خانم ویرگول

اینطوری است که وقتی به ویرگول میرسی، باید کمی مکث کنی!

اهم و مهم

دکتر می گوید:هدفون در بلندمدت روی شنوایی تاثیر نامطلوب داره.

من اضافه می کنم: و شنیدن صداهای ورای هدفون از پشت در بسته اتاق، در کوتاه مدت روی روان تاثیر ناجوانمردانه.

پیشنهاد: Someone Like Me

+ ویرگول ; ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۳٠
comment نظرات ()

 

اعتماد به نفس تو کار پیدا کردن مهمه! خیلی!

+ ویرگول ; ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۳٠
comment نظرات ()

کجات ترسناکه آخه تو؟!

یک خانم با پیرهن آبی و روسری سرخابی و دامن تیره، که صورتش آفتاب سوخته است و قدر دو انگشت از موهایش از زیر روسری زده بیرون، راه خروج از «کابوس دونی» من را گم کرده.

+ ویرگول ; ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٩
comment نظرات ()

کور کردن چشم بازار

توجیه استاد اندیشه دو برای اینکه هر قدر از خاورمیانه دور می شویم آنچه ایشان ادیان الهی و توحید و نبوت می خواند کمرنگ تر می شود و از هند که اوپانیشادشان بوی توحید میدهد(هان؟ هند؟همین هند؟!)به آن طرف، از اهرام ثلاثه به این طرف، پیامبر اولوالعظم که هیچ نداشتیم، دین مین هم نرسیده ظاهرا، چرا که در آیین بومیان آن طرف و این طرف هیچ شباهتی به هیچ کدام از ادیان -نوح به این ور- دیده نمی شود:

1-سرخپوست ها که کلا دور(dur) بودند و دورشان(dowr) را آب گرفته و پیامبر نمی شد بفرستند برایشان. بهرحال سفر های دریایی در زمان قدیم آنقدر ها هم امن نبوده!(دقت کنید، پیامبر از بین قوم مبعوث نمی شود، پیامبر از خاورمیانه send to all می شود برای اقصی نقاط دنیا!)

2-استرالیا کلا مگر چقدر جمعیت داشت که پیامبر بخواهد خب؟! یک سری بومی بودند دور هم خوش و خرم زندگی می کردند دیگر!(خدا برای کلان شهر ها پیامبر می فرستد فقط، چرا که وقت پیامبران بسیار ارزشمند است و برگزیده بارگاه حق تعالی بیکار نیست برای یک ده کوره با جمعیت زیر پنجاه نفر دین الهی شرح دهد!)

3-در آفریقا اگر یک نفر مستعد رسیدن به خدا بود ارشاد می شدند قطعا...(همه بدند ما خوبیم که زرت زرت برایمان پیامبر می آمده! خدا از قاره سیاه ناامید بوده بالکل!)

 

حالا مسخره اینجاست که سوال من اصلا این بود که آیا تمام آدم ها به یک اندازه حق ارشاد شدن دارند؟! اصلا حرفی از سرخپوست ها و استرالیا و آفریقا و چین و ژاپن نبود!

 

+دانشکده معارف، این عتیقه جات را از کدامین موزه می دزدد به نظر شما؟

هایلایت:

تو چتر خورشیدی، آتیش نمرودی

پس هم بسوزونم، هم سایبونم باش...

اخم و لبخند

+ ویرگول ; ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٧
comment نظرات ()

پس پاک یادت نره!

این تبلیغ جدید پاک چرا میگه «هیچی پاک نمیشه»؟!

یعنی ما الان داریم تو چرک و کثیفی زندگی می کنیم؟!:|

+ ویرگول ; ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٦
comment نظرات ()

تجربه هایی که به دست نیاوردی!

دارم جراتم رو برای امتحان کردن چیز های تازه از دست میدم. خوراکی، موسیقی، درس، آدم، کتاب...

امروز جهت جلوگیری از غش کردن یه شیرخرما پاکتی برای خودم خریدم و با انزجار قلپ اولش رو خوردم. یک دقیقه بعد در حالی که ته پاکت رو در آورده و داشتم نی اش رو با لذت لیس میزدم مچم رو گرفتن!

+ ویرگول ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٥
comment نظرات ()

جوگیریات

این لهجه بریتیش چقدر زیباست یعنی! 

