خانم ویرگول

اینطوری است که وقتی به ویرگول میرسی، باید کمی مکث کنی!

 

دیروز یک فیلم کوتاه سه دقیقه ای دانلود کردم که فقط روح بی حرکتی را نشان میداد کنار جالباسی خانه دختری تنها، که ایستاده بود رو به دیوار و حتی بد هم نگاه نمیکرد. دختره حتی متوجه حضورش نشد و از کنارش رد شد، رفت تا از روح دیگری که توی نشیمن می رقصید بترسد. بعد عین اسکل ها، درست عین اسکل ها، دیشب ساعت یک یاد پسربچه بی حرکت پشت به دوربین افتادم؛ پریدم زیر پتو، چسبیدم به دیوار کنار تخت، بدون خاموش کردن چراغ ها، توی همان گرمای خفه کننده پتوپیچ شده آنقدر با عطیه جان اس ام اس بازی کردم تا خوابم برد.

ترمز دستی قوه مخیله من احیانا تو داشبورد شما نیست؟

+ ویرگول ; ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۳۱
comment نظرات ()

 

باید جیغ بزنم.

+ ویرگول ; ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۳۱
comment نظرات ()

Dreams come slow, but go so fast!

 

 

FROZEN رو دیدید؟

LET IT GO رو که  یادتونه؟

خب یه بنده خدایی به اسم Sam tsui اومده یه موزیکی به اسم Let Her Go رو با ایشون قاطی کرده و حاصلش شده این!

یه نکته جالبی هم هست که در ادامه مطلب میگم حالا!

هایلایت: 2:27 تا 2:33 ، Let It Go.

هایلایت: 

You only need the light when it's burning low
You only miss the sun when it starts to snow
You only know you love her when you let her go, oh

You only know you've been high when you're feeling low
You only hate the road when you're missing home
You only know you love her when you let her go
And now you know

ادامه مطلب
+ ویرگول ; ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۳٠
comment نظرات ()

مکالمه اس ام اسی (2)

-مامان من رسیدم سر میدون، میشه بیاین دنبالم؟

-نه عزیزم، من دکترم.

-خب منم مهندسم. واه!خنثی

+ ویرگول ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢۸
comment نظرات ()

قربون ذوق کردنش بشم من!

بافته شده با قلاب، برای شانه های مهربان مادرجان بهارم...!

+ ویرگول ; ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٧
comment نظرات ()

کانکلوژن هفته

 

78% سختی زندگی بابت آدم هاییه که میشناسنت ولی نمیشناسنت.

 

هایلایت: 

No pressure, No worries, No hair jam, no people who think that they know me but don't, No plattform shoes!

I Wanna Be Like Other Girls

+ ویرگول ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢۳
comment نظرات ()

روحت شاد آقای ویلیامز

توی مصاحبه جادوگران ازم پرسیده بودن اگه بخوای با سه نفر عصرونه بخوری کیا رو انتخاب می کنی؟ انتخاب هام نادر ابراهیمی فقید، تیم برتون و مرحوم رابین ویلیامز بودن.

جان کیتینگ شاعران مرده، دانشمند خل و چل لاستیک پرنده، رباته تو اون فیلمی که هیچوقت اسمش رو یاد نگرفتم، آلن پریش جومانجی، صدای غوله تو علاءالدین، امروز جسدش توی خونه ش پیدا شد. خودکشی کرده.

+ ویرگول ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢۱
comment نظرات ()

 

لرزیدن دست های مادر جان بهاری که از وقتی یادم میاید، جلوی آینه به خودش می گفت «پیر شدم»...

+ ویرگول ; ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٩
comment نظرات ()

چه میکنم به اسم زندگی!

-دیروز چه کار کردید؟

-توی اینترنت بودم.

 

-هفته پیش را به چه کاری گذراندید؟

-خوابیدم، ظرف شستم، بافتنی بافتم.

 

-یک خاطره تعریف کنید.

-چیز قابل عرضی یادم نیست.

 

-در دانشگاه چه می کنید؟

-درس میخوانم. نهار میخورم. ول میچرخم و باز درس می خوانم.

 

-یک تجربه برایم تعریف کنید.

