تیک-تاک-تیک-تاک

زمان اونقدر کند میگذره که صدای شب شدن روز و روز شدن شب رو میشنوم...

 

+از صفحه گوشیم دیگه حالم به هم می خوره...کاش کامپیوتر داشتم تا با اون آپ کنم...هعی!

+ ویرگول ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٥
comment نظرات ()

مث تک درخت خسته...

داشتم دیشب گوشی ام را از یادداشت های قدیمی سال گذشته پاک میکردم...چند تا نوت نوشته بودم برای آینده...یک آینده تک و تنها برای خودم برنامه چیده بودم، از اینهایی که آدم توی یک شهر غریبه(شیراز!) تک و تنها زندگی میکند و خانه اش تلفن ندارد و هرروز صبح تنهایی میرود سر کار و عصر تنهایی بر می گردد خانه و شب تنهایی توی ماگ سفید گل دارش شیر و بابونه می خورد...

 

الان که فکرش را می کنم توی تک و توک سکانس های آینده ام آدم هست. پشت تلفن گاهی، پشت مانیتور بعضا. قرار بود هیچ کس دنبال من نگردد، هیچ کس از گذشته و حال توی آینده نباشد. هیچ کس از آینده هم توی آینده نداشتم ولی.

 

دلم میخواهد یک جایی توی آینده از گذشته رها بشوم، از آدم هایش، از مکان هایش، از همه هر چیزی که ربط داشته باشد به ماقبل حال...

یک جایی توی آینده هست که من دلتنگ هیچ "تو"یی نمی شوم، که هول از دست دادن هیچ "کس"ی را ندارم که هر چند ثانیه خیره شوم به صفحه گوشی ام بلکه خبری ازش بیاید، یک جا توی آینده از اینکه خواهر ندارم ناراحت نیستم، از اینکه برادر ندارم ککم نمی گزد، از اینکه مامان و بابایی دور و برم نیست بغض نمی کنم...یک جا توی آینده هست که بیرونم به اندازه درونم تنهاست...

+ ویرگول ; ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٤
comment نظرات ()

با این سرعت عمل خوبه فیس بوک ندارم

تا همین یک دقیقه پیش، ویرگول در سی سالگی یک "مارال بزرگه" داشت و یک "هستی کوچیکه". تا اینکه نمیدونم چرا تصمیم گرفت یه "تیفانی" داشته باشه و یه "بلادونا"!

حالا تیفانی رو نمیدونم ولی در مورد بلادونا باید بگم هزار بار به میم گفتم این کتاب هابیت رو برداره بره بیرون از خونه چالش کنه ، گوش نمیده که...هزاری من اگه این کتابای هری پاترو نمی دادم کتابخونه اسم تیفانی طفلک رو عوض کرده بودم. مثلا گذاشته بودم آرامنیا ملی فوآ. یا آبرکرومبی یوآن!(حقیقتا بچه های رولینگ خدا رو شکر کنن قبل اینکه به دنیا بیان مامانشون نویسنده نبود-آخری البته جون سالم در نبرد از این فاجعه- مثلا تصورشو بکنین، آلبوس پرسیوال والفریک برایان رولینگ هستم، فرزند ارشد!+آبرکرومبی یوآن، آرامنیتا ملی فوآ و آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور از کاراکتر های نگون بخت هری پاترند!

+ ویرگول ; ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢
comment نظرات ()

مازوخیسم محبوب من

خوندن کتابای این بابا -پل استر- همیشه باعث میشه تا چند وقت حس کنم سردرگمم. یه جور ترسناک طوری.

واسه همین همیشه تلاش میکنم هرچندوقت یه بار یه چیزی ازش تو دست و بالم بیاد.

+ ویرگول ; ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱
comment نظرات ()