خانم ویرگول

اینطوری است که وقتی به ویرگول میرسی، باید کمی مکث کنی!

تمام این نوشته!

لینک

+ ویرگول ; ۱:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢۸
comment نظرات ()

"خوش به حالت قلوه سنگ" مثلا!

دارم به شناخت های جدیدی از خودم و دنیای اطرافم می رسم.

دختر هایی اطرافم وجود دارند که با نهیب مسافران خسته ی غروب بی آر تی خط چهار، به گریه می افتند. دوستانی دارم که داشتن دو تا امتحان پشت سر هم باعث می شود احساس متلاشی شدن بکنند، همکلاسی هایی که یک روز در هفته تحمل کردن استاد گزافه گوی معارف تا آخر آن روز اخلاقشان را سیر و سرکه ای می کند، نوزده ساله هایی که دانشگاه آمدن چهارشنبه ها آن هم یک بار در ماه باعث می شود به مشق های کل ماهشان نرسند.

و کم کم دارم متوجه می شوم چرا من،منِ از دید خودم اینقدر نازک نارنجی برای این قشر جامعه اسطوره مقاومتم. 

خیلی بستگی دارد که زندگی از آدم چی طلب کرده باشد. من هر وقت کتک خوردم، بعدش نهیب خورده ام که «گریه نکن فلان فلان شده!» و یاد گرفته ام که نباید در برابر کتک هایی که میخورم و خواهم خورد ضعف نشان بدهم. بارها از همکلاسی هایم ناسزا و تهدید و تهمت شنیده ام و هیچوقت شاگرد محبوبشان نبودم، ولی نصیحتم کرده اند که «جا نزن تا فکر نکنن حق با اوناست» و ته تهش یک سال از مدرسه تا خانه از ترس دوست پسر هایشان دویده ام فقط. در قاموسی که مرا با آن تربیت کرده اند، زورگویی گناه است و زورشنیدن گناه تر. و غمگین شدن و دل شکسته شدن از این زورشنیدن حتی بدتر از نفس مورد زور واقع شدن است. اذیتت کرد؟ نزن توی گوشش. زد توی گوشت؟ از وسط نصفش کن. یا بسپر پدرش را در بیاورند. یا ببخشش و متحولش کن. هر کار کردی نیا خانه غمباد بگیر که سیلی خوردی!

+ ویرگول ; ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٦
comment نظرات ()

پاییزه

نیمه دوم سال خیلی از نیمه اول سال بهتر است. حالا درست که من سرمایی ام و لباس زمستانه ها را هیچوقت از دسترس دور نمی کنم و سینوزیت حاد دارم و تمام شب های این نیمه دوم سال هر غلتی که زدم با صدای قل قل ترشحات سینوس های پر شده ام و تیری که توی صورتم می کشد کوفتم شده، ولی خدایی اینکه روز آخر سرماخوردگی و بعد از چندین روز و شب زندگی بین دستمال کاغذی های خیس و درد کشیدن از نفهمیدن مزه غذاها و کوفته بودن تمام استخوان های بدن، پولیور و جوراب بافتنی ات را در بیاوری و تنِ هنوز کمی تب دارت را بسپاری به سنگ های سرد کف خانه و ناله های نامفهوم در بیاوری که داری خوب میشوی، یک جور حس دلچسب فایق آمدن بر مشکلات زندگی در وجود آدم تداعی می کند که به همه آن چند روز مرض می چربد!

و کاش همه مشکلات زندگی با چند شب بیدار ماندن بین دستمال کاغذی های خیس و درد کشیدن از نفهمیدن مزه غذاها و تحمل کوفتگی 206 تا استخوان ناقابل، میدان نبرد را ترک می کردند.

+ ویرگول ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٦
comment نظرات ()

 

تا حالا واسه هدف هام هیچ تلاشی نکردم.

یه چیزی تو وجودم بهم میگه «خب...اگه تهش به هیچ جا نرسیدی چی؟»

+ ویرگول ; ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٥
comment نظرات ()

حسرت نویسی

من چرا اینقدر در مورد خوشبختی می نویسم؟ دنبال چیز های دیگری هم میگردم این روز ها...!

+ ویرگول ; ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٤
comment نظرات ()

چیزی که مد میشه یه روزم از مد میفته

تازه فردا که دماغ ِ اورجینال مُد شه...

شما دماغ عملی آ از کجا میخوایید برید پیدا کنید گوشت های اضافه تون رو دوباره بچسبونید بهش؟؟؟


قالَ هویژ!

+ ویرگول ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٢
comment نظرات ()

خوشبختی هفته

عطیه جان.