یعنی از پریروز که دارم مسلسل وار میشنومش ذهنمم داره با خودش بریتیش فکر می کنه!:دی

+حیف فقط اجرا کردنش سخته...فعلا فقط بلدم باهاش فکر کنم:دی

+ ویرگول ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢۳
comment نظرات ()

Come Fly With Me

I have a dream
You are there
High above the clouds somewhere
Rain is falling from the sky
But it never touches you
You're way up high

No more worries
No more fears
You have made them disappear
Sadness tried to steal the show
But now it feels like many years ago

And I
I will be with you every step (Hey! Hey!)
Tonight
I found a friend in you
And I'll keep you close forever

Come fly with me (oh-oh oh-oh)
Into a fantasy (oh-oh oh-oh)
Where you can be
Whoever you want to be
Come fly with me

We can fly all day long
Show me the world
Sing me a song
Tell me what the future holds
You and me will paint it all in gold!

And I
I will believe your every word (Hey! Hey!)
'Cause I
I have a friend in you
We'll always stay together

Come fly with me (oh-oh oh-oh)
Into a fantasy (oh-oh oh-oh)
Where you can be
Whoever you want to be
Come fly with me

(Hey!)

And I
I will be with you every step
Tonight
I found a friend in you
And I keep you close forever

Come fly with me
Into a fantasy
Where you can be
Whoever you want to be
Come fly with me

Come fly with me (oh-oh oh-oh)
Into a fantasy (oh-oh oh-oh)
Where you can be
Whoever you want to be
Come fly with me

(Hey!)

 

How To Train Your dragon 2: Into A Fantasy

+ ویرگول ; ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٢
comment نظرات ()

 

دیشب تا ساعت دو داشتم شرلوک هولمز می دیدم.

هیچوقت شرلوک جرمی برت رو ندیدم. شرلوک رابرت داونی جونیور هم که یه شوخی بزرگ بود بیشتر. شرلوک بندیکت کامبرباچ اما، منو یاد L توی Death note میندازه. باهوش، و به همون نسبت خسته از معمولی بودن بقیه، عاشق هر چیزی که مخش رو به کار بندازه، و خب، جذاب.

نه، واقعا. یه سرچی تو اینترنت بزنین. ال با اون موهای افشون توی هوا، کیسه های سیاه پای چشم ها، صورت بدون ابرو، و عادت های عجیبش مثل دو انگشتی گرفتن همه چیز یا قوز کردن در همه حالت، میتونست تو هر انیمه دیگه ای نقش اون دست و پا چلفتی مشنگی رو به عهده بگیره که شصت پاش همیشه تو چشمشه و هیچ کار درستی نمی تونه انجام بده. ولی با همین قیافه ش و با همون اخلاق های مذکور، شده یکی از کاراکتر های محبوب تاریخ بی در و پیکر انیمه ژاپن. و شرلوک چی؟ خب، بهتون اطمینان میدم از نظر بصری، تنها جذابیت بن بینی اصیل انگلیسیش باشه (که تازه اگر هیچ علاقه ای به تاریخ نداشته باشید، از دیدنش هیجان زده نخواهید شد) و تازه اونم فقط از نیمرخ پیداست. میخوام بگم، احتمال اینکه این بابا رو تو خیابون ببینید و عاشقش بشید، چون خوشتیپه یا تو دل برو یا چشم رنگی مثلا، از دنیل رادکلیف با اون ابروهای پاچه بزی کمتره حتی. البته اینجا بحث کمی سلیقه ایه که، ولش کنید بذارید بقیه شو بگم.

آدم ها از بیرون به شخصیت های عجیب و غریب نگاه می کنن. عاشق ال میشن وقتی با اون لحن سرد میگه قتل و جنایت براش یه جور معماست که باید حل بشه و سرحالش میاره. عاشق بی تفاوتی ال میشن، عاشق اینکه به بند کفششم نیست احساس بقیه. شرلوک اونا رو سر شوق میاره. تنهاییش، ویولن زدنش، خفن بودنش، اینکه واتسون رو کلافه می کنه با یخ بودنش، مرموز بودنش، همه چی. خارج ایران نیست و من پاتوق های دختر های خارجی رو بلد نیستم تا بگردم ببینم همونطور که کمپین خواستگاری از  سید والیبالیسته داریم، جمعیت مشتاقان ازدواج با بن هم داریم یا نه.(برای ال داریم). اما بیاین تصور کنیم وجود داشته باشه.