-هوم؟ تجربه؟

 

مسئول آزمون تعیین سطح خودش رو کشت تا بتونه چند تا جمله به زمان های مختلف از زیر زبونم بیرون بکشه و جواب همه سوال هاش به «هیچی»، «خواب»، «اینترنت»، «یادم نیست» و چرت و پرت هایی شبیه این محدود بود. آخر مصاحبه که برگه 303 رو داد دستم، چشم هاش میگفت «بمیری با این زندگی کردنت!» و من فکر میکردم واقعا اینکه من میکنم زندگیست آیاع؟!

+ ویرگول ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٩
comment نظرات ()

 

من چطور نوزده سال زندگی کردم بدون اینکه ده تا بازیگر چشم قشنگ خوش قیافه بشناسم، لااقل پنج تا از خواننده های مورد علاقه هم سن هام رو شنیده باشم، چارتا سریال عامه پسند دیده باشم یا دیگه حداقلش یه جلد میم مودب پور خونده باشم؟!

ما تو کدوم ایزوله بزرگ شدیم خدایی؟!

+ ویرگول ; ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٩
comment نظرات ()

لذت بافتنی!

من در زندگی قبلیم عنکبوت بودم شاید.

+ ویرگول ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱۸
comment نظرات ()

و هنوزم به رشته ای درخور ایشون دست نیافتیم

-چراااا رفتیییی چرااااا من بی قرااااارم...

-Let it go,Let it go, Can't hold it back anymore!

-مرررغ سحر نااااله سرررر کننننن....

-I knew you were trouble when you walked in...so shame on me now!

-Someone has to pay,for the little things!

-دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ دیری دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ...(صدای پیانو!

-نگفتی ماهتاب، امشب چه زیباست؟ ندیدی جااانم از غم نااااشکیباااااست؟!

-ای ایری ای ای اییییی...ای این ایع ایع ایــــریع ایع!(صدای ویولن!)

-آآآآآی نسیم سحری صــــــــبر کن....ما را با خود، ببر از کووووچه هاع!(با صدای ارژنگ در «زیر آسمان شهر»!)

-Die,Die, We all passs away! Don't be afraid coz it's really okay!You might trying hide, And you might trying pray, But we all end up the remains of the day!

-بیا امشب شرابی دیگهرم ده...ز مینای حقیقت ساهاغهرم ده، چرا رفتی چراااااا من بی قراهاهارم! به سر سوهوداهای آغوهوش تو داهاهاهارم!

 

 

یه آپشنی دارم موقعی که خیلی به مغزم فشار میاد، زباله های مغزم از زبونم میریزه بیرون! اینا نصف تولیدات انتخاب رشته م واسه داداش کوچیکه بود الان!خنثی

+ ویرگول ; ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱۸
comment نظرات ()

چرا هیچ مسیحی اسم بچه ش رو نمیذاره جیزز؟

به این نتیجه رسیدم که وقتی بزرگ شدم، اگه بچه داشتم، اسمشو نذارم زهرا، فاطمه، کوثر، علی، محمد، عرفان، طه یا اسمای جهت دار اینطوری. بذارم خودش راهشو انتخاب کنه؛ بذارم اسما اون احترام خاصشون رو حفظ کنن، کم نداشتیم قاتل و قاچاقچی و الخ با اسمای اینجوری. یه نگاه به صفحه حوادث روزنامه ها بندازین. یه نازنین همونقدر میتونه خوب باشه که یه زهرا میتونه بد باشه.

+ ویرگول ; ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٦
comment نظرات ()

انگشت نمای نرم افزاریاشون!

حقیقتش اینه که الان دلم تنگ شده واسه برفای دانشگاه، واسه لرزیدن تو سرماش، واسه تماشای طلوع آفتاب از پشت دانشکده حقوق...فقط به خاطر اینکه دارم یه ساق دست زرد جلف می بافم که بدجوری به سوییشرت بنفشم جوره و دل تو دلم نیست رونماییش کنم!

+ ویرگول ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٦
comment نظرات ()

و البته کلیپش نه.

همین الان عاشق «چرا رفتی» شدم! میشه یکی بهم هدیه بدتش؟(ایکن چشم های درشت آرزومند!)

+ ویرگول ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٤
comment نظرات ()

حلقه ی دام بلا

یکی از مسخره ترین و خنده دار ترین صحنه های عمرم را، توی همین تیر ماه که غم انگیز ترین تیر نوزده سال زندگی ام بود، تجربه کردم. جماعت عیادت کنندگان مادرم که دورش حلقه می زدند، چشم هایشان را می بستند، دست هایشان را بالای بدن مادرم نگه می داشتند (مثل وقتی که دور آتش جمع می شویم مثلا!) و تمام یک ساعتی که پیشمان بودند مشغول پروسه ی «فرادرمانی» روی مادرم میشدند. هر از گاهی هم وقتی با نگاه های من مواجه می شدند خاطراتی مبنی بر نمونه های مشابه که شفا یافته اند بازگو می کردند که مثلا نگران نباش، کارمان درست است.

