خانم ویرگول

اینطوری است که وقتی به ویرگول میرسی، باید کمی مکث کنی!

تو روح ناخودآگاه کتابخون

یکیرو که تو بیداری نمیتونی هیچ کاریش کنی و فقط حرصت میده، وقتی تو خواب میزنیش لااقل کاری که میتونه بکنه اینه که واقعا آسیب ببینه. نه اینکه نیشخند بزنه و یادآوری کنه عقده های فروخورده ت تو خواب گشوده نمیشه و تصویر های خیالی درد رو حس نمی کنن پس اینقدر بزن تا جونت درآد، هرهرکرکر! کصافط تصویر ذهنیشم رو اعصابه...خنثی

+ ویرگول ; ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

کجات ترسناکه آخه تو؟!

یک خانم با پیرهن آبی و روسری سرخابی و دامن تیره، که صورتش آفتاب سوخته است و قدر دو انگشت از موهایش از زیر روسری زده بیرون، راه خروج از «کابوس دونی» من را گم کرده.

+ ویرگول ; ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٩
comment نظرات ()

حاضر جواب

تو دانشگاه شریف درس می خونم و بابام استادمه. یه روز وسطای درس بودیم که استاد بابام اومد سر کلاس. یه آقای مسنی بود با کت و شلوار مشکی. اومد برامو صحبت و نصیحت کنه مثلا. حرف تو حرف شد و بحث کشید به رانندگی خانم ها و آقایون. یکی از پسرا از دست راست سالن گفت شونصد سال هم بگذره خانما نمیتونن رانندگی کنن، خلقتشون چنینه. دخترا سکوت کردن و پسرا تایید، اساتید هم که یون ناظرن کلا! من در اومدم که که مهارت در رانندگی مقوله ایه که به اعتماد به نفس بیشتر مربوطه، ولی بی شعوری کاملا به ژنتیک انسان بستگی داره احتمالا.

بابام دستاشو برد بالا گفت هورا، و من در میان هلهله ی دختر ها و آب شدن پسرها، پیروزمندانه از کلاس میومدم بیرون که یکی صدام کرد. حضور غیاب نکردیم دختر جان!

+تگ!

+ ویرگول ; ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱
comment نظرات ()

ویولن عزیزم...

یه دسته ویولن شکسته روی میزم بود...

+اگه یه روز وقت و پولش رو پیدا کردم که برم دنبال کارای نصفه کاره م، اولیش رو میذارم ادامه دادن ویولن. شایدم پیانو. بیخیال انگشت ناقصم!

+ ویرگول ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٦
comment نظرات ()

همراه با گاز گرفتن شدید زبان

تازگی ها هی خواب عزای مادرجان بهارم را میبینم...

میگویند تعبیر خواب دیدن مرگ زیاد شدن عمر است. برای دلخوشی نمیگویند، نه...؟

+ ویرگول ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٤
comment نظرات ()

 

داشتم خواب مولان(Lesson Number One!) چهاربعدی میدیدم با پس زمینه آهنگ آناستازیا(Journey To The Past) . بعد یک صحنه خودم مونتاژ کردم توی فیلم، دوربین از بالا بچرخه بیاد جلو بچرخه بیاد جلو بچرخه بیاد جلو بعد یهو شیرجه بره جلوی مولان وایسه. بعد داشتم با این صحنه که به شکل نامربوطی وسط فیلم چسبونده بودم خودم دور تلویزیون میچرخیدم. آخر چرخیدنم موهام گره خورد به درختچه بغل دست تلویزیون، بابام که نشسته بود پشت سرم تخمه میشکست گفت: جنبه نداری چرا فیلم چهاربعدی میبینی؟! در انتها به جرم نداشتن جنبه تبعید شدم به پارکینگ خونه قبلی نه خونه قبلیمون!خنثی

 

هایلایت:

Home, love, family

There was once a time I must have had them too

Home, love, family

I will never be complete until I find you!