و خب، تهش چی؟ منظورم اینه که خب، یه آدم بی تفاوتی هست که این بی تفاوتیش برای ما ایجاد جذابیت می کنه. و ما جذبش میشیم. و بیاین فکر کنیم ما اون دخترِ (خوشبخت؟ بدبخت؟)ی هستیم که شرلوک به اون حجم خنده دار عشق و علاقه ش محل بده. بعد چی؟ مثلا یه دوست پسر جذاب دارین که صبح نگاهتون می کنه و in detail بهتون میگه از دیروز عصر که از هم جدا شدین چی کارا کردین و چیا خوردین و چه حس هایی داشتین و شما هم براش کف می زنین، چقدر هم خوب و هیجان انگیز. و البته پایان سکانس! این آدم چقدر پاسخگوی احساس طرفشه؟ اون جذابیت ناشی از مرموز بودن تا کجا دوام میاره؟ تا کجا واتسون حاضره از این سر شهر خودشو به شرلوک برسونه چون شرلوک میخواد با موبایل واتسون اس ام اس بفرسته و این وابستگی خنده دار ادامه داره؟ اون آدم هرگز نمیخواد از ورای تمام چیز هایی که برای شرلوک جذابه و خودشو داره باهاشون خفه می کنه، و میدونه شامل خودش نمیشه، دیده بشه؟

یا مثلا اون عزیزان دم بختی که برای ال نقشه میچینن، فکرش رو میکنن اگه واقعا یه همچین مصیبتی* تو زندگیشون فرود بیاد، تا کجا میخوان از حاشیه زندگی جذاب عشقشون رو نگاه کنن و هیچ نقشی تو زندگیش نداشته باشن؟ صادقانه بگم، واقعا نمی دونم اگه واقع بین به آدم های جذاب اینطوری نگاه کنیم، چی باعث میشه بازم برامون جذاب باشن. اصلا چرا باید اینکه آدم ها برای یه بابایی در درجه دوم اهمیت هستن، جذاب باشه؟ آیا ما خودمون تو همون آدم ها نیستیم؟ اینکه یکی همه فکرش درگیر معما حل کردنه و اون وسط یهو یادش میاد واتسونی هم هست و  دستی هم برا واتسون تکون میده، خب کجاش جذابه آخه!؟ بیشتر غمگینه، برای اون آدمی که باید مدت ها اولویت دوم یه بابایی باشه، چون اون بابا براش جذابه و به همین دست تکون دادنا دلش خوشه.

البته خودم می دونم که fan های اینچنینی، بیشتر از روی غلیان هورمون های نوجوانی به وجود میان و به صورت منطقی به قضیه نگاه نمی کنن. 

و الان بیست و چهار ساعته دارم از خودم میخوام منطقی باشم.

ولی این دل لامصب نمیذاره!:دی

 

 

* من خودم یکی از طرفداران پر و پا قرص ال بودم و هستم، خودم مدتی l lawliet بودم تو رول پلی انیم ورلد، و با این حال معتقدم این آدم همان به که تو تنهاییش پوسید. الدنگ بی احساس!

+ منظورم رو به شفاف ترین شکل ممکن منتقل نکردم، حتی به عبارتی میشه ادعا کرد که تو انقالش افتضاح بودم؛ ولی خب باید می گفتمش حناق نگیرم.

+ ویرگول ; ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٠
comment نظرات ()

آدم های لعنتی

توی مکالمات روزمره فامیلی، خاله ام دو تا بچه دارد. آناهیتا و دختره.

دختره، دیاناست. دیانای مو فرفری لاغر بلند بالای من. که، مشکل ذهنی دارد.

حرف نزدن یک بچه در چهارسالگی، آنقدر برای فامیلش سنگین است که صدایش می کنند دختره

+ ویرگول ; ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٩
comment نظرات ()

تحول

نسبت به یه دختر چادری روکش مذهبی  دار با اخلاق های بسیار نکوهیده توسط مذهب ابراز انتقاد کردم که این چه چادریه سرته با این اخلاق و کردار، بعد حدس می زنید چی کار کرد؟ عکس وایبرش رو برداشت یه بی چادرش رو گذاشت.

