خانم ویرگول

اینطوری است که وقتی به ویرگول میرسی، باید کمی مکث کنی!

آسم مصلحتی

من اینجا نشسته ام پای تخت، وسط یک عالمه سیم، پاهایم را تکیه داده ام به جای کیس میزتحریرم ، لپ تاپم را گذاشته ام روی پاهایم و نفسم در نمی آید. کولر تِرِل تِرِل صدا می دهد ، نسیم خنکی میفرستد لای تارهای سرکش مویم که از کش سرم گریخته اند، تارها ملایم میخورند به گوش هایم و نفسم در نمی آید. سیم شارژر موبایلم اتصالی کرده و هر چند ثانیه، پیغام قطع و وصل می دهد، گذاشته ام اش کنار دستم و نفسم در نمی آید. کرکره ی پرده ی سبز اتاق تق تق میخورد به قاب پنجره ، با هر حرکتش یک ذره از آسمان آبی که تاریک می شود میبینم و نمی بینم و نفسم در نمی آید. برق ناخن هایم را پاک کرده ام، ناخن هایم را از ته گرفته ام، مامان موهایش را از ته زده و نفسم در نمی آید. تایپ می کنم، می نویسم، پاک می کنم، فکر می کنم و نفسم در نمی آید. چشم هایم را می بندم، تکیه می دهم به تخت، سرم را می برم عقب و دیگر...نفسم در نمی آید.

+ ویرگول ; ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱٩
comment نظرات ()