خانم ویرگول

اینطوری است که وقتی به ویرگول میرسی، باید کمی مکث کنی!

خوشبختی های بزرگ بزرگ بزرگ

دانشگاهمون کافه کتاب دار شده!

+ ویرگول ; ٧:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۳٠
comment نظرات ()

داهاتی خوش لباس باکلاس مآب

رفتارتون کلاس داشته باشه عزیزان من ، چون این که یه تیکه از آدم فلان مارک نباشه مرض مرگ باری نیس و اکثرا بعد از ابتلا بهش زنده می مونن . ولی داهاتی خوش لباس باکلاس مآب بودن هیچ درمان شناخته شده ای نداره .

 

قالَ سرهنگ!

+ ویرگول ; ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢۸
comment نظرات ()

 

+ ویرگول ; ٥:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٧
comment نظرات ()

زندگی سگی.

آدم نماز اول وقت نخونه، نماز نخونه اصلا، دعا نکنه اصلا، نافله و نماز اول رجب و روزه چندم شعبان نگیره اصلا،  آدم باشه لطفا. 

همین بشر الان در حد مستجاب الدعوه پرستش میشه توی فامیل؛ آب میدن دعا کنه بهش مریض بخوره خوب شه!!!! یکی یدونه بزنین تو سرش شاید خودش خوب شد

 

امیدوارم همه شون با هم نرن جهنم. به جاهای مختلف ارسال شن. منم یه جا بیفتم کلا دور از همه شون. انفرادی جهنم مثلا. شیطان گناه داره طفلی. و  من بیشتر از اون گناه دارم.

 

+خوش میگذره خدا؟ نمایش خوبیه؟ کجایی پس؟! چرا خودتو نشونم نمیدی؟!

+ ویرگول ; ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٦
comment نظرات ()

خاله خرسه ها

ما داریم تلاش می کنیم خوب باشیم. همه مون داریم تلاش میکنیم واقعا آدمای معقولی باشیم. حالا اینکه به نظر خانواده مادری من، دختری که اینقدر شعورش نمیرسه از این موقعیت سوءاستفاده نکنه و رفتار وحشیانه قبلیش رو نداشته باشه، چون میدونه آدمای دور و برش در تلاش برای متعادل بودن باهاش دعوا نمی کنن و سیلی ای که حقشه نمیخوره تو صورتش، «می فهمه» و «شعورش از ما بیشتره» نشون میده من باید یه تجدید نظری در مورد روابط خانوادگیم داشته باشم.

+عصبی ام، ناراحتم، ناامیدم و بی حوصله. ببخشید که کامنت ها بسته س!

+ ویرگول ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٦
comment نظرات ()

 

آدما منقرض شدن.

+ ویرگول ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٤
comment نظرات ()

 

نمیشه داداش کوچیکه ها هیچوقت بزرگ نشن؟

+ ویرگول ; ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٤
comment نظرات ()

زشته جار زدنش ولی...

آدم قرار باشه ماهی یه بار دیوونه بشه، خوبه که لااقل بقیه مراعاتش رو بکنن.

+ ویرگول ; ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢۱
comment نظرات ()

 

عروسیه بیرون.

+ ویرگول ; ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢۱
comment نظرات ()

 

بزرگ شدن درد داره.

+ ویرگول ; ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢۱
comment نظرات ()

آخر هفته

آدم ها با هم دعوا می کنند. آدم بزرگ ها هر کدام سهم خودشان از لاشه ی این زندگی را میخواهند. مشق هایم را ننوشته ام. کتاب هایم را نخریده ام. واحد های چهارشنبه ام را حذف کرده ام. پس انداز تابستانم را خرج کردم و دیگر گوشی نمی خرم. بچه ها نشسته اند به کد زدن های اضافه و من با دانه دانه ویرایش پست های بچه های توی جادوگران اشک می ریزم.

کاش می شد هیچ آدم بزرگی نبود. هیچ لاشه ای نبود. هیچ مشق و کتاب و واحد و پس انداز و گوشی نبود. من بودم و مامان مثل صبح امروز، لقمه پنیر مربا میگرفتیم برای هم.

+ ویرگول ; ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٠
comment نظرات ()

 

خودخواهی ها.

+ ویرگول ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٠
comment نظرات ()

کِی میمیری؟

آدما یه مشت بمب ساعتی ان که هیشکی نمیدونه کی منفجر میشن.

با همین یه تک جمله س که یه هفته سر پا موندم.