+ ویرگول ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٧
comment نظرات ()

سوال فنی!

کسی میدونه سرویس اتاق خواب ام دی اف روکش دار رو چطور میشه از صورتی به هر رنگ لعنتی دیگه ای غیر از صورتی تغییر داد؟!

+ ویرگول ; ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٧
comment نظرات ()

همون کلاس پست قبل

استاد: خودتون رو معرفی کنید باهاتون آشنا بشیم.

نفر اول: سارا امینی هستم رشته فلان!

نفر دوم: سارا امینی هستم رشته بیسار!

ملت: عع!هیپنوتیزم

نفر سوم: سارا امیـ...

ملت:هوووووووو....تعجب

نفر سوم:..ـنیِ افشار هستم رشته بهمان!

 

+برای مامانم تعریف کردم، گفت «مثل اینکه بد موقعی شدی سارا امینی:)»

+اینقدر این اسم، عام شده، شما الان به هر طریقی دوست داشتی تو گوگل بسرچ اگر رسیدی به اینجا من اسممو میذارم فروغ الزمان!:دی

+ ویرگول ; ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٥
comment نظرات ()

شکاف بین نسل ها

استاد:شما چرا درس فلسفه و اخلاق رو انتخاب کردید؟

سال اولی شماره یک: استاد چون ما توی دبیرستان فلسفه داشتیم و فکر می کنیم کلی سوال برامون ایجاد شده که براشون جوابی نداریم و میخوایم به کنه جهان هستی دست پیدا کنیم!

سال اولی شماره دو:استاد چون در دین اسلام برای اخلاق کلی حدیث داریم و میخوایم اخلاقمون خوب بشه!

سال اولی شماره سه: استاد آخه ما دوست داریم فکر کنیم در جهان خلقت و به اخلاق جانداران پی ببریم!

سال دومی لم داده ته اتاق: استاد واحد کم داشتیم مجبورشدیم!

+ ویرگول ; ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٤
comment نظرات ()

چیز هایی که نباید بگویم

میدانید چرا الان دارم آپ می کنم وبلاگم را؟!

یک دلیل خیلی مسخره دارد که توی فرهنگ معین بهش می گویند خواهر، همشیره، همچه چیزی. ایشان عادت دارد چراغ را خاموش کرده و شروع به بازی کردن با موبایلشان می کنند.

ما هم مشغول بودیم در آن اثنا با گوشی مان البته!

بعد چون قدری گریه کرده بودیم چشم هایمان می سوخت. گفتیم گوشی را سایلنت کند ما بخوابیم. بازی کرد هم کرد. اصولا بنده بسیار آدم خوش خوابی هستم. یعنی در حالت عادی، توی نور، توی تاریکی، توی صدا، توی بی صدایی، می خوابم اگر بخواهم. صرفا خواستم ببینم سایلنتش می کند یا نه!

تخت من و خواهر عمود به هم است. اینجوری که پاهای من می افتد جایی که سر آن حقیر می افتد! دکور را هم خودش چیده!

بعد حدس می زنید چه کار کرد؟!

مشت زد به پایم و با صدای بلند فحشم داد!:دی

بعد هم گفت که صدایش را زیاد می کند تا خفه شوم من که گاوی بیش نیستم!:دی

الان هم دارد یک چیز مسخره ای گوش می کند دو ساعت است، که نمی فهمم چی می گوید؛ زار هم می زند آن وسط. دقت داشته باشید به ساعت!

گفتم که، بد حریفی انتخاب کرده:دی دست خودم بود می خوابیدم ها، ولی دیدم حالا که قرار است بیدار باشیم، یک کم نوای کیبورد و چراغ های روشن هم اضافه شود، به همراه صدای بلند کوارتت زهی گروه اکلیپس که از هدفون زاقارتم در می رود. من باشم می خوابم به هر حال، به من چه که ایشان توی یک فوتون نوری هم خوابش نمی برد و صدای کیبورد روی اعصابش است؟

+خدا؟ من ساکتم خودت یک کاری بکنی ها؟ وگرنه برای من که کاری ندارد، فردا روی درز کشو اش سرکه می ریزم، یک کمی وازلین روی سطح موبایلش، یک تک زنگ به دوست های دانشگاهش و شرح ماوقع دیشب، فقط خاطرت جمع که چوب بیسبال ندارم بزنم توی دماغش و دمبل شماره 1 هم زیادی سنگین است:دی

+ویرایش ساعت 1 و نیم: الان دارم love is an open door گوش میدم:)) Life can be so much more!! روحیه م تو حلق خودم:))

+ ویرگول ; ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱۳
comment نظرات ()

موهامم فر نیست که حالا میشه باهاش کنار اومد

من اگه چشمام آبی بود هم اکنون بی درنگ میرفتم موهامو نارنجی یا قرمز می کردم.

