خانم ویرگول

اینطوری است که وقتی به ویرگول میرسی، باید کمی مکث کنی!

سوال سخت هفته

مامان...خوشالی که منو داری؟

+آره، معلومه.

مامان...من به چه دردی می خورم؟

+این چه حرفیه...معلومه که به درد می خوری!

یه دردی رو بگو که من بهش می خورم مثلا...؟

+... سوال سخت نپرس دیگه، مطمئنم بالاخره یه روز یه دردی پیدا میشه که بهش بخوری:)

+ ویرگول ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۳٠
comment نظرات ()

 

من نمرده بودم. نت نداشتم.

+ ویرگول ; ٦:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۳٠
comment نظرات ()

اگه راست میگی بهم بده ش!!!

+خیر ببینی دخترم...خدا هر چی میخوای بهت بده الهی...

-من تو رو میخوام مامان...

+ ویرگول ; ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢۸
comment نظرات ()

A Whole New World

 

Tell me Princess, now when did you last let your heart decide?

پیشنهاد: A Whole New World

+ ویرگول ; ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٦
comment نظرات ()

 

یکی از درس ها را با استادی برداشتیم بسیار خفن و بسیار مسن. همان درس را خانمی جوان تر و کم خفن تر هم ارایه میکند البته.

استاد خفن ما از جلسه اول اعلام کرد یک ساعت درس میدهد و ده دقیقه خاطره می گوید و خلاص. هرکس نخواست بیاید هم نیاید. کلاس کله صبح بود و خیلی ها نخواستند بیایند. مامی رفتیم و قصدمان این بود از محضر خفنشان بیاموزیم.

بعد از یکی دو جلسه بچه ها کمتر و کمتر شدند. استاد خیلی از اثبات هارا یادش نبود و رشته کلام را هی گم میکرد و هی اشتباه می کرد و دست اخر به کتاب مرجع متوسل میشد و کپی اش میکرد روی تخته. بچه ها تصمیم گرفتند بنشینند خودشان کتاب مرجع را بخوانند وقت کمتری هدر می رود و اصلا چه کاری بود هفت صبح می آمدیم دانشگاه؟!

امروز صبح که با گروه دیگری کلاس داشت دیدیمش. رفت سر کلاس خالی،کمی منتظر ماند، کسی نیامد ولی؛ کیفش را برداشت و رفت.

نمیدانم شاید حقش بود محترمانه و با کلی تقدیر از این بابت که فرار مغز ها نکرده تا به ما بی مغز ها درس بدهد، بازنشسته اش می کردند تا اینکه هر رروزهفت و نیم صبح بفرستندش سر کلاس خالی که شاگرد هایش حوصله استاد مسنشان را ندارند، هوم؟:-(

+ ویرگول ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٥
comment نظرات ()

البته که خدا بیامرزدش ولی...!

روزانه هزاران مریض سرطانی در جهان میمیرند و تاریخ تنها پولدارهایشان را به خاطر می آورد...

قالَ این پسرهخنثی!

+ ویرگول ; ۸:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢۳
comment نظرات ()

کنکور هم که کشک است البته.

اول گفتند مدرک عباسپور و بهشتی یکی است، گفتیم خب.

بعد گفتند عباسپوری ها بیایند با شما بشینند سر یک کلاس، گفتیم خب. اکراه مند البته.

بعد عباسپوری ها آمدند و دانشگاهمان را به گند کشیدند با درس نخوانده بودن و استاد کفری کردن و نالیدن که «دانشگاه ما درختاش بیشتر بود»(!) و ما در سکوت نگاه کردیم.

بعد عباسپوری ها گروه زدند که «با ورود ما به دانشگاه بهشتی رشته های فنی و مهندسی به این دانشگاه آمدند» و ما یادآوری کردیم که اینجا که شما آمدید و لایقش نبودید هم، اولین دانشگاه ایران بود که معماری فوق لیسانس یکسره داشت و مهندسی کامپیوتر داشت و تنها چیزی که شما اضافه کردید مهندسی آب(؟) و مکانیک است که آن هم فقط بچه های خودتانند و هنوز برچسبتان عباسپوری است، حتی اگر مدرکتان با مال ما یکی است.