+ ویرگول ; ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢۱
comment نظرات ()

دین اگر از من آدم بهتری نسازد، من صد سال سیاه کافرم.

از آدم هایی که نماز و روزه و نافله و جعفر طیارشان برجاست میترسم. خیلی بیشتر از آنکه از خدایی میترسم که بابت همه کارهای ناخلفم یک روز از یک جا آویزانم می کند و قیر داغ توی حلقم میریزد. آدم هایی که فکر میکنند مومن، همین است که نماز و روزه و نافله و جعفر طیار بر جا باشد. آدم هایی که فکر میکنند همین که نماز و روزه و نافله و جعفر طیار بر جاست یعنی خدا با ماست و خدا هر کس را جیزشان کند یک روز از یک جا آویزان می کند و قیر داغ توی حلقش می ریزد.

از آدم هایی که می گویند «این کارت اون دنیا جواب داره» بدجور میترسم. خیلی بیشتر از آنکه از آن دنیا و پل صراطی که قرار است مرا بیندازد قعر جهنم می ترسم. از آدم هایی که میگویند «این کارت اون دنیا جواب داره» میترسم چون خیال میکنند به پشتوانه «اون دنیا» میشود این دنیای بقیه را تحت کنترل داشت. چون «اون دنیا» ی خودشان معمولا جایی است که پل صراطش اتوبان چهار بانده است و حوری و قلمان و شهد و شراب در انتظار آنهاست و قیر داغ در انتظار بقیه.

از آدم هایی که اولین دیالوگ بعد از خشمشان «به خدا اعتقاد داری؟!» است میترسم. خیلی بیشتر از خدایی که نکیر و منکری بالای سرم خواهد فرستاد تا جواب این سوال را با چوب و چماق از حلقم بیرون بکشند. از آدم هایی که اولین دیالوگ بعد از خشمشان «به خدا اعتقاد داری؟!» است میترسم چون آن خدایی که بهش اعتقاد دارند را نمی شناسم؛ و خدایی که من بهش اعتقاد دارم میگوید حتی اگر طرفم نماز نمیخواند و روزه نمی گیرد و نافله و جعفر طیارش به جا نیست، نپرسم «به خدا اعتقاد داری؟!» و نخواهم که قضاوتش کنم با جواب این سوال. که مگر من چکاره صنمِ خدایم که اعتقاد داشتن یا نداشتن احدی را بازجویی کنم؟

همان خدایی که قرار است مرا از پل صراطش به آن سو راه ندهد و قیر داغ به حلقم بریزد یک جای قرآن سی جزئی اش که با خط عثمان طه حفظش می کنند و ضربدری و ته به سر و سر به ته بلدند از روی حافظه بخوانند، گفته به تکبر از مردم روی مگردان و به خودپسندی بر زمین راه مرو ، زیرا خدا هیچ به ناز خرامنده فخر فروشی را دوست ندارد.

+ ویرگول ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱۸
comment نظرات ()

 

تمورهای مغزی با شیمی درمانی خوب میشوند.

دلم جوری ترک برداشته که هیچ جوره خوب نمی شود.

+ ویرگول ; ۳:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٧
comment نظرات ()

چارشنبه ها، مجردی با مادرجان بهار

موهام رو خرگوشی بست، تی شرت و شلوارک ملوانی تنم کرد، عین ملوان بچه ای که ناخدای سختگیرش تنبیهش کرده تا عرشه رو بسابه، با یه بسته پودر و اسکاچ و فرچه منو فرستاد سرویس بهداشتی رو بشورم.

جرم؟

شرطی که بسته بودیم سر طول موهاش تو مراسم عروسیش، باخته بودم!

+ ویرگول ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٦
comment نظرات ()

همراه با گاز گرفتن شدید زبان

تازگی ها هی خواب عزای مادرجان بهارم را میبینم...

میگویند تعبیر خواب دیدن مرگ زیاد شدن عمر است. برای دلخوشی نمیگویند، نه...؟

+ ویرگول ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٤
comment نظرات ()

 

یک جور بدی خوب نیستم اصلا...!

+شما هم نمیتونید توی پرشین بلاگ کامنت بذارین؟ اونا که نمیتونن سکوت کنن!

+ ویرگول ; ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱۳
comment نظرات ()

 

کسی تا حالا توی ویولن رو نگاه کرده چه شکلیه؟

من الان اونجوری ام.

تهی.