لکن، ابرو هام پهن و مشکیه و پوستم سبزه س و از همه بدتر، چشمام قهوه ایه.

+ ویرگول ; ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٢
comment نظرات ()

خدا هم با ما آره...!

اگر قراره بترسیم از کسی که پناهی جز خدا نداره، مادر مادرم باید طی این یه هفته جذام می گرف کم کمش. اما از اونجا که چیزیش نشده و با قوای تمام داره گند میزنه به زندگی اطرافیان، یا خدا پشت من نیست، یا کسی که دیگه فقط خدا براش مونده ترس نداره و به عبارتی، خدا هم آره...

+ ویرگول ; ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٠
comment نظرات ()

Not A Teenager Anymore

تا همین امروز ظهر من مشغول دریافت کردن کادو تولد بودم! و از اونجا که فکر می کنم دیگه چیزی تو راه نمونده باشه و دوست قدیمی رو هم به صورت ناگهانی زیارت نکنم، میریم که داشته باشیم شرح ماوقع رو در ادامه مطلب...

ادامه مطلب
+ ویرگول ; ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۸
comment نظرات ()

 

معلوم هست خوب نیستم دیگر هاع؟

+ ویرگول ; ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۸
comment نظرات ()

 

شاید هم من آدم بهتری نیستم. فقط از فحش دادن و تهمت زدن می ترسم. آره.

+ ویرگول ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٦
comment نظرات ()

finally, winter is here!

+به دماغش توجه شود!

+ ویرگول ; ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٤
comment نظرات ()

دوری و دوستی

در هر ثانیه یک میلیمتر از هم فاصله میگیریم...

+الان مرد رویاها رو تموم کردم. به نظرم پروانه حق داشت بذاره بره. هرچند که اصولا باید میفهمید چمران آدم زندگی نیست. کلا آدمایی که غرق درس و کارن همینطورنا.

+سید مهدی شجاعی هم که منتظره آدم بدن دستش بت بسازه. الان مثلا میدونستین چمران کرامت داشته، تمرکز میکرده جای خانومش رو میفهمیده؟...مردک!

+یه پولی بدیم سید دیگه سعی کنه جلوه های ویژه نده تو کاراش. قدم زدن تو گذشته ی آدما با گرفتن دستشون؟! فیلم تخیلی نبین سید، ما با همون سانتا ماریا قبولت داریم...!

+ ویرگول ; ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۳
comment نظرات ()

حاضر جواب

تو دانشگاه شریف درس می خونم و بابام استادمه. یه روز وسطای درس بودیم که استاد بابام اومد سر کلاس. یه آقای مسنی بود با کت و شلوار مشکی. اومد برامو صحبت و نصیحت کنه مثلا. حرف تو حرف شد و بحث کشید به رانندگی خانم ها و آقایون. یکی از پسرا از دست راست سالن گفت شونصد سال هم بگذره خانما نمیتونن رانندگی کنن، خلقتشون چنینه. دخترا سکوت کردن و پسرا تایید، اساتید هم که یون ناظرن کلا! من در اومدم که که مهارت در رانندگی مقوله ایه که به اعتماد به نفس بیشتر مربوطه، ولی بی شعوری کاملا به ژنتیک انسان بستگی داره احتمالا.

بابام دستاشو برد بالا گفت هورا، و من در میان هلهله ی دختر ها و آب شدن پسرها، پیروزمندانه از کلاس میومدم بیرون که یکی صدام کرد. حضور غیاب نکردیم دختر جان!

+تگ!

+ ویرگول ; ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱
comment نظرات ()

بازگشت مقتدرانه

هدیه تولدم از طرف برادرم!

+انصافا این آدم حیف نشده که داره ریاضی میخونه عوض هنر؟!

+ ویرگول ; ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱
comment نظرات ()