الان می خواهند دانشکده مان را کلا بردارند ببرند یک جای دیگر که معلوم نیست عباسپور است یا مجموعه آی تی دانشگاه است یا کجا، که از بچه های برق جدا باشیم. و ما داریم فکر می کنیم این هم دانشگاه است که ما قبول شدیم آخر!؟

 

+جان مادرتان اگر کنکور دارید و احیانا رشته تان هم ریاضی است، سعی کنید به هیچ وجه بهشتی قبول نشوید. چه برای علوم پایه، چه برای مهندسی، چه برای مدیریت! بعدا مفصلا توضیح خواهم داد چرا.

+ ویرگول ; ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٢
comment نظرات ()

مکالمه اس ام اسی(3)

-آقا من تعطیل شدم!

+تعطیلی چیز بدیه سعی کن همیشه درگیر باشی دخترم:)

-...!

+ ویرگول ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٠
comment نظرات ()

 

امروز فهمیدم یک مزیت نسبت به بقیه دارم.

بلدم غلت بزنم!

+اینقدر کار سختیه واقعا؟! نیم ساعت وقت برد آموزشش!!

+ ویرگول ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱٩
comment نظرات ()

دستاورد

قانون جاذبه کاینات وجود نداره؛ بالاخره اثباتش کردم.

+ ویرگول ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱۸
comment نظرات ()

حرفی ندارم.

-علی میگفت یکی شون غول بود، ریختیم سرش تا نذاریم فرار کنه...یکی پاشو گذاشت رو گردنش تا می خورد زدنش، تا فرار کرد...

-گذاشتن در بره یعنی؟!

-نه دیگه رفت قاطی بقیه شون...بهش میگم واسه همینه آرنجت اینجوری شده دیگه...میگه تا میخوردن زدیمشون، فقط چون با دهن نجسشون اسم آقا رو آوردن. یا حسین می گفتیم و می زدیم. گریه می کردیم. بچه ها می خواستن شقه شون کنن.

-...

-میگفت چند تا دخترم بینشون بوده...

 

+مکالمه دو خانم در اتوبوس .

+ ویرگول ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱٧
comment نظرات ()

The Fault In Our Stars-Reality Show

توی مرکز شیمی درمانی، وقتی مریض ها خوابیده اند و سرم ها تند تند میرود توی رگ هایشان، و پرده های دور تختشان را کشیده اند که راحت باشند آن پشت، به نظر یک جور رسم می آید که  همراه ها با لبخند از هم می پرسند «بیماری مال شما چی بوده؟»، «جلسه چندمشه؟»، «چند سالشونه؟» و بعد سر گفت گو را با هم باز می کنند.

من آن وسط، بین یک عالمه مادر نگران و عروس غمگین و همسر عاشق با چشم های خیس، از همه کوچکترم. کسی من را قاطی بحث نمی کند و من هم که توی جوش خوردن با هم سن و سال هایم هم دست و پا چلفتی ام، تلاشی نمی کنم. بعضی وقت ها جزوه الکترونیک دیجیتال را می برم که مثلا درس بخوانم، ولی گوشم با آنهاست. یکی یکی می آیند و ما که همیشه کارمان نفر آخر تمام می شود، وقت داریم داستان همه را گوش کنیم.

بعضی ها جلسه های آخرشان است. حسابی به فوت و فن کار آشنایند. برای عوارض بعدش کلی راهکار دارند و تند تند ارائه می دهند. بیمارشان دارد خوب می شود و روحیه شان حسابی بالاست. از اول تا آخر که بیایند در جنب و جوشند. مثل آن اقایی که بار دومی بود ظرف پانزده سال که سرطان می گرفت و جلسه های آخرش بود و هیکلش شبیه ورزشکار ها می زد. همه را دلگرم کرد و رفت.

و بعضی ها فقط با لبخند به شما نگاه می کنند و زیر لبی تکرار می کنند «خوب میشه، خوب میشه...» و شما هم باید لبخند بزنید و بگویید «ایشالا، مال شما هم» و ته دلتان فکر نکنید که «اگر خدا نخوست چی اونوقت؟» چون خدا بعضی وقت ها اینجور سوال ها را با چالش شخصی اشتباه می گیرد. مثل مادر مریض تخت کنار مامان که نمی رفت بنشیند دور میز شیشه ای وسط سالن که با بقیه حرف بزند. دخترش هم سن من بود. ابروهایش ریخته بود و نصف صورتش زیر ماسک سفیدش گم بود. مادرش تمام مدت با لبخند به بقیه میگفت «خوب میشه ایشالا...» و ته چشم هایش غم موج می زد.

