خانم ویرگول

اینطوری است که وقتی به ویرگول میرسی، باید کمی مکث کنی!

مث تک درخت خسته...

داشتم دیشب گوشی ام را از یادداشت های قدیمی سال گذشته پاک میکردم...چند تا نوت نوشته بودم برای آینده...یک آینده تک و تنها برای خودم برنامه چیده بودم، از اینهایی که آدم توی یک شهر غریبه(شیراز!) تک و تنها زندگی میکند و خانه اش تلفن ندارد و هرروز صبح تنهایی میرود سر کار و عصر تنهایی بر می گردد خانه و شب تنهایی توی ماگ سفید گل دارش شیر و بابونه می خورد...

 

الان که فکرش را می کنم توی تک و توک سکانس های آینده ام آدم هست. پشت تلفن گاهی، پشت مانیتور بعضا. قرار بود هیچ کس دنبال من نگردد، هیچ کس از گذشته و حال توی آینده نباشد. هیچ کس از آینده هم توی آینده نداشتم ولی.

 

دلم میخواهد یک جایی توی آینده از گذشته رها بشوم، از آدم هایش، از مکان هایش، از همه هر چیزی که ربط داشته باشد به ماقبل حال...

یک جایی توی آینده هست که من دلتنگ هیچ "تو"یی نمی شوم، که هول از دست دادن هیچ "کس"ی را ندارم که هر چند ثانیه خیره شوم به صفحه گوشی ام بلکه خبری ازش بیاید، یک جا توی آینده از اینکه خواهر ندارم ناراحت نیستم، از اینکه برادر ندارم ککم نمی گزد، از اینکه مامان و بابایی دور و برم نیست بغض نمی کنم...یک جا توی آینده هست که بیرونم به اندازه درونم تنهاست...

+ ویرگول ; ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٤
comment نظرات ()