خانم ویرگول

اینطوری است که وقتی به ویرگول میرسی، باید کمی مکث کنی!

در راستای خرید جنس پست قبل

آقا آلبوم سینا حجازی رو دارین؟

نه ولی «نگاه» محسن یگانه رو داریم.

- آره، دارم میبینم...رب گوجه و خیارشور هم دارین حتی. مرسی، خدافظ!

+نیشخند!

+ ویرگول ; ٥:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۳۱
comment نظرات ()

بالهاتو باز کن و چشماتو ببند!

من کلا از این تیپ آدم هایی نیستم که از یه مقوله ای اینقدر خوشم بیاد که بی حرف و حدیث به زمین و زمان پیشنهادش کنم. از من جمله ای تو مایه های «سلینجر باشه کوفت باشه»، «پرسپولیس سرور هرچی تیمه»، «پیتزا فقط کالزون ای تی اف» و غیره در نمیاد، هرچند فرانی و زویی رو دوست داشته باشم و پرسپولیس رو به استقلال ترجیح بدم(بی هیچ استدلالی البته، هیچی از دو طرف حالیم نیست) و پیتزا کالزون خوراکم باشه.

در مورد این آلبوم سیناشون هم گفتم میرم پیدا می کنم گوش میدم بعد میام میگم خوب بود یا نه. سیناشونه که سیناشونه. اومدیم و فاجعه بار آورده بود. ما ضایع بشیم که یکی دیگه به پیشینه خودش گند زده؟ والا.

پس از اینکه به قدر کافی سیناشون رو کوبیدیم که پررو نشه و خودش رو نگیره و با همین فرمون بیاد جلو، نظر ناظران کیفی ویرگول کورپریشن این است که این آلبوم شدیدا مورد تایید استاندارد های ویرگولی هست و خرید آن برای آن دسته طرفداران سینا که این استاندارد را قبول دارند مباح رو به مستحب می باشد.

 

ترک های برگزیده ویرگولی: تیک تیک تیک، بادبادک، قهرمان، رفیق

+تعداد قافیه هایی که سینا تا این لحظه برای کلمه دیوونه پیدا کرده، قابلیت اینو داره که برای قطعه ای قصیده ای چیزی مورد استفاده قرار بگیره!

+ ویرگول ; ٥:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۳۱
comment نظرات ()

آراکنوفوبیا هم دارم

من بدین نتیجه رسیدم که تا وقتی هنوز موقع پیف پاف زدن به سوسکا چشمامو میبندم که سوسکه ترجیحا فرار کنه و مجبور نشم با جنازه ش دست به گریبان شم، دم از مردونگی خودم نزنم. بله.

+ ویرگول ; ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۳٠
comment نظرات ()

دنیای دیوانه

جدیدا یه فازی بین استادای معارف ایجاد شده که معتقدن هیچم درسشون عمومی نیست و خیلی هم اختصاصیه، و چون دانشجوهای ارشد و دکتراشون مقاله میدن ما هم باید مقاله بدیم(میدونم، به عمرتون اینجوری قانع نشده بودین حقیقتا:دی)(اینایی که میرن دکترای معارف بگیرن فازشون چیه راستی؟ به خدا که نمیخوان برسن، از دانشکده معارف تهش میشه به وزارت ارشاد رسید!)(به نظرتون ممکنه که میخوان نسل آینده رو از دست این استاد معارف الانیا نجات بدن؟اگه اینجوریه دمشون گرم!)(خیله خب، دیگه پرانتز نمی زنم:دی) در نتیجه یه نمره ای اختصاص میدن به اون مقاله کذایی که ما باید بنویسیم در مورد اینکه مثلا چرا دوازده تا امام داریم و سیزده تا امام نداریم. طرف کل ترم سر کلاس داشته در مورد جن و پری و سفرهایی که به اقصی نقاط جهان داشته و استاد هایی که بهش گفتن یه روز از گل دی راجر هم خفن تر میشه و افتخاراتی که بچه های همسایه ش کسب کردن ور ور می کرده، بعد الان به من میگه در مورد یکی از هفت کلان پرسش اخلاقی که جلسه اول آورده صف کرده جلوی تخته دونه دونه بهمون معرفیشون کرده بعدم از پنجره پرتشون کرده بیرون، هفت صفحه مقاله بنویسم. صرف اینکه دوازده واحد تحصیلیمون رو باید حروم شر و ور هاشون کنیم ارضاءشون نمی کنه گویا.

