خانم ویرگول

اینطوری است که وقتی به ویرگول میرسی، باید کمی مکث کنی!

مراقب وبلاگم باشید و دوست بداریدش تا بیام

سفر، مشهد، فردا شب تا چارشنبه.

+ ویرگول ; ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٧
comment نظرات ()

شانس آوردم ده دقیقه تا خونه راه بود!

امروز داشتم از امتحان زبانم برمیگشتم که سر کوچه بالایی صاحب نونوایی فانتزی محل رو دیدم. نشسته بود تو ماشینش پشت فرمون، خم شده بود داشت از تو داشبورد یه چیزی پیدا می کرد. قبلا مغازه مال پدرش بود؛ چند سال پیش مرد. چشماش خاکستری روشن بود، عین یخ. چند باری تو روز میرفت بیرون مغازه سیگار می کشید. وقتی دبستان بودم و خرید خونه با من بود(چرا؟ هیچوقت نپرسیدم:دی) جفتشون منو میشناختن. هر روز ازشون نون می خریدم، بعضی وقتا هم خمیر واسه پیتزا. یه وقتایی که پولم کم میومد با برج سکه های ده تومنی(اون موقع هنوز با ده تومن میشد شکلات مدادی خرید!) بقیه پولم رو می آوردم براشون. آدم تابلویی بودم از بچگی.

داشتم فکر می کردم چقدر جالبه که ما ده دوازده ساله تو این محل و تو این خیابون زندگی می کنیم و قشنگ سیر تغییر و تحول محله رو میبینیم و حس می کنیم. قشنگ آدم حس می کنه حق آب و گل داره تو محل! مثلا همین که من آقای نون فانتزی رو از صد فرسخی میشناسم، یا پدر آقا امیر حسین که کوچه بالاتر سوپر داره هنوز به من میگه عمو!  بعد در همین حال داشتم از پشت ماشین آقای نون فانتزی(:دی) عبور می کردم که یه ماشین سفید پیچید جلوم و سرنشین کنار راننده ش دست تکون داد. شیشه هاش دودی بود، یه کم زاویه دیدم رو جابجا کردم و متوجه شدم داییم اینا هستن که دارن میرن گردش. دست تکون دادم و رد شدم از کوچه.

جز یه خاله و یه داییم، کل دایی ها و خاله هامم تو همین محل زندگی می کنن. سه تا مون تو این خیابون(به علاوه مادربزرگم) یکی مون خیابون پایینی، یکیمون خیابون بغلی. دختر اون یکی داییمم تو همون کوچه که داشتم میرفتم زیر ماشین این یکی داییم خونه شونه تازه! قرق کردیم محل رو:دی البته قبل اینکه همه مون تو یه ساختمون باشیم هم تقریبا همینطور بود، بیشتر پخش بودیم ولی. خط فکریم منحرف شد به این سمت که چقدر جالبه، که من چقدر آشنا دارم اینور اونور این محل! تازه دقیق تر که داشتم حساب می کردم یه سری از مغازه دار های تو مسیرم دوست داییم بودن و رد شدنه به بابای یکیشون که میشینه در مغازه پسرش هم باید سلام می کردم. 

و شاید باورتون نشه که در حالی که داشتم از کوچه ی سومی می گذشتم که برم تو خونه مون، یه نفر رو دیدم که قیافه ش آشناست. از اونجا که نصف آدمایی که تو روز میبینم قیافتا آشنان، خب، رد شدم همینجوری. بعد صدام کرد. برگشتم سمتش، با دهن باز، یه کم مکث، و تا اومد خودش رو معرفی کنه پریدم بغلش...خاله ملیح بود که دوست دوران دبستان مامانه و اوووه...کلی سال بود ندیده بودمش! 

قبل از اینکه فکرم به سمت چیزای جالب دیگه منحرف بشه و عموی مرحومم یا ناظم دبستانم رو تو خیابون ببینم خاله ملیح رو بردم خونه مون و دیگه پامو از خونه نذاشتم بیرون:دی

پیشنهاد: So Goodbye

+ ویرگول ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٦
comment نظرات ()

آیکن ویرگول که نقشه قلاب بافیش به هم خورد!

