خانم ویرگول

اینطوری است که وقتی به ویرگول میرسی، باید کمی مکث کنی!

 

بچه که بودم یکی از تفریحاتم آرزو کردن بود. ساعت های طولانی وقتم را بین مجله های ماشین و بروشور های اورال بی(!) و آگهی های رنگارنگ میگذراندم. یک طبقه از کمد دیواری اتاق مال من بود. تویش پر بود از برگه های تبلیغاتی . یکی را میگذاشتم جلویم و شروع می کردم از تویش آرزو کردن. از این آرزو هایی که خودت هم می دانی قرار نیست بهش برسی و در عین حال حسرتی هم برایش نداری. بچه تر از آن بودم که  تمیز کردن براکت های ارتودنسی با مسواک معمولی و نه با مسواک های سه گانه اورال بی نگرانم کند یا نداشتن آن یک دانه ای که حباب فوت می کرد و قرار بود با فشار سیم ها را از ذرات غذا تمیز کند ناراحت و نگرانم کند و داشتن یا نداشتن فراری مشکی مخملی که می شد رویه اش را بکنی و نارنجی اش کنی فرقی توی زندگی ام حاصل نمی کرد.

 

این مدل آرزو کردن البته با حسرتی که به تمام داشته ها و حتی نداشته های زی داشته ام فرق دارد. اینجا منم و یک دنیا خیال. رویا هایی که خودت هم مطمئنی رویا هستند. قرار است رویا هم بمانند.

 

حالا دیگر از آرزو کردن لذت نمی برم. خواستن و نداشتن به هر شکلی، سنگین می شود روی قلبم. خواسته یا ناخواسته، وقتی چیزی را آرزو می کنم و ندارمش، رسیدن بهش برایم مساوی می شود با نفرت آنی ازش. حد فاصلی هست بین آرزو کردن، خواستن و رسیدن که نباید طولانی باشد. طولانی که می شود و می دانی هیچ پیشرفتی در رسیدن بهش نداشته ای می شود خوره. زخم. روح آدم را می خراشد و آنقدر نبودش آزاردهنده می شود که-حتی نمیتوانی بگویی به درک،نخواستم- وقتی بهش می رسی تنها حسی که داری، سرخوردگی باشد.

 

این روز ها وقت آزادم را به سرچ کردن می گذرانم. سرچ کردن و آرزو کردن. گره زدن دو انگشت به نشانه اینکه واقعنی و از ته دل آرزو می کنم. و کم کم بوی تعفن از این خواستن ها و نرسیدن ها دارد مشامم را پر میکند

+ ویرگول ; ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٠
comment نظرات ()