+ ویرگول ; ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱۳
comment نظرات ()

ده کتاب/2

سال ها پیش وبلاگ معرفی کتابی داشتم که میخواستم توش کتاب معرفی کنم هی. از اونجا که وبلاگ مذکور توی بلاگفا ثبت شد و من کلا توی برنامه روزانه م سرزدن به بلاگفا نیست، کلا فراموش کردم همچین وبلاگی دارم و جز چند پست اولش که همه رو همون روز ثبتش زدم، دیگه کلا به دست فراموشی سپردمشنیشخند

الغرض! این مجالخواه بنده رو دعوت کرد به چالش ده کتاب (که البته چالش نیست، اسمش بازی وبلاگیه، بی سواد دو عالم!ابرو) و من مدت ها یادم رفتش که بنویسم و الان که پست قبلیم پریده و میخوام موهامو با دو تا دست از دو طرف بکشم، جهت تمدد اعصاب( و نه چون قول نوشتن دادم به این بشرنیشخند) شروع به نگارش فرمودیم!

من دفترچه ای دارم که توش قسمت هایی از کتابهای مورد علاقه م رو می نویسم. حالا این سرکار، توضیحی مبنی بر اینکه این ده تا کتاب چیجوری باشن و تاثیر گذار باشن یا صرفا جالب باشن یا چی خلاصه؟ نداد به من! من به مدد دفترچه جانم کتاب هایی که برام ماندگار بوده رو معرفی می کنم که به نوعی هر چند هدف با هم به دست بیاد! ده تا هم نیست، چون شما درک نمیکنید اینکه وقتی من غمگینم «سه گانه پی پی جوراب بلند» میخونم، یا وقتی دلم برای عطیه جان تنگ میشه «خاک غریب» رو میگیرم دستم که اولش برام امضا کرده «از طرف فسقلی!» چه معنی میده...!

ادامه مطلب
+ ویرگول ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱۱
comment نظرات ()

خوشبختی ریز هفته

اینکه میم یادش هست چقدر عاشق آبی هستی و موس کوشولو دوست داری، که برات موس کوشولویی بخره که یه نوار براق فیروزه ای دورش داره...

+ ویرگول ; ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٠
comment نظرات ()

خوشبختی فاصله بین دو بدبختیه

روزای خیلی سخت شرشان کم شد و بالاخره به دیدار روز های نسبتا سخت نائل آمدیم. هنوز با دست های همه مادرجان های توی اتوبوس بغض می کنم و تند تند شماره مادرجان بهار خودم را میگیرم تا صدای نرمش را از پشت گوشی بشنوم. برگشتنی برایش خوراکی میگیرم. اشارپش را که میندازد روی دوشش ذوق میکنم و برای یک کلاف و نصفی کاموای بنفش اضافه اش نقشه می کشیم با هم. کلاه بشود یا ساق دست؟ شاید هم کفشک؟ هوم؟

 

موها و ابروها و مژه های خوشگلش میریزد. غصه هایش را پشت آینه دستی اش قایم می کند. میپریم سر و کولش و با مداد ابرو و سایه خوشگلش می کنیم. لباس های رنگی رنگی می پوشانیمش. لی لی بیت نقاشی اش را میکشد و برایش دسته دسته موهای خوشحال آبی میگذارد. میچسبانیم روی در یخچال و دیوار ها و هر جا که ببینیم. با خندوانه «دو و دو و دو و دو و دو» میخوانیم و دست می زنیم. پارک میرویم و گل یا پوچ می زنیم.

 

سخت است، ولی میگذرد، باید که بگذرد.

+ ویرگول ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٧
comment نظرات ()

هوسونه ها

مانتوی سبز چمنی، شال سفید با گل های آبرنگی خیلی درشت قرمز. کیف و شلوار سفید.

مانتوی سرمه ای نه چندان تیره آستین کوتاه. روسری شیری با ساق دست همرنگش. کیف صورتی ملایم ورنی.

مانتوی طوسی و مقنعه یاسی، یا سوییشرت مخملی بادمجونی هالیدی.

کوله آبی روشن با گل سرخ های شبیه بشقاب قدیمیا.

دیوارای سبز و بنفش یاسی.

کتونی.

+ ویرگول ; ٧:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٤
comment نظرات ()

 

من خدای کار های نیمه کاره ام!

+میخوامش.افسوس

+ ویرگول ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٤
comment نظرات ()

 

اینکه توی مترو خانمی که کنارم ایستاده دستش رو دراز کنه تا میله ای که اون طرف منه رو بگیره، و من از دیدن دست هاش که شکل دست های مادرجان بهارمه وقتی کبود نبود، وقتی نمی لرزید، وقتی داغ نبود، گریه م بگیره و یه ایستگاه زودتر از مترو بپرم بیرون، خوب نیست.

+ ویرگول ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۳
comment نظرات ()

 

مادر...

بیا مرا ببر...

+ ویرگول ; ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱
comment نظرات ()