 

پیشنهاد: The Neverhood Theme

+ من الان تو حال این آهنگه ام. همچی خل وضع طور.

+ شاه دیوونه های زنجیری، سینا حجازی، بالاخـــــــــــــــــره آلبوم داده بیرون! هنو پیدا نکردم بخرم، خریدم میام بهتون میگم خوبه یا نه.

+ ویرگول ; ٥:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٢٩
comment نظرات ()

هر افسانه ای ریشه در واقعیت دارد

دم در مترو مصلی ایستاده بودیم تو محوطه، یه دختره اومد گفت « ببخشید، نمایشگاه کدوم وره؟» گفتم «از اینجا به بعد همه ش نمایشگاهه...:|» گفت «نه، اونی که تو تلویزیون نشون میدن!»

 

+ خدایا جوک نگم، خاطره که میتونم تعریف کنم!؟:|

+ ویرگول ; ٢:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٢٧
comment نظرات ()

جرات اشتباه کردن

تصور کنید دارید توی جاده ماشین نویتان را می رانید. حواستان حسابی جمع است و جاده هم خالی.

می افتید توی یک دست انداز بد و با صدای مهیبی در می آیید.

 

گونه ای از رویکرد مقابل این اتفاق وجود دارد که میگوید عهه، چی شد؟ و به حرکت خود ادامه می دهند.

گونه دیگری از رویکرد وجود دارد که میزند کنار و یک تکه و سالم بودن ماشین را چک کرده سپس به حرکت خود ادامه می دهند.

گونه سومی هم وجود دارد که اول میگوید آخ! بعد گاز میدهد تا سریع از محل حادثه دور شود تا کسی ندیده که رفته توی چاله به آن هیبت، بعد هی با خودش فکر می کند گند زده، ماشین الان است که منفجر شود، نصف فنربندی نابود شده قطعا، چقدر خرجش می شود؟ حتما خنگ بوده که چاله را ندیده، خدا با او قهر کرده، قانون اول مورفی میگوید وقتی ماشین نو است توی مهیب ترین چاله ها می افتد، و تهش میزند کنار، گریان و دیوانه پای پیاده بر میگردد به شهر مبدا خود.

 

سومی منم.

+ ویرگول ; ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٢٤
comment نظرات ()

بعداز n تجربه ناموفق

بالاخره بعداز ده سال زندگی در دنیای مجازی به میتینگ میروم. یک میتینگ واقعی.

اگر وقت دکتر و شیمی درمانی مامان و دل درد خودم و کار عطیه جان بگذارد و ابر و باد و مه و خورشید مثل دفعه های قبل دست به دست هم ندهند که سنگ لای چرخمان برود البته.

+ ویرگول ; ٧:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٢۳
comment نظرات ()

همه تون عین همید

این نوجوونای این دوره که خودشونو می زنن به دیوونگی و متفاوت بودن و ناهمرنگی با احتماع، بعد حال می کنن از اینکه مورد توجه واقع میشن، حتی در مواردی دیده شده مسنجر می سازن با آی دی jojoCrazy، در جریان باشن که همونقدر دیدنشون مسخره ست که دیدن اون دسته از هم سن هاشون که طبق مد روز امروز بلوندن فردا مشکی، ابروشون کلفت و زرده، رژ لبشونم در آستانه ورود به سوراخ دماغشون.

یکیشون خورده بود به تورم موهاشو صورتی جیغ کرده بود، هدفون کرده بود تو گوشش با ضرباهنگ مرتبی تکون تکون می خورد، بعد زیر چشمی می پایید ببینه کسی با دهن باز می نگره بهش یا نچ!