به نظرتون با یه کاموای سرخابی جییییییغ شماره دو، چی کار میشه کرد؟

+ ویرگول ; ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٥
comment نظرات ()

The braver you are, the more you'll see

من الان یه آدم هیجان زده ام که از دیشب تا حالا سه بار Coraline دیده و الان میخواد معرفیش کنه که شمام ببینین. بنابراین ممکنه چرت و پرت بگم یا رشته کلام از دستم در ره یا خلاصه گند بزنم به این معرفی چون خیلی خوشحالم. بنابراین قبل از هر چیز بدونین که میخوام کورالاین رو ببینین.

 

«این خونه صد و پنجاه سال قدمت داره. خب برو کشفش کن! همه در ها و پنجره ها رو بشمر و چیزایی که آبی هستن یادداشت کن. فقط.... بذار کارمو بکنم!»

کورالاین یدونه دختر بی کله و فضولیه که تازه به خونه جدیدش نقل مکان کرده و حسابی حوصله ش سر رفته. پدر و مادرش سرشون تو کامپیوتره و مدام مشغول کار کردنن. پدرش با این جمله یه سرگرمی براش جور میکنه تا لااقل یکی دو ساعتی از سر راه بره کنار. تصور کنین همچین دختری رو ول دادین تو همچین خونه ای که یه دریچه مخفی تو دیوار نشیمنش هست که دست بر قضا با کاغذ دیواری هم پوشوندنش و بر حسب اتفاق پشتش هم یه دنیای مخفی قرار داره! از اونجا که کورالاین بی کله ست و فضول، بدون اینکه لحظه ای تردید کنه حتی، با کله میره که ببینه اون دنیای مخفی توش چه خبره. و همونطور که همه مون می دونیم، هیچ وقت نباید بی کله و فضولانه وارد دنیای مخفی مردم شد، چرا که دردسر در کمین است! و به قول کارگردان «همیشه مراقب باشید که چی آرزو می کنید!»...

صفحه Loading سایت کورالاین میگه «شما در حال وارد شدن به دنیایی هستید که در اون همه چیز با دست ساخته شده. مثل یه جنگل پر از شکوفه گیلاس که از ذرت بوداده رنگ شده ساخته شدن، 500 تا سگ پاکوتاه برای شرکت در تئاتر، و 1500 تا گل که نور هم میدن. به خاطر همین شاید کمی طول بکشه...!». اینجا همه چیز کاملا دست سازه. از پولیور کورالاین که با میل بافتنی هایی به اندازه سوزن بافته شده، تا جوراب هایی که توی فیلم حتی دیده نمیشن! تماشای پنج دقیقه اول فیلم که عروسک دوخته میشه کافیه تا پی به عظمت ماجرا ببرین!

اگه طرفدار کارای تیم برتون هستید، اگه صرفا غم دنیا گرفتتون، اگه حوصله ندارید شب امتحانی درس بخونید، اگه دلتون برا بچگیاتون تنگ شده، اگه بچه اید یا بچه نیستید یا بچه دارید اصن، ببینیدش!

 

 

پیشنهاد: آهنگ همین صحنه

+اصن تخلیه هیجان نشدمخنثی برم سه بار دیگه ببینمش!

+ ویرگول ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٤
comment نظرات ()

هر جور راحتیم اساسا:->

اصن اعتماد به نفس می خوام چی کار؟ چطو اون "به مد گرایان بگویید که آخرین مد کفن است" واسه مد گرایان صدق می کنه ولی نمیشه به ملت گفت " به اونایی که خودشون رو خفه می کنن که بگن اعتماد به نفسشون بالاست بگید که تهش کفن است" ؟! والا.

روژان فرمود!

