خانم ویرگول

اینطوری است که وقتی به ویرگول میرسی، باید کمی مکث کنی!

مثل تو خوب!

کاش کمکم میکردی مثل تو خوب باشم. مثل تو خوب بشم.

+خیلی حرف دارم برای گفتن، نمیشه گفت!

+ ویرگول ; ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢۳
comment نظرات ()

بهار اومد...

بهار خانه مان را بالاخره پس دادند. مادرجان بهارمان را بالاخره بعد از دو هفته و دو روز مرخص کردند و من الان به اندازه خود خود هیتلر بعد از گل هفتم آلمان خوشحالم!

+ ویرگول ; ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢۱
comment نظرات ()

رها، رها، رها، من

1. دیشب که محمد با همه هجده سالگی اش ماند پیش مامان و به من گفتند «تو هنوز زودته»، بعد از اینکه تا دوی صبح آتش زدم به جان خودم، تصمیم گرفتم خودم را همینطوری که هستم بپذیرم. بعد از نوزده سال جنگ و جدل برای عوض شدن، الان میخواهم دست بکشم. الان میخواهم قبول کنم که من هیچوقت آن سارای لعنتی که پدرم همیشه خواسته بود نمی شوم. من همینطور بی منطق می مانم. من همینطور در مورد همه چیز بیشتر از استدلال به احساسم متکی می مانم. من همین آدمی که هیچ کس باورش ندارد می مانم. من همینطور خدای کارهای نیمه کاره و تصمیم های بالقوه و نه بالفعل می مانم. من همینطور هیچی می مانم و همه ی اینها، همزمان غمگین و خوشحالم می کند. یک جا بالاخره باید قبول می کردم که تلاشم برای جدی بودن، بیشتر تبدیلم کرده به یک موجود پرخاشگر از خود متشکر. خود کُشان کردنم برای داشتن بُعد هایی که از من انتظار داشت در حد یک اقیانوس به عمق دو میل گسترشم داده. و همه ی اینها باعث می شود نه آنی باشم که میخواهم و نه آنی که میخواهد. اینی که الان نوشتم هم اصلا منطقی نیست و صرفا یک مشت احساس چائوتیک وار است.

 

2. آدم هایی که مرا از اینجا میشناسند، و بعضا آدم هایی که مرا از نزدیک دیده اند ولی از دور می شناسند، فکر می کنند من آدم متفاوت و جالبی هستم. تک تکشان. نمیدانم چرا. بعد از اینکه از نزدیک با من آشنا می شوند، یک جورهایی می خورد توی ذوقشان. شاید من خیلی قدر عجیب و متفاوت و جالب باشم، ولی هنوز مانده تا قابلیت ترجمه و زیر نویس پیدا کنم. شاید هم اصلا عجیب و جالب نیستم و صرفا عجیب و جالب به نظر میرسم.

 

+و با همه هیچی بودنم، ساراییِ عطیه جانم هم می مانم...

+موهایم را که تازه رسیده بود چهار انگشت زیر شانه ام، آرایشگر بدجنس کوتاهِ کوتاه کرده، عطیه جان از آن وقت هی گیسو صدایم می کند که دلم کمتر غصه بخورد:)

+ ویرگول ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱٧
comment نظرات ()

وگرنه که تو روحش!

صبح ها تا ظهر دنبال عمه ام میدوم که خانه را زیر و رو نکند. کلا هر کس وارد خانه ما می شود، الف)مهمان نیست، پس نیازی به پذیرایی شدن در خود نمیبیند؛ ب) ما را مهمان می بیند، تلاش میکند به نحو احسن از ما پذیرایی کند. در نتیجه من صبح تا ظهر یا وردست عمه خانم مشغول آشپزی و گوش دادن به خاطراتش در هر زمینه ای هستم. تا الان متوجه شده ام که نصف فامیل هایشان که با من فامیل نیستند رفته اند آنور اب، یا اینور آب پادشاهی می کنند.