+ ویرگول ; ٦:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٢۱
comment نظرات ()

خدا یهو بیا منو بخور خب

از اون هفته های کذایی بود.

وبلاگ نداری، از آدما جواب نمیگیری، تحت فشار احساسی قرار میگیری، مچ دستت سندرم تایپیست ها میگیره و هنوز دو هفته تا آخر ماه مونده.

و صدها هزار جایزه نقدی دیگر.

+ ویرگول ; ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱٩
comment نظرات ()

خلاصه این سه روز

پرشین بلاگ واقعا خر شده.

+ ویرگول ; ٤:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱٩
comment نظرات ()

فرمانروای هفت آشپزخانه

مادرجان بهار فاتحانه به خانه باز می گردد.

+ ویرگول ; ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱٦
comment نظرات ()

 

من از گریه کردن متنفرم. 

و اگر هم بخوام گریه کنم، جلوی کسی گریه نمی کنم.

احتمالا به خاطر همین درک نمی کنم که چرا ملت گریه هاشون رو میارن تو بغل من.

این فکت که یکی ناراحتیش رو پیش شما نمیاره، علاوه بر غرور و گنده دماغ بودنش، میتونه دال بر این باشه که نمیخواد شمام ناراحتیتونو بیارین پیشش.

سخته؟

+ ویرگول ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱٦
comment نظرات ()

 

تمام عمرمون باید دنبال چیزایی میگشتیم که هرگز پیدا نمی شدن. جاهایی می رفتیم که نمی دونستیم کجان. کارایی رو انجام می دادیم که نمیدونستیم چطور. سوال هایی رو می پرسیدیم که هدفشون معلوم نبود و جواب مطلوبشون از صورتشون هم گنگ تر.  

و بابت اشتباه کردن توی تمامشون مواخذه شدیم.

مهم نبود که چیزی که باید می گشتیم دنبالش اصلا گم نشده بود. آدرسی که گرفته بودیم غلط بود. اون کار از عهده مون خارج بود. اون سوال احمقانه بود و جوابی که باید می گرفتیم رو کسی بهمون نگفته بود.

مهم این بود که یکی اون کار رو می خواست. شاید نمی دونست کجا، چطور، چرا، ولی این مشکل ما بود که از اون کمتر می دونستیم. اون میخواست و باید می شد.

 

+رابطه بین تعداد پست های من با حال بدم یک رابطه مستقیم خطیه.

+ البته نه به این معنی که رابطه تعداد پست های من به حال خوبم رابطه عکس داشته باشه.

+ ویرگول ; ٥:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱٦
comment نظرات ()

آیکن عوض کردن جو

بعد در همین حیث و بیث من امروز متوجه شدم که دیانا من رو به اسم «ستاره» میشناسه کلا، حالا به خاطر گوشواره هامه یا شباهت آوایی، الله اعلم.

+ ویرگول ; ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱٦
comment نظرات ()

حتی من حس کردم بغض هم کرده باشه

بعد این موقعیتی که میگم، یعنی شما هم اگه دیروز اون قیافه ی درمانده ی خانم مشاور رو میدیدید که من حدس می زدم هر آن باید پاشم برم شونه هاشو ماساژ بدم بگم غصه نخور درست میشه من از پسش بر میام، به من حق می دادید با سر برم تو دیوار الان.

+ ویرگول ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱٦
comment نظرات ()

 

یعنی می دونین، میخوام بگم آدم باید موقعیت رو هم در نظر بگیره به هر حال.

+ ویرگول ; ٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱٦
comment نظرات ()

سر بر دیوار حزن داشتن

اینکه مادر من در حال رفت و آمد به آی سی یو باشه و نگرانی عزیزترین دوستم نرسیدن به تکالیفش باشه و از من دلداری بخواد، آیا مشکل از نفهمی منه یا اون؟

+ ویرگول ; ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱٦
comment نظرات ()

 

من کمد دیواری میخوام...باید برم توش قایم شم...