و بعضی ها که میبینند شما برای مادرتان جوک تعریف می کنید و با هم موز گاز می زنید و می خندید، می آیند شخصا جویای احوالتان می شوند. مشکلش تومور مغزی بوده، جلسه سومش است، بله بله، دو بار عمل کرده، خوب میشه ایشالا، ممنون، مال شما هم. مثل دختر آقای جنوبی تخت چهارمی، که جلسه اولش بود و هول برش داشته بود که حالا مثل فیلم های آب دوغ خیاری ترکی که ده دقیقه هم به آخرش مانده باشد، ظرف چند دقیقه آینده همه چیز تمام می شود و بابا بی بابا. من که جلوی مادرجان بهارم بی مزه ترین دو نقطه دی کل عالم هستی ام، با نیش باز موز گاز می زدم و بطری شیر مادر جان بهار را گرفته بودم توی دست آزادم، زور می زدم بخندانمش با اینکه گیج بود از چند تا سرم پشت سر هم؛ دخترک دلگرم شد شاید. پدرش تومور مغزی نداشت و دو بار عمل نکرده بود و رادیوتراپی هم لازم نداشت که تهش به شیمی درمانی ختم شود. بلند شد رفت بالا سرش باباش که خوابش برده بود.

و بعضی ها خوشحال و بی خیالند. تنهایی می آیند خودشان را پذیرش می کنند و با هیچ همراهی هم حرف نمی زنند. تا تخت حاضر بشود و یک نفر با هول و ولا بیاید دنبالشان و با صدای لرزان دعوایشان کند که چرا تنها آمدی، گوش تیز می کنند برای داستان های بقیه. مثل پسر جوان تخت آخری که دست انداخت دور گردن خانمش و کلی با او شوخی کرد و مادرش را هم خنداند و تنهایی رفت خوابید روی تخت و تنهایی هم بلند شد و ادای آدم های با روحیه و خوشحال را برای هر دویشان در آورد. تمام مدتی که کسی نگاهش نمی کرد، ساکت به سقف زل زده بود. یک دستش، دست آزادش که سرم بهش وصل نبود، زیر سرش بود.

و بعضی ها با هیچکس کاری ندارند. جزوه الکترونیک دیجیتالشان را می گذارند روی زانوی شان، زل می زنند به مادرجان بهارشان که خوابش می برد روی تخت اولی کنار پنجره، با همان اشارپ بنفش با گل های لیمویی که چقدر دوستش دارد. به شوخی های جدیدی که ساده فهم باشند و مادرجان بهار بتواند بفهمد و بخندد فکر می کنند و قطره های سرم را می شمارند. یک، دو، سه، چهار، پنج، شش...

+ ویرگول ; ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱٥
comment نظرات ()

Write A Confession

اینو تو آرشیو رنگی رنگی پیدا کردم.

یه جورایی دلم خواست میشد منم توش شرکت کنم. خیلی کارت داشتم برای آویزون کردن به این قلاب ها. چیزایی مثل «من هر روز می ترسم که نباشی مامان»، «من سر کلاس اسمبلی به جای گوش دادن درس به آینده فکر می کنم و اینکه چقدر استاد این درس شبیه تصویر آقامونِ آینده مه»، «من هر روز صبح دست می کنم تو دماغم تا راه تنفسم باز بشه»(و دستمو بعدش می شورمخنثی...چه حس سبکی خوبی داشت گفتنش، ده ساله از ترس خز بودنش نگفتم به کسی اینونیشخند ولی خب نفس کشیدن مهم تر از خز نبودنه! و سینوزیت خر است!) یا حتی «من یه وبلاگ دارم...».

کسی هست که حسش شبیه من باشه...؟

 

هایلایت:I DON'T KNOW WHAT I'M DOING AND I'M RUNNING OUT OF TIME...

+ ویرگول ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱٤
comment نظرات ()

یک نفر سست اراده فرمود!

مردم وقتی میخوای کاری رو شروع کنی مدام در موردش تز میدن و سعی می کنن نظرت رو به نظر خودشون نزدیک کنن؛ ولی در واقع اونی که باید با پیامد های اون کار دست و پنجه نرم کنه، خودتی.

نتیجتا، خودت تصمیم بگیر و پای عواقبش هم وایسا.

+ ویرگول ; ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱۳
comment نظرات ()

به کجا می رویم آخر..؟!