 

+محمد ریاضی خواجه نصیر قبول شد.

+ ویرگول ; ٧:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱۸
comment نظرات ()

How much does a miracle cost?

مثل اون نمایشنامه احمقانه ای که وقتی راهنمایی بودیم بازی کردیم، میخوام یه معجزه بخرم...

+ ویرگول ; ٥:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٤
comment نظرات ()

دس به مادرجان بهارم نزن!!!!!

یادم باشه دیگه از خدا چیزی نپرسم. تو فاز اینکه خواب یه سیدی رو ببینم که جواب سوالمو بده نیست، از یقه میگیره میندازتم دقیقا تو همون موقعیت، خودم به حول و قوه خودش جواب سوالم رو پیدا کنم.

+لعنت به سرطان و همه تومور های بدخیم و خوش خیم دنیا. لعنت.

end of the world

+ ویرگول ; ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٤
comment نظرات ()

Book For Booshehr Challenge 2

اینم از چالش صاحب وبلاگ، باشد که یختون آب شه و از رودروایسیش در بیاین!

به ترتیب از بالا: «حوصله م سر رفته!» ، «بی بال پریدن» ، «دخترک کولی»، «مربای شیرین»، «قصه های خوب برای بچه های خوب: مثنوی معنوی»، «قصه های خوب برای بچه های خوب:داستان های قرآنی»، «قصه های خوب برای بچه های خوب:قصه های گلستان و ملستان»، «قصه های خوب برای بچه های خوب: قصه های چهارده معصوم»،  «علوم ترسناک:انرژی های مرگبار»، «علوم ترسناک:شگفتی های بدن»، «علوم ترسناک: هیولاهای میکروسکوپی و هرج و مرج شیمیایی»، «علوم ترسناک: حیوانات خشمگین و پزشکی پر دردسر» و گل سرسبدشون «44 قصه از هانس کریستین اندرسن»! سمت راست هم بسته پستی که متاسفانه با صدای چلیک دوربین و فلاش زدنش آبروی ما رو برد!نیشخند

+قصه های خوب برای بچه های خوب سرخابیه، سنی معادل سی سال داره! صرفا گذاشتمش که غریبی نکنه دوستاش دارن میرننیشخند

+ ویرگول ; ٦:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٢
comment نظرات ()

Book For Booshehr Challenge

خیلی وقت پیش، شاید اوایل تابستان پارسال، هر چه کتاب  از کودکی و نوجوانی داشتم که نمیخواندم جمع کردم فرستادم برای کارخانه ی دایی اینها. دایی میگفت بچه های کارگرهایشان عاشق کتاب خواندنند، ولی توی کتابخانه کارخانه پدرهایشان جز تک و توکی کتاب داستان، هر چه هست مال بزرگتر هاست و تکنسین ها و مهندس ها. هری پاتر ها و دیوید گمل ها و تالکین ها را فرستادم برسند به دست چشم های مشتاق خواندن و این برای کتاب ها هم خوب بود. کتاب ها دوست ندارند گوشه کتابخانه خاک بخورند خب، میدانید؟!

اینجا قرار نیست ژانگولر انجام بدهیم و فیلم و عکسش را منتشر کنیم. قرار نیست برای همدردی با بچه هایی مثل بچه های کارگرهای کارخانه دایی، یک هفته کتاب نخوانیم مثلا! دارند برای مدرسه های کوچک بوشهر کتاب جمع میکنند تا اول مهر امسال، کتابخانه های بچه های بوشهری پر از کتاب باشد. کتاب های غیر درسی و برای گروه سنی کودک(دبستانی) البته! خیالتان راحت که برای کمبود آب هم ضرر ندارد و از اجانب هم کپی کاری نشده و خلاصه صراطش مستقیم مستقیم است. میتوانید کمک مالی بفرستید یا کتاب هایی که مناسب بچه های دبستانی هستند را مستقیم برایشان پست کنید. اینکه بروید کتاب بخرید یا کتاب های بچگی خودتان را خوشحال کنید، به انتخاب خودتان.

 

از همین تریبون کوچک میخواهم اعلام کنم که همه تان را به چالش «کتاب برای بچه های بوشهر» دعوت می کنم! هر کس شرکت کرد چند نفر دیگر را هم دعوت کند، فکر کنید این هم یک جور بازی وبلاگی است مثلا:)

این ایمیل آقای شعرانی: sherani.dayyer@gmail.com

 

و این آدرسی که میتوانید کتاب بفرستید: بوشهر - اداره کل آموزش و پرورش استان بوشهر؛ برسد به دست عبدالمحمد شعرانی معلم کالو!