+ ویرگول ; ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱٦
comment نظرات ()

 

من هیچوقت از این دوست هایی نداشتم که یک عمر را با هم گذرانده باشیم و طول عمر دوستی مان به خیلی سال برسد. همیشه تحریک پذیر تر از این بودم که یک نفر را تمام و کمال با همه بدی ها و خوبی هایش بپذیرم و عصبانی تر از آن بودم که یک نفر من را بپذیرد.

القصه که یک نفر یک روز برای من یک پستی نوشت که من دوستش داشتم، و یک خرده از این حسودی های مربوط به پاراگراف بالایم را خوابانده بود. و الان هرچقدر می گردم گیرش نمی آرم. مثل اینکه در سراسر عمرت یک بار برایت یک جواهر قیمتی آورده باشند و گمش کرده باشی. و بدانی عمری دیگر مثلش را نخواهی داشت.

+ ویرگول ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱٤
comment نظرات ()

نمایشگاه کتاب: چی بخریم؟

قبل از اینکه کتابهای مورد نظرم رو معرفی کنم یه مساله ای رو باید توضیح بدم. به نظر من هر آدم کتابخوری باید قبل از اینکه پول جمع کنه برای کتاب خریدن، توی چند تا کتابخونه عضو بشه. کتاب کلفت و کلاسیکی مثل آناکارنینا، بلندی های بادگیر یا جنگ و صلح ، تا وقتی که واقعا عاشقش نباشید و نخواید هفته ای یه بار بخونیدش یا زیر جمله های مهمش خط بکشید، با توجه به قیمتشون لزومی نداره حتما خریداری بشن. برای خوندن بیشتر آثار کلاسیک بالای چهارصد صفحه میتونید به کتابخونه ها سری بزنید، و اینکه آدم کتابخوری باشید ولی توی کتابخونه تون جنگ و صلح چهارجلدی نداشته باشید، کسر شان نیست.

بنابراین اینکه من مثلا غرور و تعصب رو معرفی نمی کنم برای خریدن چیزی از ارزش هاش کم نمی کنه. با شصت هزار تومن میشه دو جلد بربادرفته نشر امیر کبیر خرید، میشه یازده جلد کتاب خوب دیگه هم خرید. و با توجه به اینکه بربادرفته تو هر کتابخونه عمومی ای پیدا میشه، من دومی رو ترجیح میدم.

و اینکه من سعی کردم کتابهایی رو معرفی کنم که حدس می زنم با سلیقه بیشترتون جوره و این پست کاملا سوا از اون پست هست!

در انتها ممنون از وبلاگ امروز لی لی چی میخونه که تعدادی از کتابها به معرفی ایشون خریداری شده و در این لیست هم به پست های لی لی لینک دادم.

ادامه مطلب
+ ویرگول ; ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱٤
comment نظرات ()

گفتم شاید براتون جالب باشه

من با این آهنگه برای خودم عزاداری می کنم.

ادامه مطلب
+ ویرگول ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱۱
comment نظرات ()

عین کف دست

-الو؟ سلام خاله جان...بله مرسی...بله؟ مامان هست...؟ام... گوشی!

[هوار رو به اتاق ما]: به خاله بگم مامان بیمارستانه؟!

[هوار از سوی اتاق ما]: نه حالش بد میشه! بگو رفته بیرون!

-...ببخشید خاله جان مامان رفته بیرون...بله، چشم، سلام برسونین، خداحافظ!

+ ویرگول ; ٦:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱٠
comment نظرات ()

گفتم که ریا هم بشه حتا

من شصت و هفت هزار و پوصد تومن به محک بدهکارم. یادتون باشه.

+ ویرگول ; ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٩
comment نظرات ()

ضمن عرض خسته نباشید به صدا و سیما

والا ما بچه بودیم انقد بچه مچه ها تو سریالای تلویزیونی تخس و رو اعصاب نبودن که این عرشیای «شمعدونی» هست...! خلاصه حواستون باشه، ما که الگومون علی کوچولو و شیرین و حمید و حامد و دریا بودن، بهمون میگن هفتادیای گودزیلا...مراقب هشتادیای تو خونه تون باشین. از ما گفتن.