 

قضیه از جایی شروع شد که خاله آخری ام، برای درمان بی خوابی ها و کم انرژی بودن های ناشی از نگهداری فسقلی های شر و شورش، به خصوص دومی، رو آورد به یکی از دوستانش که به ما «متخصص انرژی درمانی» معرفی شد. از دید ما شاید از همین کلاس هایی که دور هم می نشینند و به هم روحیه می دهند و «-سلام، من باب هستم. -سلام باب.» بود. بعد از یک مدت دیدیم که خاله حرکت های عجیبی میزند. مثلا قبل از خواندن آیت الکرسی می گوید «اتصال به حلقه محافظ». یا مثلا چشم هایش را توی ماشین می بندد، «میرود توی اتصال».

 

بعد از یک مدت رو کرد که دارد فرادرمانی کار می کند. تشویقمان میکرد به او ملحق شویم. میگفت اینکه آدم های بیشتری بیایند توی «حلقه اش» برایش خوب است. به خصوص من، که گنجینه ای از بیماری های لاعلاج دارم، هدف اصلی اش بودم. بقیه هم اصرار و ابرام میکردند که برو، ضرر که ندارد. کمی برایمان توضیح داد چه کار می کند. گفت که یک شبکه شعور کیهانی هست که وصل میشود بهش و شعور آقا(یا خانم) ویروس هایی که توی بدنش ایجاد می شوند (همان گوله های انرژی منفی مثلا!) بیرون می کند. بعد مثلا وقتی به این شبکه متصل می شود توی آن عضوی که مشکل دارد احساس گرما و قلقلک و ...بهش دست می دهد. یا مثلا وقتی به قول خودش می رود توی اتصال، نور های رنگی میبیند.

 

من آدم خرافاتی نیستم. شاید فیلم های ترسناک ببینم و تا مدت ها بترسم روح و جن فیلم بیاید سراغم، شاید به سرنوشت معتقد باشم حتی، ولی نور های رنگی؟! گرما؟! شفا؟! شبکه شعور کیهانی؟ خواهش می کنم! کیهان تشکیل شده از یک مشت ستاره و ابر گازهای نیتروژن و هلیوم و چهارتا عنصر دیگر و سحابی های رنگول منگول و سیاره های یخ زده. شعور اگر داشت که تا الان نسل انسان را برداشته بود بلکه جان خودش و زمین و ماه و منظومه شمسی را یکجا نجات بدهد! اما خب، کدام خانواده ای را میشناسید که هیچ درد و بیماری نداشته باشند؟ آدم هایی که مشکل سخت دارند، بیماری لاعلاج، درد های پیری، بالاخره کورسوی امید هم دلگرمی است دیگر..این شد که بعد از یکی دو تا چشمه شیرین کاری از خاله خانم ما، دایی ها و دختر دایی ها و زن دایی ها و یک دانه خاله دیگرم هم به او ملحق شدند.

 

بعد، دیگر جمعشان زیاد شده بود و ما توی اقلیت بودیم. حالا دیگر جا برای روکردن قدرت های ماوراءطبیعه زیاد بود. مثلا ممکن است یک روز توی خانه ما مهمان باشید و از نورگیر صدای زوزه بشنوید و بترسید. بعد ما بهتان بگوییم «البته چیزی نیست، طبقه چهارم دایی اینها جلسه «خروج» دارند. ارواح مزاحم یا جن های سرگردان یا خلاصه یک چیزی از شعور کاینات که گیر کرده توی وجودشان اخ می کنند بیرون، بعضی وقتها صدای عجیبی می دهد دیگر». ( توی پرانتز تعریف کنم که مادربزرگم یک باز عصبانی شده بود رفته بود ببیند دارند چه کار می کنند، دیده یک نفر خرخره پسردایی ام را گرفته، زور می زند؛ یکی دیگر دارد بهش میگوید «برو بیرون از بدن سجاد!» و سومی که خود سجاد باشد سرخ و کبود شده از فشار اولی و از زوری که میزند یارو از بدنش بیاید بیرون. حالا اینکه چی توی تصورشان هست که از توی بدن با فشار دست بیرون می آید، نمی دانم.) یا مثلا یکهو توی جمعی که فامیل ما هستند کتف و دست و بازویتان با هم بگیرد و جیغ بکشید کمک، و بلافاصله سه چهارنفر به جای ماساژ دادن و کیسه آب گرم رساندن و پیشنهاد جوشانده گیاهی، جمع شوند دورتان، متصلتان کنند که خوب بشوید. اگر هم خوب نشدید فوقش اعتقاد نداشته اید و اساس کارشان زیر سوال نمی رود.(اینجور وقت ها قیافه و پوزیشنشان تقریبا این شکلی می شود:

)

 

نکته دیگر اینکه بیشتر خاطراتی که از شفاهایی که «داده اند» نقل می کنند، بی خبر بودن شفاگیرنده از اتصالی است که برایشان اعلام می کنند. مثلا دختردایی محترم توی مترو نشسته اند، برای دختر روبروییشان که تبخال زده اتصال اعلام می کنند؛ دختره همانجا حالش بد می شود( از نشانه های متصل شدن تشدید علائم بدی است که توی وجودتان هست!) و هورا، نتیجه میگیریم که واقعا وجود داره فرادرمانی، چه اعتقاد داشته باشی یا نه(کسی دختره را ندیده بعد از آن، لااقل ببینیم تبخالش که به مذاق دختردایی ما خوش نیامده بود در چه حال است، درمان شد یا فقط حال صاحبش بد شد!)! اما اگر رویتان اتصال بدهند و خوب نشوید میگویند اعتقاد منفی داشتی جلوی فرادرمانی را گرفته. به هر حال از هر روزنی زیر بار نمیروند که شاید این باور صرفا تلقینی است بین خودشان. (و البته به نظر من اولین چیزی که -در صورت حقیقت داشتن تاثیر این کار- باید بهشان یاد می دادند، این بوده که شما ابرقهرمان نیستید و مردم قربانی های بینوای بدمن فیلم نیستند. برای کمک کردن به دیگران، آن هم به روشی اما و اگر دار مثل این، باید از آدم ها اجازه بگیرید. مثل این است که من راه بیفتم توی خیابان به هر کس که حس کردم صعف دارد زورکی سرم تقویتی بزنم. شاید طرف اصلا فوبیای سرم داشت، شاید قسم خورده بود خودش و خاندانش به هیچ وجه زیر بار تزریق هیچ چیز نروند، شاید طرف سیمور گلس بود اصلا! این کار مصداق بارز تجاوز به حریم خصوصی نیست؟)

 

چیزی که جالب است، «استادشان» که گویا سید هم هست (هر کس سید است خوب است؟ ائمه پسر ناخلف نداشته اند؟ محمد حسن بنی صدر سید نبوده؟ فقط امثال امام موسی صدر سید بوده اند؟ سید بد نداشته ایم توی تاریخ؟) قرآن تفسیر میکند و از تفسیر قرآن بهشان اثبات میکند که بله اینها وجود دارد و در قرآن هست و تا کنون کسی کشف نکرده بودشان که حالا ما زحمت کشف را برایتان کشیدیم، استفاده کنید. برای «شفا» دادن افراد هم پولی نمیگیرد ایشان. البته ماهی نمیدانیم چقدر صد هزار تومان از هر کس دارد میگیرد بابت کلاسش، که فکر میکنم با وجود فقط نصف خانواده ی ما، درآمد ماهانه اش تامین است. البته گفته می شود که هزینه ای که میگیرد صرف آزاد کردن آن بابایی که موسس «فرقه» شان بوده (من اینطور صدایشان می کنم!) می شود که حالا توی کجا زندانی است مثلا. جالبی اش اینجاست که وقتی با تغییر ها و تحریف هایی که توی اعمال دینی روزانه شان اعمال کرده اند روبرو می شویم و تعجب می کنیم، دم از اسلام امام زمانی میزنند که وقتی بیاید می فهمید چدر اسلام با اینکه شما عمل میکنید فرق دارد. منتظرم این خانم استادشان همین روز ها اعلام کند روح القدسی، زن امام زمانی، فرزند خدایی، کسی است!