+ممنون از نیکولا بابت معرفیش:)


+ ویرگول ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱۱
comment نظرات ()

عوامل استکبار!

مرگ بر آمریکا، مرگ بر انگلیس، مرگ بر ضد ولایت فقیه،...اوه، صفحه ویکی پدیای رهبری فیلتره!خنثی

+ ویرگول ; ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱۱
comment نظرات ()

اصلا قرار می گیرند؟

زن ها کجای اسلام قرار می گیرند؟

+ ویرگول ; ٧:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٩
comment نظرات ()

 

بعضی وقتها دلم میخواست خواهر داشتم.

+ ویرگول ; ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٩
comment نظرات ()

 

داشتم خواب مولان(Lesson Number One!) چهاربعدی میدیدم با پس زمینه آهنگ آناستازیا(Journey To The Past) . بعد یک صحنه خودم مونتاژ کردم توی فیلم، دوربین از بالا بچرخه بیاد جلو بچرخه بیاد جلو بچرخه بیاد جلو بعد یهو شیرجه بره جلوی مولان وایسه. بعد داشتم با این صحنه که به شکل نامربوطی وسط فیلم چسبونده بودم خودم دور تلویزیون میچرخیدم. آخر چرخیدنم موهام گره خورد به درختچه بغل دست تلویزیون، بابام که نشسته بود پشت سرم تخمه میشکست گفت: جنبه نداری چرا فیلم چهاربعدی میبینی؟! در انتها به جرم نداشتن جنبه تبعید شدم به پارکینگ خونه قبلی نه خونه قبلیمون!خنثی

 

هایلایت:

Home, love, family

There was once a time I must have had them too

Home, love, family

I will never be complete until I find you!

Journey to the past

+ ویرگول ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۸
comment نظرات ()

داستان من

اون موقع که جولیک بودم تو وبلاگ «من، زندگی»، یه پیج درست کرده بودم به اسم «جولیک شناسی پیشرفته» و توش خودمو معرفی کرده بودم. بازی جدیدی که نفیس بازی کرده و شخص خاصی رو دعوت نکرده، یه چیزی تو همین مایه هاست. ما داستان خودمون رو می نویسیم.

 

دعوتیای من فراری و زویا هستن!

 

فاتح

عمه ام که اتفاقا هم اسم مادرم هست، زنگ زد به مادربزرگ مادریم و پرسید:

-چه شکلیه؟

مادربزرگ مادری با خوش ذوقی جواب داد:

-شکل خوشگلاس!

عمه ام گفت:

-شوهرم سلام رسوند گفت اسمش رو هر چی گذاشتین سارا نذارین لطفا، مرسی.

مادرم بعدها پیغام داد:

-اسمش رو گذاشتیم سارا.

 

و این چنین بود که زندگی من آغاز شد!

نچ، خوشگل نبودم. سیاه و قورباغه شکل و جیغ جیغو بودم. هنوز قنداقی بودم که یکی از چشم هام عفونت کرد و پلکش هنوز، توی عکس های پرسنلی چپ و چوله میفته. و اسمم که قرار بود رایحه باشه، طی یه سریال اتفاق های غیرمرتبط به هم، و با تیر خلاص عمه ام که هم اسم مادرم هم هست، و دختری داره هم اسم من، دست آخر اینی شد که الان هست. به عربی یعنی شاهزاده، در آمریکا یعنی ساده و خوشحال، و فارس ها بی آلایش معنی می کنندش. 

من شبیه هیچکدوم از شاهزاده هایی که میشناسید نبودم. بچگی هام توی بازی های دخترونه راهم نمیدادن و منم در راستای کم نیاوردن، می پریدم تو کوچه و با پسرها دوچرخه رکاب می زدیم. وقتایی که با پسردایی بیش فعالم ادای بروس لی رو در نمیاوردیم، توی باغچه مشغول گل بازی یا توی زیرزمین مشغول ماجراجویی بودیم. برادر نداشته داداش کوچیکه م بودم و همیشه خدا تا نه سالگی، موهام کوتاه و پسرونه بود. کما اینکه الانم بیشتر وقت ها همینطوره. عشق بچگیم نخوردن تغذیه و کنار گذاشتن پولش برای خریدن چیزای هیجان انگیز واسه داداشم بود.

