خانم ویرگول

اینطوری است که وقتی به ویرگول میرسی، باید کمی مکث کنی!

 

خانه ای که مادر تویش ندارد خانه نمی شود اصولا. این را توی چند بار غیبت کوتاه و بلند مامان حس کرده ایم-و می کنیم.

 

خاله بزرگه و مادربزرگ آمده اند خانه ما. که مراقبمان باشند، دو تا آدم گنده بیست و چند ساله با یک پسر دو متری گیرم نوزده ساله نمیتوانند زندگی خودشان را بچرخانند گویا.اینکه میگویم نه که از سر ناشکری و غرغر باشد، بلکه واقعا میخواهم بگویم حضور هر آشنا و غریبه ای که سعی می کند جای مامان را پر کند زندگی ما را مختل می کند. تازه آشنا که باشد چه بدتر، هی باید آبروداری کرد.

 

صبح ساعت شش مرا که ساعت نه صبح تازه میخواستم راه بیفتم بیدار کرده اند و فکر کرده اند خواب مانده ام. رفته ام توی آشپزخانه و دیده ام دارند آشپزخانه را می تکانند و همه چیز را جابجا می کنند که جا باز شود و مامان حس کند خانه مرتب شده. رفته اند توی اتاق میم(همان دو متری پاراگراف قبل را عرض میکنم) و کل جزوه ها و پوشه ها و کتاب هایی که میم موقع درس خوندن پخش می کند دورش چیده اند روی هم گوشه اتاق، گمانم نصفش را هم به خیال اینکه کاغذ باطله است ریخته اند دور. و دیشب هر سه مان را راس ساعت هفت و نیم شام داده اند و ساعت ده خاموشی صادر کرده اند-حالیانکه میم و من قصد داشتیم تا صبح درس بخوانیم. الان هم که من دارم اینها را از سایت دانشگاه می نویسم، خاله بزرگه افتاده به جان اتاق من، فنگ شویی راه انداخته که سردرد های گاه و بیگاهم خوب بشود. و خب چیزی هم که نمی شود گفت، می شود؟

+ ویرگول ; ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱۳
comment نظرات ()