 

الان که دارم این ها را می نویسم، دو طبقه زیر پایم همه غیر از من جمع شده اند برای جلسه معارفه. بالاخره گارد خانواده ما هم شکسته. اما تمام این ها را بگذاریم کنار. اینکه اولش انرژی درمانی بود و بعد حلقه محافظ و نعوذ به هاله قدرت خودم شد و بعد خروج ارواح سرگردان و حالا اعلام اتصال برای مریض زیر دستمان که شفا میدهد بیماری های لاعلاج را. من دلم برای دو تا بچه ی خاله می سوزد، که حالا برای آناهیتای پنج ساله کارت مربی فرادرمانی صادر شده، که مربی گفتار درمانی دیانا که مریضی سختی گرفته میگوید «برام اعلام اتصال کن آنی جان» و آنی واقعا این کار را می کند بی اینکه بداند یعنی چی(و گویا مربی جدی جدی دارد خوب می شود کم کم!!!)، از اینکه از همین حالا با عقایدی احاطه شده که هنوز درستی شان روی هواست و مقبولیتشان در جامعه از کشک هم کمتر است؛ آنی سال دیگر می رود پیش دبستانی و با بچه هایی، معلم هایی و مادرهایی روبرو می شود که شاید پس بزنندش، که شاید تنبیهش کنند که چرا عقاید خرافی بین بچه ها رواج داده، هزار اتفاق دیگر ممکن است برایش بیفتد اگر با احدی در میان بگذارد چه کار می کنند توی خانه و زندگیشان، توی فامیلشان. بعضی ها ما را، مایی که از نه سالگی مورد بمباران عقاید دینی قرار گرفتیم که «به سن تکلیف رسیدی» و «حجاب» و «نماز» و «روزه» و «بهشت» و «جهنم» را دریاب، قربانی عقاید مذهبی خانواده مان می دانند. بچه پنج ساله ای که شب ها کابوس می بیند و توی نقاشی هایش برای هر آدم پنج شش کله می کشد که «اینا گیر کرده ن توی آدما، مامان میارشون بیرون»، کجای عقاید دفاع از حقوق کودکشان جا میگیرد؟

 

اول مدرک پایه اول خاله ام(بله، هر «ترم» مدرک هم برایتان صادر میکنند، با اسم و عکس خودتان و امضای خودشان و خودتان!) نوشته «سلسله ی موی دوست، حلقه ی دام بلاست؛ هر که در این حلقه نیست، فارغ از این ماجراست». نمی دانم به سلسله ی موی کدام دوست وصل شده اند همه شان. نمی دانم به کجا راه می برند آخر. نمی دانم خاله ام از وقتی وارد این شبکه شده ( که بی شباهت به شرکت های هرمی نیستند، «تا میتونی اعضای بیشتری بیار تا قوی تر شی») چقدر دیانای چهار ساله اش که هنوز حرف نمی زند بهتر شده که از اصل سر همین دیانای نازنین بود که همه چیز شروع شد. اما مطمئنم که این سلسله، از اولش دام بلا بوده، هست، خواهد بود.

+ ویرگول ; ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٤
comment نظرات ()

بعد من خیلی مشتاقم طراح این کد ها رو ملاقات کنم

یه وبلاگی رو باز کردم کد اسکریپت گذاشته، یه ابر کم خِرَد هی رد میشه، روی نوشته هاشو می پوشونه، بعد همچی با طمأنینه از کادر خارج میشه. باز مرام اون حبابا که پر قلب بودن، با اشاره موس میترکیدن!

+ ویرگول ; ۳:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱۳
comment نظرات ()

البته که حل نیست.

یعنی حتی ابراز بی عرضگی و ناتوانی و پی سی هم بکنی، کوتاه نمیان. حتما باید تا جایی که نفس دارن تحقیر کنن.

 

*عکس از وبلاگ نفیسه.

+دومین نفری که دیدم اینجوریه، معلم دیفرانسیلمون بود. آقای رامین منوری. آدم از دبیر های اسم در کرده توقع داره متمدن باشن یه کم. 

+کلا از کسی توقعی نداشته باشید.

+ ویرگول ; ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱۳
comment نظرات ()

سخت هفته

تحمل کردن آدمی که تحقیرت میکنه واسه یه عمر.

+حالا هر چی، هرچی هم روان شناسه گفته باشه من حال میکنم نفرتم ازت رو نگه دارم، یه روز به کار میاد بالاخره.

