خانم ویرگول

اینطوری است که وقتی به ویرگول میرسی، باید کمی مکث کنی!

شنبه ی اولی که می دونیم

روز های خوبی رو نمیگذرونیم. مامان استراحت مطلق گرفته و با این وجود شاید تنها کاری که نمیکنه استراحت از نوع مطلقش باشه. مدام توی خونه ست و می چرخه برای خودش از این اتاق به اون اتاق، حالا که بالاجبار دیگه سرکار نمیره انگار یاد روزهای خونه داریش کرده باشه سرشو گرم میکنه به رفت و روب و پخت و پز. مجبوریم هی رومون رو ازش برگردونیم تا نفهمه اشک تو چشمامون حلقه زده. زهرا در اتاقو می بنده ، قوز می کنه زیر پتوش و هق هق می کنه. به نظرش من خیلی بی احساس میام که اشک هام سرازیر نمیشن. مامان می فهمه ولی. از دماغم که قرمز میشه و مژه هام که می چسبه به هم.

 

امروز میره برای ام آر آی رنگیش و بعد احتمالا مشخص کردن تاریخ عملش که هر چه زودتر باشه. اینطور که خودش میگه مهم ترین دغدغه ش اینه که دم عیدی موهاشو نتراشن...! پیشنهاد دادم ما هم موهامونو بتراشیم که حس غریبی نکنه مثلا...من باید بهش روحیه بدم عوض گریه، برم زیر پتو بغش کنم قوز کنم هق هق کنم چه کمکی میکنه مثلا؟

+ ویرگول ; ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۳
comment نظرات ()