خانم ویرگول

اینطوری است که وقتی به ویرگول میرسی، باید کمی مکث کنی!

یک روز کسی را خواهم داشت که مرا بلد باشد.

یک روز کسی را خواهم داشت که مرا بلد باشد. مثلا بداند من دوست دارم بروم زیر آن درخت بزرگه توی خیابان «کج و کوله» که هیچوقت به اسم واقعی اش به کسی آدرس نمی دهم، و از لابلای برگ هایش آسمان را نگاه کنم. یا مثلا بداند من همیشه آخر از همه کلاه بستنی عروسکی را میخورم چون شکلاتی تر و خوشمزه تر است. یا مثلا اینکه من می ایستم تا فواره دانشگاه رویم آب بپاشد. وقتی فکرم خیلی مشغول است، دست می کشم. وقتی حوصله ام سر می رود، چشم های کارتونی. بعضی وقت ها هم نیمرخ های بدون چشم و ابرو.

یکی که بداند هیچ چیز از بستنی سالار شاتوتی خوشمزه تر نیست مگر خود شاتوت. بداند که مثلا وقتی گم می شوم و پیدایم نمی کند حتما، حتما توی کمد هستم یا یک جای دنج و تاریک دیگر. مثلا بلد باشد که اگرچه من عاشق آبی هستم اما داشتن هر آبی مشعوفم نمی کند. مثلا بداند وقتی من از شدت غصه ساکت می شوم و توی خودم ریز ریز گریه می کنم یکی باید به حرفم بیاورد تا بق نکنم. مثلا بلد باشد که من را با آلوچه خر کند برای هر کاری، هــــر کاری. مثلا خوب بداند خواندن نوشته های دیگران چقدر به من آرامش می دهد. مثلا...

یک روز یکی را خواهم داشت که مرا بلد باشد...

+ ویرگول ; ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٧
comment نظرات ()