+ ویرگول ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱۳
comment نظرات ()

 

خوبم.... خوبم.... خوبم.... خوبم.... خوبم.... خوبم.... خوبم.... خوبم.... خوبم.... خوبم... خوبم.... خوبم.... خوبم.... خوبم.... خوبم.... خوبم.... خوبم.... خوبم.... خوبم.... خوبم.... خوبم.... خوبم.... خوبم.... خوبم.... خوبم.... خوبم.... خوبم.... خوبم.... خوبم....

+ ویرگول ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱۱
comment نظرات ()

بی بی راست میگن، همه میگن من دیوونه م؟

زهرا از خانه مادربزرگم زنگ زده «پاشو بیا، کیفت رو هم بیار مامان اکرم میخواد ببیندش.»؛ خیلی معمولی و انگار که یک کاسه ماست ترشیده را انداخته باشم دور، گفتم «شکافتمش. دیگه نمیخوامش.» و قطع کردم.

 

نشکافته بودمش. فقط سنجاق های بندش را که تست میکردم کجا وصل شود بهتر است، باز کرده بودم. این خودش برای یک ساعتی که صرف پیدا کردن جای درست کرده بودم، شکافتن محسوب می شد. با دوربین سه مگا پیکسلی گوشی که برحسب شانس دکمه دوربینش خراب است، کلی عکس لرزان و افتضاح توی آینه از پشت سرم انداخته بودم تا پیدا کنم نقطه مناسبش کجاست. و حالا خیلی راحت، شکافته بودمش.

 

من آدم گریه کردم. آدم عزاداری. آدم غصه. یعنی طوری که اگر «گریه کن مجلس عزا» شغل محسوب میشد، در این حرفه برای خودم اسم و رسمی دست و پا میکردم تماشایی. از نیم ساعت پیش که زهرا زنگ زده، کزیده ام کنج تختم، با موس ور میروم و  با هر گزگز انگشت های سوزن خورده باد کرده ام، قلپ قلپ اشک میریزم. تمام مدتی که داشتم کوک میزدم، تک تک سوزن های اشتباهی که کج و کوله فرو کردم توی پارچه، دانه دانه قولنج هایی که از گردنم شکستم، یکایک سایت هایی که زیر و رو کردم برای پیدا کردن یک جور قیافه خوشحال برای کوله پشتی ها، جلوی چشمم رژه می روند و من اگر تمام دیشبم را فکر نمیکردم مامان میبیند و می گوید «خوب شده»، الان فوقش مثل همیشه مسخره شده بودم و تمام. دارم گریه می کنم و اگر گریه کن مجلس عزا شغل بود، من برای خودم اسم ورسمی دست و پا میکردم تماشایی.

انگشت هایم گز گز می کنند هنوز.

+ ویرگول ; ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٠
comment نظرات ()

کیف بازیافتی

تمام دیروز رو (حدود چهارده ساعت) صرف درست کردن این کردم، بدون چرخ خیاطی و قیچی پارچه و با نخ سوزن و قیچی کاردستی... و امروز که رونمایی کردمش با این واکنش ها روبرو شدم:

-شلوارت رو بریدی!؟

-واقعا روت میشه دستت بگیریش!؟

-اینو نبری دانشگاه ها، سبکه!

-چقد منکراتی!

 

و خب الان دیگه حقیقتا تمام انرژی مثبتی که از دوختنش تو وجودم جمع شده بود، نابود شده...!

ایشون از نمای نزدیک:

اجزای سازنده ش یه شلوار جین کهنه و یه تاپ مانند از دوران بچگیم هستن. به نظرتون اونقدر فاجعه س یعنی؟

 

ویرایش چند ساعت بعد: طی تمریناتی که مدتیه انجام میدم، الان اصلا حس نمیکنم که همون دست پا چلفتی هستم که هیچ کاری رو درست نمیتونه انجام بده و فعلا فقط احساس درک نشدگی دارم. ولی دیگه نمیتونم دوست داشته باشم کیفه رو. میشکافمش.

+ ویرگول ; ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٠
comment نظرات ()

 

زندگیم شده شکل یه لبخند پلاستیکی.

+ ویرگول ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۸
comment نظرات ()

تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده ست...

وقتی عطیه جان هوای دل های شکسته را دارد.

+ ویرگول ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٦
comment نظرات ()

 

پیشنهاد عملی و جدی برای افزایش اعتماد به نفس؟

+ ویرگول ; ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٥
comment نظرات ()

دیوونه هم خودتی!