+ ویرگول ; ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢۳
comment نظرات ()

مدارس هوشمند

به شکل احمقانه ای وقتی وارد پرشین بلاگ میشی، مخصوصا عصر ها، حجم عظیمی وبلاگ با قالب های جینگولی مینگولی آپ شده با اسم «کلاس سوم دبیرستان آریاگستر گل های شاداب روان» یا «بچه های نازنین ششم یاس پیروان گل نرگس» و محتوای همه شونم اینه که «آرشیدا جان تولدت مبارک، دستانت پر توان باد!قلب»، «کاتیوشای عزیز موفقیتت در مسابقات بالا رفتن از میله پرچم مدرسه رو تبریک میگیمقلب» ، «تانتال نازنین امروز برادر دار شده کف بزنین براشقلب» و در تازه ترین حرکت «گل های باغ دانش! تکالیفتون رو گذاشتم تو این پست، دانلود می کنید رو a4 پرینت میگیرین حل می کنین میارینقلب»!

یعنی رسما مدرسه پلی کپی هم برا بچه ها چاپ نکنه دیگه...! حالا اوجش این قربون صدقه هاییه که چپ و راست تو دامن بچه ها میندازن، ما مثلا سوم دبستان بودیم اسممونو رد کردن برا مسابقه قرائت قرآن، گفتیم بلد نیستیم با صوت بخونیم، گفتن غلط کردی، میری شرکت می کنی!خنثی فرداشم که مامانمون اومد اعتراض کرد چرا فلان و بهمان، اومدن گفتن بچه ها هر چیزی رو نرید بگید تو خونه و ما مثلا چَک می خوردیم نمی گفتیم و اینا!خنثی

هوشمند شدن الان مثلا...

 

+و داریم دانشگاه های هوشمند! وبلاگ هایی هم که مثلا استاده واسه دانشجوهای نقشه کشی صنعتی ترم 931 زده و نمره هاشونو میذاره و خط و نشون هم میکشه براشون!خنثی

+ ویرگول ; ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٢
comment نظرات ()

سورپریز شیرین هفته

تا تولدم یک روز و یک هفته مانده و بچه ها به خاطر اینکه توی این یک روز و یک هفته دانشگاه تعطیل است،‌ به جایش امروز ناغافل کشاندنم کافه بهشتِ دانشگاه، به صرف کیک و شکلات گلاسه و کادو...و من خوشحالم الان، بی نهایت!

+وسط مراسم درست لحظه ای که آقای مسئول کافه یه آهنگ شاد برامون گذاشت، برق رفت! خوراکیا رو تو نور شمعِ کیک خوردیم!

+ ویرگول ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢۱
comment نظرات ()

ما برای پاس کردن آمدیم، نی برای آدم کردن اینها آمدیم...

وقتی استاد معارف هیزی گیرتان میاید که تمام وقت کلاس را مشغول دید زدن شما، یا صحبت در مورد اجنه و حوری و قلمان* است، و کلا همان صحبتش هم چرت و پرت است و پایه علمی، عقلی، دینی، تاریخی، یا حتی تخیلی هم ندارد، حتی المقدور وقتی با نیش باز و لحنی که لذت از عمری که از شما تلف می کند ازش می چکد میگوید «یک عده دارن منو تحمل می کنن» جوری بگویید «خب پس چرا خوشحالی؟!» که نشنود. بعدش انداختتان، نگویید نگفتم.

*پست جدا می طلبد!

+دیدید از وقتی گفتم نمره مهم نیست  هی در مورد نمره حرف می زنم؟خنثی

+ ویرگول ; ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٠
comment نظرات ()

و سرانجام...!

این پست در بازی وبلاگی داستان کوتاه شرکت می کند!

ادامه مطلب
+ ویرگول ; ٧:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٩
comment نظرات ()

برهان

یادتونه یه پست نوشته بودم در باب واکنش جهان هستی نسبت به کنش های من؟

هیچی دیه خواستم توجهتون رو به کامنت های این یکی پست، و ریپ زدن های اخیر پرشین بلاگ جلب کنم. دونقطه خط صاف.

+این پست تجربه اول استفاده از سرویس ارسال نوشته از طریق مایکروسافت ورد هست!

