خانم ویرگول

اینطوری است که وقتی به ویرگول میرسی، باید کمی مکث کنی!

رویاهای با شکم گرسنه

دیشب خواب دیدم جلوی در سوم دانشگاه جشن و آتیش بازیه. به هر کی یه برگه با شماره عضویت داده ن به رنگ زرد و نوشته سیاه. وسطای جشن با زهرا بودیم که مانتو مشکی و شال سبز داشت یهو زن دایی معصوم و یه خانم مسن با رژ صورتی و یه خانم جوون تر اومدن گفتن شماره هاتونو ببینیم. شماره هامون چهار هزار و خرده ای بود. خانمه گفت ما عضو یه انجمن مخفی هستیم( زن دایی نشسته بود رو صندلی ایستگاه اتوبوس که رو به پیاده رو بود(!) و پاهاشو می مالید،هی هم سر به تایید تکون می داد) و باید چک کنیم شماره هاتون اوله یا نه. اگه اول باشه مجازات میشین. هی موقع حرف زدن با انگشت میزد بهم. از آقای حراستی دو تا ماشین حساب گرفتیم شروع کردیم محاسبه. مال زهرا اول نبود. تابلود بود دیگه، زوج بود. هی بهش میگم باز میشینه حساب میکنه. ماشین حساب من شکل ساندویچ ساز بود که جواب رو یا می نوشت، یا ساندویچ میکرد به اون تعداد لاش قطعات گوشت چرخ کرده می ریخت میداد بیرون. آخرش که حس کردم دارم به جواب میرسم زد تو فاز ساندویچ. هی من عدد میزدم این ساندویچ میداد. آخرش زن دایی حوصله ش سر رفت،رفت گفت اینو بیارینش. خانمه که رژ داشت با انگشت زد بهم که بیا. من عصبانی شدم که زنیکه پنجاه سالته انقد به من دس نزن. مردم تایید کردن و زنه کنف شد. بعد مامور جوونه که فهمیدم الهه س گفت من میارمش. منم دنبالش رفتم.بلوار دانشجو رو تو ظلمات تا ته رفتیم رسیدیم به یه خونه با در نیمه باز زنگ زده. الهه به چپ و راست نگا کرد کسی نباشه رفت تو. منم همین کارو کردم رفتم تو. بعد دیدم کل فامیل جمع شده ن دور یه میز دراز که نزدیک سرش دایی کوچیکه م هست و دور ته مه هاش دو ردیف صندلیه که رو یکیش زن سابق داییه. منو نشوندن وسط وسط و شروع کردن به بحث که حالا که عددش اوله چقدر باید زندانی بشه. بعد من زن دایی سابقمو دیدم گفتم عع شمام اینجایی؟ چی صدات کنم؟ داییم گفت زن دایی، زن دایی از دور نگاش کرد گفت تو فقط منو اذیت میکنی، خاله بزرگه پرید وسط که داشتیم در مورد حبس زندانی ضحبت میکردیم و خلاصه فیصله داد بحثو. منم رفتم تو فاز در و دیوار که همچی ویکتوریایی و قدیمی و اینا بودن.بعد بعد من گوشیمو در آوردم محاسبه کنم واقعا اوله عدد؟ یهو همه نفسشونو دادن تو و شروع کردن پچ پچ . جاسوس جاسوس گفتن و اینا. بعد من گوشیمو چرخوندم که دیوونه ها دارم محاسبه میکنم. تازه به هر کی اس بدم کجام عمرا باور کنه که انقد ماجراتون احمقانه س. خب توهین خفنی بود ولی کسی نفهمید. نمیدونم چرا تو خواب اینقد بی تربیت می شم. عقده های فروخورده دارم لابد. بعد همینطور که اینا داشتن حرف میزدن من یهو کشف کردم عددم 33* 18 عه(!!) و بلند گفتم چه حسی پیدا میکنین اگه بهتون بگم سرکارین؟ بعد خاله م خوشحال شد گفت چیه؟ گوشیو نشون دادم که آه، کنف شدین؟ هار هار هار!بعد در ادامه همه پاشدن که برن. زن دایی معصوم و خواهر دوقلوی الهه و دختراش دور من که داشتم دکمه های مانتو آجریمو می بستم جمع شدن و گفتن که تنها نرم و تاریکه و اینا. زن داییم دستشو دراز کرد بازومو بگیره خودمو کشیدم عقب. بلند گفتم خواهش میکنم وانمود نکنین براتون مهمه. الهام گفت عه سارا...رفتم عقب تر گفتم خواهش می کنم، خواهش می کنم! بعد رو به اونایی که دور میز بودن عربده کشیدم مثلا فکر کردین که چی؟؟ چون عددم اوله باید زندانی شم؟؟ مثلا اگه عددم اول بود چه غلطی میخواستین بکنین باهام ها؟ هااااا؟؟؟بعد اینجا حس کردم حنجره م درد گرفته و دیگه عربده نکشیدم.بعد اون وسط یه جانور کلاه گیس پودری شبیه آمبریج بود که نمیدونم وسط فامیلامون چیکار میکرد، تف کردم روش اومدم بیرون. هوا داش روشن میشد. همین که درو بستم فهمیدم کفشامو ورنداشتم. ایش. ضایع بود در بزنم بگم کفشامو بدین. پا برهنه سوار اتوبوس ولنجک شدم و دوربین خوابم همونجا که وایساده بودم موند. اتوبوس تو مه آخر چمران محو شد.

+ ویرگول ; ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٦
comment نظرات ()