خانم ویرگول

اینطوری است که وقتی به ویرگول میرسی، باید کمی مکث کنی!

و صورت خیس من لحظه تحویل گرفتن کارت...

چقدر بعضی چیزها زود معمولی می شود...

من با مامان رفتم دکتر. من عکسش را تحویل دکتر دادم. من مطب دکتر متخصصی که معرفی کرده بود پیدا کردم. من از همان چهارشنبه که رفتیم عینک سازی و بعد مطب دکتر رو به رویش،تا همین شنبه ای که وبلاگ را باز کردم نگاهش می کردم و چشم هایم پر از اشک می شد. گلویم پر از بغض. صدایم می لرزید و رویم را می کردم آن طرف.

 

امروز وسط شلوغی و همهمه کنفرانس به مامان زنگ زدم، قبل از اینکه ببرندش توی اتاق عمل. یک لحظه به خودم آمدم و دیدم ایستاده ام وسط جمعیت سرگشته مهمان ها و دانشجو ها، تکیه داده ام به دیوار و انگار نه انگار نیم ساعت بعد مامان زیر دست جراح است، برایش تعریف می کنم که کلاس ریاضی تشکیل نشده و بچه های برق کلاس را پیچانده اند...

+ ویرگول ; ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱۳
comment نظرات ()