در راستای ریختن ترسم از فیلم پست قبل، تصویر بتشیبا و آنابل شیطانی رو به کمک دانسته های اندکم از فوتوشاپ به صورت خاله بتی و آنی جون در آوردم که در ادامه میبینید:

 ضمن تمیز کردن صورت آنابل و ابرو کشیدن برای هر دوشون (که تاثیر خیلی شگرفی توی مهربون شدنشون داشت!) یه کم دماغ خاله بتی رو خوشگل کردم، مگه همه جادوگر بدجنسا باید زشت باشن خب؟مژه البته رنگ صورتش هرکار کردم از این زنده تر نشد، امیدوارم از چهره جدیدش راضی و خوشحال باشه!هورا

+ ویرگول ; ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٤
comment نظرات ()

مخیله!

 

بعد در وصف این تخیلم یه چی تعریف کنم و برم، چند وقت پیش فیلم The Conjuring رو با بچه ها دیدیم، بعد من شب ها که تو اتاق تنهام، یه همچین مکالمه ای با خودم دارم:

-چراغا رو خاموش نمیکنی؟

-نه!

-چرا؟

-میترسم جادوگره بیاد پشت در ظاهر شه!

-خب اگه میخواست ظاهر شه که دیگه منتظر نمی موند چراغا رو خاموش کنی که!

-از کجا معلوم؟! شاید مردم آزاره!

-ابرو

-اونجوری نگام نکن! ندیدی آخرش سر اون آقاهه که اعتقاد نداشت چه بلایی اومد؟

-بچه بودی بابا چی میگفت؟ تو تاریکی همون چیزایی هست که تو روشنی هست، چیزی که بشر ازش میترسه تاریکی نیست، جهلش در نبود نوره!

-یعنی الان که روشنه هم پشت در وایساده داره نگام میکنه؟!(نگاه دزدکی به پشت در).

-ببین، اون خونه ای که اونا رفتن توش معلوم نبود مال کیه. این خونه ای که شما کنج دیوارش زیر پتو  قایم شدی پنجاه سال بلکم بیشتره که زمینش تو دست خانواده خودتونه. اصن جادوگره این همه راه بکوبه بیاد اینجا تو رو بترسونه که چی واقعا؟!خنثی

-من داشتم بین فیلم مسخره ش میکردم که ترسناک نیست، از همین جهت! البته اشتباه کردما...خیلی خانواده پرون بیجا کردن زمینشو گرفتن، چه معنی میده!(نگاه دزدکی به پشت در).

-اصن به نظر من این ارواح سرگردان فقط حمله میکنن به کاتولیک ها!

-عع؟ چرا؟(نگاه دزدکی به پشت در)

-چون اگه قراره هرکی تسخیر میشه روی بدنش صلیب برعکس درآد خوب فقط واسه کاتولیک ها معنیش بَده، واسه مسلمونا که معنی خاصی نداره صلیب، حالا سر و ته یا هر چی! یا مثلا اینکه سه بار ضربه میزد به در، خب ما که تثلیث نداریم برامون معنی بِده...نتیجتا جادوگره به تو کاری نداره و میتونیم چراغو خاموش کنیم! انقدرم پشت در رو نگاه نکن شاید از تو آینه کنار در حمله کنهنگران!

-خوب اومدیم و مثلا....الله برعکس دراومد رو بدنم!(نگاه دزدکی به پشت در)

-خنثیخنثیخنثی نگا نکن میگم، جدی جدی از تو آینه میاد میپره روت مثل اون صحنه که از رو کمد پرید رو دختره ها!

-(نگاه دزدکی اجتناب ناپذیر به پشت در).

-بگیر بخواب لازم نکرده چراغم خاموش کنی اصننگران!

-باعشه.(کشیدن پتو تا روی کله و چسبیدن به دیوار کنار تخت، بعد از نگاه دزدکی آخر به پشت در و قورت دادن آب دهان).

+ ویرگول ; ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢
comment نظرات ()

and suddenly....!

هری طلسم رو به سمت مالفوی شلیک کرد و برحسب اتفاق دقیقا طلسم انتخابیش که نمیدونست چیکار میکنه همونی بود که ادما رو تیکه تیکه میکرد.

ویروک سوفاریتا رو با بلور جادوییش درمان کرد و سوفاریتا دقیقا همون یک در میلیون نفری بود که بلورآمیزه میشن با درمان. دنیا به هم ریخت.