پنج سالم بود که خواهرم برای اینکه نرم سر دفترای لوحه نویسیش تا کمکش مشقاشو بنویسم، بهم خوندن و نوشتن یاد داد. عاشق خوندن شدم. اشتهام برای کتاب های جدید سیری ناپذیر بود. اول دبستان صدام میکردن «سارا باسواد» و حسابی انگشت نما بودم. مامانم عادت نداشت بهم چیزی رو توضیح بده و من نمیدونستم توی مدرسه باید درسی که یاد میگیریم رو بخونیم و می پرسن. تا سه چهار ماه گیج و گول بودم. زنگ فارسی بلبل بودم و زنگای دیگه لال. سه ماه طول کشید تا قلق مدرسه دستم بیاد. ولی هیچوقت عادت نکردم واسه مدرسه درس بخونم. یه کم زیادی شلخته بودم و  تا سوم راهنمایی خطم مزخرف بود. جوری که مثلا معلم اول دبستانم املا رو بهم میداد 4 چون بدخط بودم. 

خواهربزرگم نمونه کامل چیزایی بود که باید می بودم و نبودم. یه خانوم به تمام معنا. درس خون و خوش مشرب. من اون پر مدعایی بودم که آتش فشان اطلاعات عمومیش همیشه در حال فوران بود و معلم ها رو عاصی میکرد. یکی از شیرین کاری هام این بود که کلاس چهارم دبستان صورت مسئله های معلم رو حفظ شده بودم چون فقط عدد ها رو عوض میکرد و همیشه چیزی که سوال میخواست مشخص بود؛ همین که اطلاعات مسئله رو میداد ذهنی حل میکردم سوال رو و قبل از تموم شدن جمله ش جوابو میگفتم. ما همه جا با هم بودیم. کلاس زبان، کلاس ورزش، کلاس نقاشی. با خواهرم فقط سه سال تو یه مدرسه خوندم و بعد مادرم رو قسم داد دیگه منو جایی نبره که اون هست. از حضورم خسته بود. از همون اولش خسته بود. از همون روزا که بازی راهم نمیداد. 

راهنمایی و دبیرستانم هم به همین منوال گذشت. با این تفاوت که بچه هایی که تو دبستان شیفته شگفت انگیز بودن من میشدن، اینجا ازم متنفر بودن. من زیادی خودنما بودم و اینو تا خود خود پیش دانشگاهی نفهمیدم. چون تنها مونده بودم، یاد گرفتم با بقیه فرق داشته باشم و راه خودم رو پیدا کنم. بعد از یه مدت دیگه خودخواسته از جمع فاصله گرفتم و نخواستم همرنگ بقیه باشم. این مزیت های خودش رو داشت و عیب های خودش رو. و عیب بزرگش یه سوراخ گنده تو زندگیم شد به اسم تنهایی.

به زعم همه اطرافیانم، من قرار بود دنیا رو فتح کنم. و خودم هم کم کم باورم شده بود که باید، باید این اتفاق بیفته. ولی ما همه اشتباه می کردیم. من فرزانگان قبول نشدم؛ المپیاد کامپیوتر قبول نشدم؛ دانشگاه شریف قبول نشدم و کم کم پذیرفتم از شدت انتظاراتم نسبت به خودم بکاهم. حالا قبول دارم که نفر دوم امتحان ورودی دبیرستان سلام شدم و پونزدهم ورودی ربوکاپ منطقه و چند تا خورده ریز دیگه، ولی دنیا رو فتح نکردم و همین کافی بود که تنها نقطه مثبتم رو در مقایسه با خواهرم از دست بدم. بعدها کم کم علایقم از علم به هنر تغییر کرد و شدم ملغمه ای از همه چیز و هیچ چیز. توی هنر کمتر سرافکنده بودم و چون عادت به خراب شدن تلاش های اولم داشتم، از اشتباه کردن نترسیدم و همین کمکم کرد پیشرفت کنم.