+ ویرگول ; ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱۸
comment نظرات ()

 

دیشب که پرشین بلاگ مرده بود هی میخواستم بیام بگم نمیدونم خوشحالم که مبانی الکترونیک نیفتادم، یا ناراحتم که با 12.5 پاس شدم در حالی که دوستان هیچکس زیر 18 نشده. بعد هی پرشین بلاگ مرده بود و من حس می کردم یکی جلو دهنم رو گرفته. پوف.

+ ویرگول ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٧
comment نظرات ()

سارا! نمیدانی چه حالی بودم آن روز...

[ترس از اینکه ]یک ترم زبان را باید جا بگذارم؛ [ترس اینکه ]مبادا دوباره خیطی بالا بیاورم و یک چیزی به دانشگاه بدهکار بشوم؛ [ترس اینکه] حالا که شیمی درمانی تمام شده منتظر چی باشم؛ [ترس اینکه] عطیه جان بگذارد برود؛ [میل اینکه] تمام بشود همه چیز ناگهان؛[آرزوی اینکه] کاش واحد های این ترمم پخش و پلا نباشد، وقت آزاد لازم دارم.

من را با خودم تنها نگذارید خب. اینقدر با خودم حرف می زنم که سرم می رود.

+عنوان یک بند از یک شعر از «ساراییسم»، از  مرحوم حسینی.

+داستان کوتاه وبلاگی منتظر شماست هنوز.

+ ویرگول ; ۳:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٦
comment نظرات ()

داستان کوتاه وبلاگی

وبلاگ لوچ طرحی نو در انداخته در وادی بازی های وبلاگی*. بازی جدید بدین صورت است که:

1-شما تا جمعه وقت دارید.

2-شما 1000 الی 5000 کلمه در اختیار دارید.

3-شما باید داستان کوتاه بنویسید!

سوژه مشترکی که وسط گذاشته شده این است که یک نفر یک روز از خواب بیدار می شود و میبیند افتاده توی زمان دیگری. البته در ادامه ایشان خاطر نشان کردند که زاویه دید می تواند از دید شمای اول شخص مفرد تا دید سوم شخص جمع wide باشد و هیچ آداب و ترتیبی مجویید در این زمینه.

نوشتن برای عُموم جامعه بلاگر آزاد است؛دوست هایتان را هم خبر کنید اگر خواستید. داستان هایتان را جمعه پست کنید و خبر بدهید که پست کردید که ما هم برویم بخوانیم و اینها.

 

*من اصرار دارم همچنان این روند «بازی وبلاگی» باشد نه «چالش وبلاگی». دلیل دارم. اولا بازی وبلاگی قدمتی دارد به طول عمر وبلاگستان. چالش مال همان توییتر و فیس بوک و اینستاگرام تازه به دوران رسیده است. در نتیجه چالش خز است چراکه هر چه از این سه وادی در میاید خز می شود سرانجام(سطل آب یخ را به یاد بیاورید!) و ضمنا ما قبل از اینکه چالش بیاید بازی وبلاگی داشتیم. در ثانی، چالش یا همان challenge یک جور به تکاپو افتادن و مبارزه طلبی و اینها معنی می دهد که اصلا اطلاقش به «بیست نکته از خودتان بنویسید» یا «عکس محتویات کیفتان را بریزید روی داریه» معنی نمی دهد. در نتیجه با احترام به وبلاگ لوچ و صاحبش، گفتیم بازی وبلاگی و نگفتیم چالش.

+ ویرگول ; ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٥
comment نظرات ()

 

دنیا جایی نیست که در آن بشود نشست و منتظر کرسی ریاست  دانشگاه بود که یک روز صبح آماده باشد.هیچ کس حق شما را کادوپیچ شده به شما تحویل نخواهد داد.ضمنا کسی که کار می کند شاید پولدار تر از آدم های بیکار باشد(شاید؟ حتما) اما حس اعتماد به نفس و اعتماد به آینده ای که کار کردن ("کار" یک مفهوم کلی است که به دویدن،به برای حق خود بلند شدن و به دنبال منبع اعتماد به آینده رفتن اطلاق می شود) به آدمیزاد می دهد در هیچکدام از دوره های زندگی انسان،از آغاز آفرینش تا الان با مفهوم "پول" و "ثروت" قابل مقایسه نبوده و نیست و نخواهد بود.

