خانم ویرگول

اینطوری است که وقتی به ویرگول میرسی، باید کمی مکث کنی!

بهار من گذشته، گذشته ها گذشته....

دست هایم را از روی کیبوردبرداشتم. انگشت هایم را سیخ کردم توی هوا. بعد دست هایم را بردم بالا و جایی ، نزدیک سرم متوقف شدم. به خودم گفتم «بس کن سارا، خب؟» و بس کردم.

گفته بودم اسمم ساراست؟ گفته بودم گمانم.

 

یک اتفاق ساده باعث شد مجبور بشوم اکانت خاک خورده فیس بوکم را باز کنم و اسم یک دوست قدیمی را جستجو کنم. لازم بود مطمئن شوم همانطور که من پایم را از این فضا پس کشیدم، عکسم هم پس کشیده می ماند. عکسم را نگذاشته بود( یا گذاشته بود و من نمیدیدم) و این شد جرقه .

بدی اینکه آدم هی مدرسه عوض کند این است که دایره آدم هایی که میشناسد زیاد می شود. چرا بدی؟ برای آدمی مثل من که دوست دارد گذشته توی گذشته بماند و هیچوقت با آینده متقاطع نشود بد است؛ چون می رسد به جایی که پوچی مال یک دهم ثانیه اش است.

 

توی همان ده دقیقه فهمیدم مبینا دانشگاه آزاد قبول شده و عوضش توی otn ویرستار شده؛ مهسا که راهنمایی با هم بودیم و قبول شدنش توی دبیرستانی که من هم بودم شگفتی محسوب می شد، شریف؛ پارمیدا که کیفش high school musical و فکر و ذکرش زک افرون بود هم؛ نسیم که نصف زمان کلاس ها مشغول شر سوزاندن بود هم؛ نوشین که با هم روبوکاپ می رفتیم هم؛ آقای الف که تی ای بی اعصاب درس آز کامپیوترمان بود هم. فهمیدم درسا توی همان دبیرستان که با هم بودیم کار می کند( چه کاری؟!) و مریم مدیریت چیزی توی دانشگاه تهران قبول شده. و همه، همه چقدر فرق کرده بودند...همه چقدر بزرگ شده بودند، چقدر دغدغه هایمان با هم فرق داشت، چقدر دیدن درسا که موهایش را از ته می زد تا وقت درس خواندنش صرف وررفتن با موهایش نشود با ماتیک و چتری های بلند شانه زده عجیب بود، چقدر عینک کائوچویی نوشین توی ذوقم می زد، لبخند مصنوعی پارمیدای پر جنب و جوش توی عکس های موقر آواتاری میترساندم، مریم که این همه سر به سرش میگذاشتیم چقدر بزرگ شده بود، چقدر حیف از قهقهه های مهشید که بینگیل بینگیل های موهایش را تکان می داد و حالا شده بود دو نقطه پرانتز کش دار...شاید من فقط همانم که بودم، همان عجیب غریب همیشگی...

 

یک چیز هایی از دیشب دارد تکانم می دهد، بد تکانم می دهد و نمیتوانم جلویشان را بگیرم. شروع کردم به سرچ کردن اسم هر کس که از دبیرستان ها و راهنمایی هایم یادم بود، شروع کردم به نبش قبر گذشته های خودم با همین دو تا دست. و رسیدم به حال ها و آینده هایی که جایی درونشان نداشتم. که حتی فکرش را هم نمی کردم یک روز جایی تویشان نداشته باشم. دنیای آدم هایی که فیس بوک دارند دنیای عجیبی است، آدم هایی که همه چیزشان را برای هم تعریف می کنند، آدم هایی که lose touch نمی شوند و زیر و بم همدیگر توی دستشان است، آدم هایی که گذشته هایشان را از هم جدا نمی کنند...

 

دلم برای الهه و پارمیدا و مهسا و نوشین و مبینا و درسا و مریم تنگ نمی شود، دلم حتی برای شب هایی که می ماندیم مدرسه تا درس بخوانیم، برای ماجراهای بچه مدرسه ای مان تنگ نمی شود... دلم برای روزهایی که با هم داشتیم، برای نگاهمان به هم، برای حسابی که روی هم می کردیم، برای آن حس مشترک لعنتی بینمان که دیگر نیست اما، تنگ میشود، خیلی...

 

+ حس عجیب دیده شدن توسط خواننده وبلاگی که هم دانشگاهی تان است و میشناسدتان اما نمیشناسیدش و بعد ، روزها بعد، عکسش را میبینید و می فهمید عع، اینکه مرا اینجوری نگاه می کرد خیره خیره، همان است که وبلاگم را پیدا کرده بوده! نتیجه میگیریم که اسم سال بالایی هایتان را به قیافه بلد باشیدخنثی

پیشنهاد : Kiss From A Rose-Piano Instrumental

+ ویرگول ; ٥:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٤
comment نظرات ()