ظهر ها تا عصر درگیر مامان هستیم. تا ساعت دو که راه بیفتیم سمت بیمارستان، انواع میوه ها را با آب میوه گیری عهد دقیانوسمان که صدای موتور دیزلی می دهد، تست می کنیم و در هم می آمیزیم و توی شیشه می کنیم؛ یا گیلاس می پزیم تا کمپوت به دست آوریم. بعدش هم که میرویم بیمارستان تا مامان هی زل بزند به ما و تا شروع به حرف زدن می کند یکی بگوید «حرف نزن انرژیت حفظ شه» تا مامان ساکت بشود، چون هنوز بین جمله هایش یکهو میزند به جاده خاکی و پرت و پلا گفتن و هیچکس نمیخواهد اینطور بشود، پس از بیخ جلوی حرف زدنش را میگیرند.

ساعت پنج و نیم حراست بیمارستان بیرونمان می کند و ما تمام طول راه مشغول شنیدن خاطرات فامیل خواهیم بود از بیماران مشابه در فامیل خودشان که با ما فامیل نیستند. از روش های جدید روحیه دادن به فامیل درجه یک بیمار است.

طرفهای هفت میرسیم خانه. تا نه شب باز فرایند دویدن و خاطره شنیدن و افطاری پختن تکرار می شود. بعد من میپرم توی اتاق و هدفون میکنم توی گوشم و میخزم زیر پتو و تا صبح به ندای هیچ احد الناسی پاسخ در نمیدهم. تا الان هم نه بافتنی بافته ام، نه جاوا تمرین کرده ام، نه مامانم خانه بوده که بهم یاد بدهد دلمه بپیچم، نه گذاشته اند شب تا صبح پیش مادرم کشیک بدهم، تابستان هم که به روح اعتقاد ندارد.

پیشنهاد: I Knew You Were Truoble-Chester See,Tyler Ward,Lindsey Strirling cover

+ ویرگول ; ۸:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱٤
comment نظرات ()

 

هنوز بیمارستان است، هنوز مرخص نشده، تب دارد هنوز...

+ ویرگول ; ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱٢
comment نظرات ()

اوف!

8:00

...شما الان باید خودتونو تقویت کنین، باید هی بخورین، الان تو و سارا باید تلاش کنین که بیشتر بخورین، هی ریزه ریزه شروع کنین به خوردن که توانایی انجام کار های سنگین رو داشته باشید، این همسایه بغلی ما، چقدر هم خانم نازنینی بود، دو تا دختر داشت یه پسر، مادرشون سرطان گرفت، بعد...

 

8:10

...شوهرش هم اینو برداشت برد آمریکا و اونجا تو یه شرکت مهندسی کار پیدا کرد و دم و دستگاه آنچنانی به راه انداخت و پسره هم دکتراشو همونجا گرفت و چقدر هم آدم موفقی بود. حالا من که صحبت میکنم شما فکر میکنید که من چرت و پرت میگم ولی من تجربه دارم اینا همه تجربه ست. بعد حالا مادر شما نباید دست به سیاه و سفید بزنه چون...

 

8:15

...آره دیگه ما به مینا خانوم نگفتیم چی شده که نگران نشه، آخه الان درگیر کارای ساختمونشونن بعد آخه زن، تو میخوای بیای اینجا چی بگی؟ اصلا الان صلاح نیست بیاد، خونه شون رو هنوز نتونستن به جایی برسونن. حالا این خونه قبلیشونو که کوبیدن امیر اینا...؟ اینا پول کم آوردن بعد الان چقدر میلیون از وامشون مونده بانک بهشون نمیده...

 

8:30

...این زن اصلا زن زندگی نبود. آدم نباید همه چیز رو تو حالت عالی ترین شکلش بخواد که. یکدنده، لجباز...برداشته نمای خونه رو طراحی کرده زرد، ابی، قرمز...میگم مگه لباسه که رنگ رنگ زدی؟! بعد الان بیست میلیون پول دارن کار نماشون بیست و دو میلیون خرج داره، تازه نماکاره گفته باید چند میلیون سنگ رو بریزیم دور با این طرح که شما زدین...

 

8:50

... چون ما که دست به هر کاری زدیم خراب شد، ما بلد نیستیم که! آدم باید یه بلد با خودش داشته باشه همیشه. تو این مملکت اصلا نمیشه رو آینده حساب باز کرد ها...