تازگی ها دارم خودم رو میشناسم. مثلا می فهمم هرقدر هم وانمود کنم زمخت و محکمم، از درون ظریف و شکننده م چقدر. اینکه سرشار از قضاوتم نسبت به بقیه و اینکه فکر میکنم بقیه هم چقدر درگیر قضاوت کردن منن. اینکه کم حوصله و متکی به احساسم و اینکه چقدر احساسات پیچیده ای دارم. کسی که تو این راه خیلی کمکم میکنه عطیه جانه، که تمام تاسف های گذشته خودم و اطرافیانم رو بذارم کنار و خودم رو چیزی ببینم که واقعا هستم و نه بیشتر. ما توی گذشته زندگی نمیکنیم، و بالاخره یه جا باید شروع کنیم به پیش رفتن با آینده. هنوز خیلی راه دارم تا بزرگ شم و هنوز خیلی چیزا هست که باید در مورد خودم بدونم. من دنیای خودم رو برای فتح کردن دارم!

+ ویرگول ; ۸:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٦
comment نظرات ()

تف سر بالا

ببینید یه مسئله ای هست، وقتی پدر آدم شهرستانی باشه، آدم نمیتونه برگرده به باباش بگه دهاتی، چون بالاخره خودشم نصفه دهاتی محسوب میشه، نمیشه؟

بعد هم اینکه الان دیگه فکر نمیکنم با وجود این همه پیشرفت تکنولوژی زندگی در پایتخت یه کشور جهان سومی مثل ما، همچین افتخاری هم محسوب بشه. ها؟

 

+از اون پنجشنبه هاست که خدا میذاره میره مسافرت و کلا همه چی کن فیکونه...منم نشستم اینجا گزارش لحظه به لحظه میدم.

 

 

بعدا نوشت: Hey Guys! Keep calm and listen to me!

این متن مثل اینکه باعث ناراحتی بعضی از بچه ها شد. من فکر میکردم کنه مطلب واضحه ولی نفیس بهم توضیح داد که نیست گویانیشخند خب به هر صورت توضیح دادن بیشترش پست رو لوث میکنه، من صرفا خواستم به اطلاع برسونم که:

1-به جز مادربزرگم بقیه اجدادم از اقصی نقاط ایران برخاسته ن و خودم صرفا در تهران «زندگی می کنم» و اصالتا متلعق به هیچ جای خاصی نیستم!

2-به شدت مخالف توهین به مکان زندگی آدم هام.

3- پست در واقع به شدت برعکس اون چیزی که به نظرتون رسیده سعی در مخالفت با توهین به ساکنین شهر هایی به جز تهران داشت!

4- فکر نمیکنم لازم به یادآوری باشه اون وقتی که تهران یه ده کوره بود، اصفهان پایتخت صفویه بود، شیراز پایتخت زندیه، یزد یه قطب علمی بزرگ، و اگه ما فکر میکنیم کشورمون به خاطر پیشینه چند هزار ساله تمدنش باید مورد احترام قرار بگیره، خیلی از شهر های ایران بیشتر از تهران سزاوار احترام هستن.

+ ویرگول ; ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٦
comment نظرات ()

 

الهی من بمیرم ناراحتیتو نبینم...

+ ویرگول ; ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٦
comment نظرات ()

آیکن دود کردن اسفند برای یک قلب طلایی!

عطیه جان را میخواستم امروز بردارم ببرم چیتگر دوچرخه سواری یادش بدهم، حالا اینکه مادرم درست صبح همین امروز زارت مهر کنسلی زد روی برنامه ما خیلی مهم نیست، مهم این است که فقط عطیه جان است که وقتی همه چیز را مهیا کرده و یارش خبر میدهد نمی آید، میتواند بگوید «فدای سرت»!

+شرمندگیش برای من ماند ولی...افسوس

+ ویرگول ; ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٦
comment نظرات ()

لذتی که در کادو دادن هست...

من باید بابانوئل میشدم؛ تو انتخاب رشته م اشتباه مهلکی کردم.

+ ویرگول ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٤
comment نظرات ()

«قانع شدم»ِ هفته!

به مادرجان بهار میگم: من همیشه برای دوست هام کادوی تولد می خرم، نمیدونم چرا کسی به من کادوی تولد نمیده!

میگه: ببین یا تو کلا تو توهمی با این دوستات، یا دوستات تو توهمن...تو هم با این دوستات!خنثی

+ ویرگول ; ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢
comment نظرات ()

وقتی جاسوزنی میسازم.

اسمش خانم گیل منگولی است؛ از سیاره مو سوزنی ها به زمین آمده، توی سیاره شان یک مادر خانه دار است با سه تا بچه سه قلو عین خودش. عاشق آب آلبالو است و توی شنل بلندش سنجاق قفلی هایتان را قایم میکند!

+ ویرگول ; ٧:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱
comment نظرات ()