قالت روژان سری!

+ ویرگول ; ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٥
comment نظرات ()

پیانیستش یک عدد نوجوان نابینای خودآموخته است

الان اینجا کانه صحنه میدون مین آخر اخراجی هاست، بیرون اتاق دارن به طرف هم میز و صندلی پرتاب می کنن، بعد من شیک و مجلسی و همچی خونسرد طور، وسط اسلاید های DS تصمیم گرفتم بیام یه چی بذارم با هم گوش کنیم و به متن کلیپش فکر کنیم.

هایلایت: 

Everyone has a life to live, love to give, and a gift to share. Our personal gifts, our own talents, qualities, and capacities, often go overlooked by those around us; and even by ourselves.

Never let your limitations, your disadvantages, or your adversities, hold you back.

پیشنهاد: O Come Emmanuel-Lindsey Striling & Kuha's Case

+ ویرگول ; ۸:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٤
comment نظرات ()

درد، غم، بلا،خدو بر تو ای روزگار ِ هفته

اینکه چیزایی که ناراحتت می کنه به نظر دیگران مسخره ست، چیزایی که دوست داری به نظر دیگران مضحکه، کلا موجودی هستی که مهم های زندگیت واسه هیچکس مهم نیست و «پس من درد دلامو پیش کی ببرم آخه؟».

+ ویرگول ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٢
comment نظرات ()

ورزشکاران، دلاوران (2)

چندین روز بعد از امتحان تربیت بدنی که در آرشیو آذر ازش سخن رفت، الان به وضعیتی دچار شدم که شلوارم رو پام میکنم کتفم میگیره!:-I

+ ویرگول ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱۱
comment نظرات ()

یا ایهاالذین آمنوا!

دست بر قضا ما به بلاگفا تیکه انداختیم، دل شیرازی شکست، آهش دامنمونو گرفت، دکمه undo پرشین همه جا از کار افتاد.

ان  الله فی قلوب شکسته. آره.

+ ویرگول ; ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٠
comment نظرات ()

خوش خبری

چارشنبه اینجا تعطیله چون گاز نداریم. امتحانامونم افتاد عقب.

باز خوبه مجبورمون نکردن تو این سرمای استخوان سوز پاشیم بیایم!

+ ویرگول ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٩
comment نظرات ()

خوش خبری

چارشنبه اینجا تعطیله چون گاز نداریم. امتحانامونم افتاد عقب.

باز خوبه مجبورمون نکردن تو این سرمای استخوان سوز پاشیم بیایم!

+ ویرگول ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٩
comment نظرات ()

feedback

خیله خب دیگه بابا شما هم...حالا من یه چیزی گفتم! نترسین بیاین جلو، نمیخورمتون!خمیازه

+ ویرگول ; ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٧
comment نظرات ()

ما آدم بده ها

نخواستید نخونیدش.

ادامه مطلب
+ ویرگول ; ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٦
comment نظرات ()

ویرگول شیرازی

تنها قسمت بلاگفا که از هشت سال پیش که من باهاش آشنا شدم با وجدان کاری بالا و بدون مشکل کار می کرده، اون گزینه ی حذف مشخصاتشه، مخصوصا وقتی اشتباهی دستت بهش میخوره!

+ ویرگول ; ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٦
comment نظرات ()

 

ویولن صدایش جیغ جیغی است. ویولن سل بم و متشخص. بین این دو تا ویولاست. یک ذره از این بم تر یک ذره از این جیغ تر. میانه رو و متعادل گراست، زور بیشتری هم می طلبد تازه. (اصلا همیشه وسط بودن زور زدن لازم دارد، مگر اینکه بخواهید توی چیزی تاپ بشوید و آن وقت بدون هیچ تلاشی متوسط متوسط در میایید که از مزخرف هم بدتر است.)