-اذان گفتن؟

-آره آره...پاشو، پاشو باید بری افطار، باید خودتو تقویت کنی، باید هی بخوری...!

+ ویرگول ; ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱٠
comment نظرات ()

دلگرمی هفته

من واسه آروم کردن فرشته ام همه چیز میتونم بشم...

+ ویرگول ; ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٩
comment نظرات ()

موقعیت نشناس های از خدا بی خبر!!

اینکه آدم را وقتی مادرش توی اتاق عمل است، وقتی مادرش توی آی سی یو است، وقتی مادرش قرار است دوباره عمل بشود، وقتی خودشان هر بار میبینندش میزنند زیر گریه و حال مریض را هم بد می کنند، می کشند کنار تا در مورد مشکلات خانوادگی اش صحبت کند و مطمئن اند «الان» بهترین لحظه برای حل شدن تمام این بیست و چند سال مشکل بین مادر و پدر من است گاهی مرا به این باور میرساند که بعضی ها هرقدر هم سن و تجربه پشتشان باشد، درک ندارند.

 

و اینکه این وسط که ما خودمان نمیدانیم چه خاکی به سرمان بریزیم می ایند خانه ی ما عزاداری و توقع دارن دلداری شان هم بدهیم، نمیدانم چه چیزی را نشان می دهد، ولی خب یکی بیاید فامیل پدری مرا جمع کند ببرد یک جای دور که تا وقتی مادرجان بهار خوب بشود اینجا نباشند، که اوضاع را بدتر می کنند که بهتر نمی کنند!!!

 

+به سلامتی امروز تجربه غش کردن و با ویلچر سوار اسانسور شدن را هم کسب کردم.

+ ویرگول ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٧
comment نظرات ()

(!)

قبل اینکه مامان در رو ببنده و راهیمون کنه، بهش میگیم «برام دعا کن، مشقامو ننوشتم». وقتی برادرمون کنکور داره سند تو آل می کنیم «براش دعا کنین بچه ها». وقتی چیزی قراره جور بشه میگیم «خداکنه بشه...». انگار که مثلا خدا معطل و یه لنگه پا وایساده ما دعا کنیم چی «امر می کنیم» و ایشونم بگه «کن» و فیکون بشه و A HAPPY END STORY! 

اگه«دعا» هه بگیره که خب، گرفته و شادی و هلهله و چراغونی. اگه نگیره هم قسمت نبوده مثلا! خب الان چی فرق کرد به نظرتون؟ اگه دعا نمیکردی هم یا اتفاق میفتاد، یا نمیفتاد. دعا کنی هم یا قسمته یا قسمت نیست. مثلا شما دست به دعا برداری و ابراز نیاز  و تضرع داشته باشی اون چیزی که خداهه صلاح میدونه صلاحش عوض میشه؟ دعا میکنی تصمیم بگیره یه چیز دیگه رو صلاح بدونه؟ اونم لابد میگه چشم! کلا چه فایده داره پس این حرکت پس؟

 

+مادر جان بهار بستری شده دوباره. حالش هم خوب نیست. اصلا. دفعه قبل یادتونه بهتون گفتم اعتقادی ندارم ولی دعا کنید؟ الانم اعتقادی ندارم. این بار هر کی کار مفیدی به ذهنش میرسه در این راستا، به جز دعا و ختم انعام و این حرکت های دل خوش کنک، خوشحال میشم ارائه بده.

+ ویرگول ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۳
comment نظرات ()

پلنگ صورتی بود ابره فقط رو اون میبارید؟ اون مدلی مثلا.

من از اوناشم که اگه الان یه مقاله بنویسم با محوریت «علل سفید بودن ماست»، بلافاصله کشف میشه که ماست تمام این سال ها سیاه بوده و هرآنچه من و شما ازش میدیدیم توطئه استکبار بوده!

پیشنهاد: Kleymen's Theme-Early Demo

+ ویرگول ; ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢
comment نظرات ()

«متنفرم» هفته

آدم هایی که بهت این اطمینان رو میدن که براشون یه آدم خاصی، یه جایگاه خاص داری، و بعد می فهمی تقریبا به تمام آدم هایی که میشناسن این اطمینان رو داده ن.

+ ویرگول ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱
comment نظرات ()