داشتم ظرف می شستم و شیر آب بسته بود. اومد، شیر رو تا ته باز کرد، یه لیوان آب گرفت، همونطور که شیر آب باز بود دماغش رو خاروند، آستینش رو داد بالا، بعد شیر آب رو بست. گفتم «ای! حواست به بحران کم آبی هم هست؟! شیر رو تا ته باز کردی به خودت ور میری تو همون اثنا؟!» پوزخند زد که «رامبد جوان میبینی تو ام؟!» و رفت.

خب، رامبد جوان توی خندوانه هی میگه آب کم مصرف کنید و منم جو زده بودم به نظرش.

+++

میگفت «شما فقط بلدید یه کاری کنید گند بگیره خونه تون» و کیسه های آشغال تفکیک شده رو ریخته بود سر هم، انداخته بود بیرون.  داشتم توضیح میدادم که تفکیک در مبدا یعنی چی و فایده ش چیه و چرا ما به خودمون زحمت میدیم به جای یه کیسه بزرگ در هم، یه کیسه شیشه، یه کیسه کاغذ، یه کیسه آشغال خیس بذاریم دم در . گفت «شهرداری یک ماهه یه سطل برای کاغذ گذاشته تو پارکینگ ما هنوز نیومده بره خالیش کنه! اینا کار خودشونم درست انجام نمیدن، تو لازم نکرده کمکشون کنی!» گفتم «زمین قراره به نسل بعدی ما هم برسه» (اهوم، همینقدر کلیشه ای و تابلو!) و جوابش این بود «اونا یه خاکی سر خودشون بکنن، به ما چه؟!».

خب، شاید آدم رو توی هفتاد سالگی نشه توجیه کرد نگران سه نسل بعد خودش باشه.

+++

گروه زدیم به اسم «بروبچ فلان دبیرستان ورودی بهمان» و توش بچه ها جوک میذارن. ظاهرا اسافل اعضا هنوز و با وجود ورود همه مون به دانشگاه جذابیت خودش رو از دست نداده.

جوک گذاشته بود که «یه لره...» و من جواب داده بودم «لااقل بپرس اولش لر تو گروه نباشه...!». من لر نیستم، یعنی لر بودنم به اندازه ای نیست که لر محسوب بشم. ولی غیرت خاصی نسبت به تمام اقوامی که براشون جوک میسازن به خصوص لر ها دارم. گفتم حق نداره برای لر ها یا هر قوم دیگه ای جوک بسازه یا تعریف کنه چون نوعی توهینه. عذرخواهی کرد، ولی محترمانه گفت که براش مهم نیست مخالفم یا موافق، به نظرش کارش ایرادی نداره. و بقیه هم پشتت در اومدن.

متفق القول بودن که قرار نیست کسی جدی بگیره و ما می دونیم لر ها اینجوری نیستن و میخوایم صرفا بخندیم و خود لر ها هم این جوک ها رو میذارن و ما نذاریم چیزی عوض نمیشه و فرهنگ ما همینطوره. پس حالا که «من نبرم دیگری ببرد» بذار منم خنده م رو بکنم و سهمم بهم برسه.

گفتم «فرهنگ خود ماییم بچه ها، تغییر از خودمون شروع میشه!»

کسی جوابی نداد.

===

 

ما چرا همیشه برای تغییر دنبال عوامل بیرونی می گردیم؟ هر کس که کوچکترین سفر خارجی به کشور نسبتا پیشرفته ای داشته باشه، بعد از برگشتنش به ایران قطع یقین داستان ها خواهد داشت از تمدن و فرهنگ و سازمان یافته بودن زندگی در اونجا...«رانندگیشون چقدر قانون منده» «مغازه هاشون گرون فروش نیستن» «سر وقت میان سر کار سر وقت میرن» «صف می بندن برای استفاده از فلان چیز» و... و اگه از همون افراد بخوایم موقع رانندگی همونقدر پایبند به قوانین باشن، سر وقت برن سر کار و تو ساعت اداری با راندمان قابل قبول کار کنن، صف ببندن برای استفاده از بهمان وسیله و همین کار های کوچیک، یک هفته بیشتر این وضعیت رو بر نمی تابن. چون سخته. چون فرهنگمون اینجوریه که صف توش معنی نداره. که تو رانندگی باید حقتو بگیری فقط. که اونی که تو ساعت اداری میشینه با نت شرکت با دوست پسرش چت می کنه زرنگه.