من بچگی هایم ویولنی بودم که ادای ویولن سل در میاورد. الان ویولن سلی هستم که ادای ویولن در میاورد. شما هیچ کدامش نباشید. ویولا هم نباشید. هر چند کلاس دارد که شبیه یک چیزی باشد آدم بالاخره. در همه حال خودتان باشید. یک چیزی عصبی تان می کند عصبی بشوید. یک چیزی خوشحالتان می کند خوشحال بشوید. دلتان تنگ می شود بروید ابراز دل تنگی کنید. والا. مثلا هفت سال است خودم را میخورم که چرا سمیرا و شبنم توی دستشویی مشکات پشت سر من حرف می زدند. اینقدر حساس شده ام اصلا، که کلا هر جا حرفم باشد و خودم نباشم را میگیرم می ترکانم. مثل وبلاگ قبلی ام که ترکاندم. در حالی که اگر هفت سال پیش می پریدم توی دستشویی و می گفتم شنیدم داشتند غصه می خوردند چرا مادرشان آنها را با من مقایسه می کند و من تقصیر ندارم به خدا، اینطوری ممکن بود الان بتوانیم زندگی مسالمت آمیزی داشته باشیم.

+ ویرگول ; ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٥
comment نظرات ()

حرف قضا نداره!

ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻛﺜﺮ ﻣﻮﺍﻗﻊ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﻴﺪﻭﻧﻰ ﺳﻜﻮﺗﺖ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻌﻨﺎ ﺩﺍﺭﻩ، ﺑﻘﻴﻪ ﺍﺻﻼً ﺣﻮﺍﺳﺸﻮﻥ ﻧﻴﺴﺖ ﺳﺎﻛﺘﻰ .

قال همون یارو!

+ ویرگول ; ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٥
comment نظرات ()

نبش قبر!

سوم دبیرستان بودم که کافه پیانو را هدیه گرفتم. یک هفته بعد که رسیدم به تهش، و دیدم این ته راه ارتباطی با نویسنده هست، برداشتم به آقای جعفری ایمیل زدم که چقدر عجیب که شما در مورد همه چیز نظری دارید. چقدر آدم جالبی هستید.

حدود یک سال بعد و شب بعد اعلام نتایج انتخابات بهم ایمیل زد که زین پس هر شب ساعت دوازده به مدت یک ساعت دزدگیر ماشین هایمان را روشن میگذاریم تا به انتصاب حسن فریدون اعتراض کنیم. ضمیمه اش هم نامه دختر چهارده ساله ای که گفته بود من این را خواندم و متنبه شدم و تا الان داشتم تو کوچه شادی میکردم هیهات بر من، بروم سویچ ماشین پدر را برداشته نشان بدهم ما ازون خونوادهاش نیستیم دادا!

حالا وضعیت دقیقا اینجوری بود که من شب قبل تا ساعت دو و اندی صدای خوشحالی ملت را که تا طبقه سوم خانه ای اواسط بن بستی دور از خیابان اصلی میرسید تحمل کرده بودم و الان یکی آمده بود باز میگفت انتصابات شده و ما مخالف بودیم. جدای اینکه من همین آقا را چند وقت قبلش توی بی بی سی دیده بودم یک چیز هایی میگفت بی سروته، که پدرم شخصا از من بابت خریدن کتاب چنین آدمی عذر خواهی کرد. 

طبیعتا جوابم بهش بعد از " صد سال به این سال ها!" شرح کارناوالی بود که از پنجره می پاچید توی اتاقم. چهارده سالم نبود که جو بگیردم. بعدش هم تا یک هفته منتظر ماندم موجش برسد اینجا که نرسید و دزدگیر همه خاموش بود. جز آن یک دفعه که ماشین همسایه روبرویی را زدند.