لایرا از تونل زمان-مکان رد شد و دقیقا به جایی رسید که اون پسره اتفاقی با پنجره ای که بین زمین و هوا کشف کرد رسید و سرنوشت جفتشون عوض شد.

فردریش ککوله ساختار مولکول های بنزن رو وقتی حسابی سرماخورده بود، بین هذیون های ناشی از تب و خواب آلودگیش خواب دید و کشف کرد-این یکی واقعیه!-.

 

یه عدم قطعیت خاصی تو تصمیم گیری دارم، به طوری که وقتی یه تصمیمی میگیرم همه ش منتظرم پشت سرم یه اتفاق خفن و مخوفی بر حسب اتفاق بیفته همه چی کن فیکون شه؛ بعد از اونجا که هر چی رو تخیل میکنم بعد یه مدت کوتاهی توهم میزنم که واقعیت داره، هی پشت سرم رو نگاه میکنم ببینم کن فیکون شد یا نشد.

+ ویرگول ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢
comment نظرات ()

خدایی که به مرگ میگرفت و مایی که به تب راضی میشدیم.

یک روز، دبستانی که بودم، بردنم دکتر. توی مدرسه نفسم گرفته بود. دکترکلی تست تنفس گرفت و آخرش گفت، ریه هایم یک خرده کم هوا میگیرند. فعالیت که میکنم یک خرده میشود ضربدر دو. یک سری اسپری و قرص و «آسان نفس» تجویز کرد. مصرف کردیم. خوب نشد. بیخیال شدیم.

یک روز، راهنمایی که بودم، دیدم چشم راستم نمی بیند. اول فکر کردم خرمن گیسوان آشفته ام جلوی چشمم را گرفته. هی دست هایم را میکشیدم جلوی صورتم و مانع خیالی به چنگم نمی آمد. بردنم دکتر. دکتر گفت که طبیعی است و چشم هایم از چشم های خودش هم سالم تر است. برگشتیم خانه.

یک روز، دبیرستانی که بودم، توی مدرسه حالم بد شد. برم گرداندند خانه. از بچگی سابقه ناراحتی گوارش داشتم.(یک بار، پنج سالم که بود یک سررسید هدیه گرفتم و مادرم ازم خواست تویش بنویسم هر روز چه کار کردم. آخر هفته که ازم تحویل گرفتش، توی هر روز نوشته بودم : این را خوردم، رفتم دستشویی. آن را خوردم، حالم بد شد--> دستشویی. این کار را کردم،...دستشویی!) دکتر آندوسکوپی کرد و آزمایش نوشت و دارو داد و آخرش گفت  اگر میخواهم نروم مدرسه کار دیگری بکنم؛ چون سالم سالمم و هیچ چیزم نیست. خوشحال شدیم و زدیم بیرون.

 

این ها سه نمونه از شیرین کاری های خدا بود برایم. هنوز نفسم میگیرد گاهی. هنوز بعضی وقتها کور میشود چشمم. هنوز هرجا که میروم اول از همه آمار سرویس بهداشتی شان را در میاورم. و طبیعی ام البته، بیماری خاصی ندارم. حتی خود بیمار پنداری هم ندارم و روانم هم سالم است. بعد چند وقت پیش، وحشت زده از دکتر (یکی از بچه ها که پزشکی میخواند) سوال پرسیدم فلان اتفاق ناجوری که برایم افتاده طبیعی است؟ بعد از کلی سرچ کردن و تحقیق و مشاوره گفته که بله و طبیعی است و باز هم خواهد افتاد. بعد که واکنش اعتراض آمیزم را دید، اضافه کرد: تو واقعا ناشکری، من دارم شکر میکنم تومور نبوده، بعد تو... . 

 

میگفت، برای تنفس طبیعی هم باید خدا را شکر کرد. من هم بروم هر غلطی خواستم بکنم. قبول. خیلی هم عالی. من که پی حرفم را با دکتر نگرفتم، فقط یک نفرتان یاد خدا بیندازد که من تنفس طبیعی ندارم. دید طبیعی ندارم. گوارش طبیعی ندارم. انگشت های طبیعی ندارم. زندگی طبیعی ندارم اصلا. این یک دانه ی آخری را نمیتوانم بگذارم کنار همه ی طبیعی های لعنت شده ی قبلی ام. خسته شدم از دست خلقت مریضت خدا جان. خسته.

+ ویرگول ; ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱
comment نظرات ()