+ ویرگول ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۸
comment نظرات ()

تو روحی هفته

پرشین بلاگ لعنتی.

+ ویرگول ; ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٥
comment نظرات ()

این چنین است که من هر دفعه از تصمیم گرفتن منزجر تر می شوم!

پارسال برای اولین بار در طول عمرم بدون خانواده رفتم نمایشگاه کتاب.

ما خانوادگی سیستم نمایشگاه کتاب رفتنمان اینطوری بوده که میرفتیم تک تک غرفه ها و سالن ها و راهرو ها را آنقدر می گشتیم تا جانمان از پایمان در بیاید. از هر غرفه ای چمنی می چیده ایم و از آنجا که پنج جفت دست داشتیم تا وقتی واقعا حجم کتابها زیاد نمیشد متوجه تعدادشان نمی شدیم. کتاب در خانواده ما موجود مقدسی است، تنها مقوله ای که اگر بابتش هرقدر پول خرج کنی مورد شماتت قرار نمی گیری. یعنی اصولا من به شخصه توسط کتابهایی که برایم می خریده اند بزرگ شده ام و این اعتقاد راسخ در پدرم وجود داشته که آدم کتابخوان به هر چیز دست پیدا می کند ولو اینکه آن چیز به کتابخوانی ربط نداشته باشد.

بنابراین قابل تصور است که وقتی با شصت هزار تومان پول رهایم کردند توی نمایشگاه، از اولین نقطه نزدیک به در ورودی شروع کردم به گشتن و تا وقتی نمایشگاه واقعا در حال بسته شدن بود-و قشنگ یادم هست استرسی که به جانم افتاده بود، «الان در ها رو می بندن و فردا صبح پیدامون می کنن کارت دانشجوییامونو میگیرن از تحصیل محروم میشیم خانواده طردمون می کنه و تا آخر عمرم با همین دوازده جلد کتاب باید زندگی کنم!»-سالن به سالنش را زیر پا گذاشتم و تقریبا اولین چیزهایی که دستم رسید خریدم. کاملا بی برنامه طور. مثلا «مفید در برابر باد شمالی» را آقای صادقی سر کلاس گسسته معرفی کرده بود و من بی آنکه واقعا قصد داشته باشم بخوانمش دیدم و خریدمش(بخرید و بخوانید، فوق العاده است.). یا «شانزدهم هپ ورث» را موقع گرفتن دماغم و به صورت اتفاقی از زیر شیشه ی میز نشر نیلا دیدم(سلام هولدن) و برداشتمش.

از خرید های سال قبلم راضی ام، هر چند سال قبل به شکل مسخره ای توی مود کتاب نبودم، فقط چهارده جلد کتاب خواندم، اصلا نرفتم کتابخانه و فقط از بچه ها قرض گرفتم، و آخرین کتاب نمایشگاه پارسالم را (درخت پرتقال کارلوس فوئنتوس) تازه توی عید تمام کردم. امسال اما تصمیم گرفتم با برنامه بروم جلو. ثبت نام بن کتابم را همان اول انجام دادم. پرداخت نکردم ولی. آمار ها را از سایت نمایشگاه گرفتم و کمین نشستم. تا الان که صفحه خرید را باز کردم و دیدم ظرفیت تکمیل است. هو هو.

خب، کسی با من هماهنگ نکرده بود که ثبت نام با خرید فرق دارد. متوجهید که.

+ ویرگول ; ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٤
comment نظرات ()

اگر قاتل بودم(2)

اگر قاتل بودم آدم هایی که با مرتب کردن وسایل آدم و دورریختن هر آنچه به نظرشان غیرضروری می رسد به آرامش دست پیدا می کنند، نه تنها می کشتم، بلکه حتی وسایلشان را مرتب می کردم و هر آنچه به نظرم غیرضروری بود میریختم دور. اینجوریاست.

+ ویرگول ; ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٢
comment نظرات ()