+ ویرگول ; ۳:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٥
comment نظرات ()

+18

من از گریه کردن بیزارم. چون بعدش دماغم قرمز می شود و چشم چپم پلکش بیشتر می افتد پایین و سردرد میگیرم و تابلو می شوم. بنابراین کلی گشته ام راهکار پیدا کرده ام برای جلوگیری از گریه. و بهترینش هم این بوده که تا بغضم می گیرد می دوم میروم توی دستشویی و در را می بندم و زل می زنم به قیافه خودم که مثل لبو قرمز می شود و بعد چندشم می شود و زود گریه ام بند می آید.

حالا نمیدانم چند نفرتان موقع گریه خودتان را دیده اید؛ من دو تا پوزیشن گریه دارم که چون خیلی داغون هستند میشود با نگاه کردن بهشان سریع به حالت «همه چی آرومه من چقد خوشالم» و «بیخیال غم دنیا» رسید چون واقعا هر موضوعی هرقدر هم بد بوده باشد ارزشش را ندارد آدم خودش را با این قیافه ببیند. 

دومی اینطوری است که من اول کبود می شوم، بعد دو تا انتهای لب هایم سر می خورد پایین و لثه اش میزند بیرون، بعد شروع می کنم به اشک ریختن از راه سوراخ دماغ! اهوم. یعنی طوری که اگر همان لحظه هم گریه ام بند بیاید تا یک هفته چونان ابر بهاری می بارم. منتها خوبیش این است که به چشم و چال آدم ربطی ندارد.

اولی که خیلی باحال تر و خلاقانه تر است اینطوری شروع می شود که یکی توی من شروع می کند به داد زدن. بعد هی تلاش می کند از طریق من دادش را بدهد بیرون. بعد از آنجا که ریموت کنترل حنجره دستش نیست، فقط موفق می شود پوزیشن داد به خودش بگیرد و همانطور با دهن باز و چشم های بسته از ته حلق زور بزند. عینهو گرگ ها که شب رو به ماه زوزه می کشند، خب؟ همچه چیزی. منتها فکر کن میوت شده باشد طفلک. بعد خب آب دهنش سرازیر می شود و ...ایش...با چند دور آب نمک قرقره کردن و یک لیتر تف، تمام می شود.

بعد الان یک مدت است دارم تلاش می کنم چشم هایم را مجاب کنم که خودشان وظیفه تخلیه آب را به عهده بگیرند، منتها هنور قانع نشده اند. لااقل تا همین دیشب که قانع نشده بودند.

+ ویرگول ; ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۳
comment نظرات ()

 

بنظرم سن یه چیز نسبیه. مثلن وقتایی خوشحالی شادی میکنی 5 سالته وقتایی که دلت گرفته 1000 سالته و همه هم نسلی هاتم مُردن

قالَت مریم!

پیشنهاد:  Wonderful Life

+ ویرگول ; ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢
comment نظرات ()

دیگه هیچ وقت هیچ وقت گوش نمیدمش.

Please, I know you're in there

People are asking where you've been

They say "have courage" and I'm trying to

I'm out here for you

Just let me in...

We only have each other, It's just you and me

What are we gonna do...?

 

What are we gonna do...?

What are we gonna do...?

What are we gonna do...?

What are we gonna do...?

+

+ ویرگول ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱
comment نظرات ()

خام خواری.

برای خودم یک گلوله پنیر پیتزا گذاشتم توی کاسه چینی و همانطور که توی ماکروفر دور خودش میچرخید تا آب بشود، به آن روزی توی هشت نُه سالگیم فکر کردم که توی راه خانه ای دو تا کوچه بالاتر از اینجا، در حالی که انگشت می کردم توی کیسه خمیری که خریده بودم برای پیتزای شب، با خودم قرار گذاشتم یک روز که بزرگ شدم یک عالمه سوسیس و پنیر پیتزا و خمیر بخرم برای خودم و تمامش را تنهایی و خام خام بخورم؛ بعد مانتوی فیلی گشادم را مرتب کردم، انگشت خمیری ام را لیسیدم و دویدم تا خانه.

+ ویرگول ; ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱
comment نظرات ()