تک تکمون اگه شروع کنیم به تغییر، این فرهنگ کذایی که همه مون فکر می کنیم یه تخته سنگ چغره که هیچی عوضش نمیکنه و ما هم ابدا توش دخیل نیستیم، تغییر نخواهد کرد؟

+ ویرگول ; ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٩
comment نظرات ()

اقیانوس بند انگشتی

برای اولین بار توی عمرم داشتم تنهایی فرم مهمی رو پر می کردم. اسم و فامیل و کد ملی و اطلاعات عمومی دیگه رو وارد کردم و کلید «ثبت اطلاعات» رو زدم. مدارکم رو اسکن و آپلود کردم و براشون فرستادم. یک صفحه مونده به پایان فرم شش صفحه ای مربوطه، برخوردم به فیلدی که ازم میخواست مهارت هایی که دارم، تو هر زمینه ای که هست، بنویسم. 

سعی کردم خالی ردش کنم ولی پر کردنش اجباری بود. دستم رو زدم زیر چونه و خیره شدم به مانیتور.

نمیتونستم بنویسم پیانو می زنم، چون سه ساله پیانو نزدم و خیلی از آهنگ ها فراموشم شده.

نمیتونستم بگم بسکتبالیست یا تکواندو کارم، چون بودم، دیگه نیستم.

نمیتونستم بگم نقاشی می کنم یا خیاطی یا بافتنی، چون مهارت خاصی توشون نداشتم و هر چی بلد بودم خودم با ازمون و خطا کشف کردم.

نمیتونستم بنویسم برنامه نویسم، چون اونقدری که باید(یعنی مثلا در حدی که استادمون مسلطه) مسلط نیستم به هیچ زبون برنامه نویسی. و همیشه گوگل باید ور دستم باشه برای بعضی تابع ها و الگوریتم ها.

نمیتونستم بنویسم در کار با کامپیوتر مهارت خوبی دارم حتی، یه زمانی به ورد و پاورپویت 2000 مسلط بودم ولی حالا که کمتر کارم بهشون میفته، شک دارم تو نسخه 2010 شون پروفشنال محسوب شم در حدی که بخوام ذکرش کنم. و از ویندوز های xp به بعد هم که ابدا سر در نمیارم. مثل این بود که بنویسم سواد خوندن و نوشتن دارم. چیز معمولیه، نیازی به اشاره نداره...

و حتی جرات نکردم بنویسم میتونم تدریس کنم-و کرده م- و خدای تست های عربی و زبانم... چون خیلی وقت هست لای هیچ کدوم رو باز نکردم و مطمئنم بیشترشون یادم رفته...!

 

اینقدر به مانیتور خیره موندم که دست آخر منصرف شدم. شش صفحه فرم پر شده رو با دکمه انصراف انداختم سطل آشغال و الان چند وقته دارم فکر می کنم که کم کم برای اینکه کاری رو واقعا تموم کنم، دیر می شه ها...

+ ویرگول ; ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٥
comment نظرات ()

اردوی رصدی 93

بعد از اینکه تمام شب رو مسحور ستاره ها و صورت فلکی ها بودم و نتونستم حتی یه عکس ثبت کنم که بیارم بکوبم به سقف اتاقم، تصمیم گرفتم بابانوئل شدن و مهندسی نرم افزار رو رها کرده، عکاس نجومی شم!نیشخند

عکس های بعد از رصد رو نمیتونم نشونتون بدم، یه جفت زامبی هستیم من و پگاه، با چشمای خمار بیسچار ساعت نخوابیده!نیشخند فقط جای همه تون خالی!

+ ویرگول ; ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۳
comment نظرات ()

"صداقت"ِ هفته

گزارشگر رادیو: آقا شنیدین که بعضیا پول میدن به بعضی جاها و کارت معاینه فنی میگیرن؟

راننده: بله بله خودم دیدم اصلا، واقعا جای تاسف داره، به فکر خودشون نیستن! این کارت برای ایمنی خودشونه!

- شما اسم این کار رو چی میذارین؟

حق خوری از مردم!

-حق خوری از مردم...خب اگه خودتون میتونستید مثل بعضی ها پول بدین به بعضی جاها کارت معاینه فنی بگیرید آیا این کارو می کردید؟

بله چرا که نه! تو وقتم هم صرفه جویی میشه تازه!

-خنثی

 

+دارم میرم سفر! اگه برنگشتم عطیه جانم رو دلداری بدین!

+ ویرگول ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱
comment نظرات ()