Journey to the past

+ ویرگول ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۸
comment نظرات ()

خوابهای قبل از در به دری

دیشب خواب می دیدم یک پسره ای هستم بسیار عضلانی و آفتاب سوخته با تی شرت سیاه و شلوار جین سنگشور روشن که نشسته ام رو به روی خانم ویرگول روی یک صندلی چرخان مشکی، دور مچ دست چپم هم جای زخم است ناشی از تلاش ناموفق برای خودکشی با تیغ. دختره هم هی بروبر  عوض اینکه راست توی صورت من نگاه کند جای زخمم را نگاه می کرد و فکر می کرد حتما یک جوری دستش را ببرد که بمیرد چون جایش می ماند و افت کلاس دارد خلاصه. درست یادم نیست درباب چگونگی زدن رگ نصیحتش می کردم یا چی. ولی یادم هست صندلی خیلی خوب و راحتی بود.

 

+خواب ها رو تگ کنم؟

+ ویرگول ; ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٩
comment نظرات ()

امان از این خوابها

معمولا اگر خواب نبینم میم را کشته ام و به عزایش نشسته ام(که از خواب های معمولم به شمار میرود و هربار به شکلی خفت بار تر از قبل میکشمش و چه خواب زجر دهنده  ای هم هست) خواب میبینم یک نفر دارد مرا می زند- با تمام وجود. و من نمیتوانم جیغ بزنم. سعی می کنم تلافی کنم و ناگهان جمعیتی متشکل از همه آدم هایی که قاعدتا باید برایشان مهم باشم ظاهر می شود و به طرفداری از آن نامرد کتک زننده هو میکنند مرا. و من باز میخواهم داد بزنم و نمی شود...

آخر این خوابها همانطور که در واقعیت مصداق بارز دارد، از فرط خشم و ناتوانی میزنم زیر گریه؛ و از خواب که بیدار می شوم گلویم به اندازه کسی که ساعتها با دهان بسته جیغ زده درد می کند و صورتم خیس خیس است.

 

مامان میگوید این یعنی من احساس ضعف می کنم. من ولی فکر می کنم آن یک نفر که مرا می زند مدام(و جز یکبار که میم بوده همیشه شباهت انکار ناپذیری با زی دارد نشان میدهد من حس سرکوب شدن دارم، حس مورد حق خوری واقع شدن، حس اینکه همیشه میخورم و هیچوقت نمیتوانم جلوی خوردنم را بگیرم...

+ ویرگول ; ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱٠
comment نظرات ()

رویاهای با شکم گرسنه

دیشب خواب دیدم جلوی در سوم دانشگاه جشن و آتیش بازیه. به هر کی یه برگه با شماره عضویت داده ن به رنگ زرد و نوشته سیاه. وسطای جشن با زهرا بودیم که مانتو مشکی و شال سبز داشت یهو زن دایی معصوم و یه خانم مسن با رژ صورتی و یه خانم جوون تر اومدن گفتن شماره هاتونو ببینیم. شماره هامون چهار هزار و خرده ای بود. خانمه گفت ما عضو یه انجمن مخفی هستیم( زن دایی نشسته بود رو صندلی ایستگاه اتوبوس که رو به پیاده رو بود(!) و پاهاشو می مالید،هی هم سر به تایید تکون می داد) و باید چک کنیم شماره هاتون اوله یا نه. اگه اول باشه مجازات میشین. هی موقع حرف زدن با انگشت میزد بهم. از آقای حراستی دو تا ماشین حساب گرفتیم شروع کردیم محاسبه. مال زهرا اول نبود. تابلود بود دیگه، زوج بود. هی بهش میگم باز میشینه حساب میکنه. ماشین حساب من شکل ساندویچ ساز بود که جواب رو یا می نوشت، یا ساندویچ میکرد به اون تعداد لاش قطعات گوشت چرخ کرده می ریخت میداد بیرون. آخرش که حس کردم دارم به جواب میرسم زد تو فاز ساندویچ. هی من عدد میزدم این ساندویچ میداد. آخرش زن دایی حوصله ش سر رفت،رفت گفت اینو بیارینش. خانمه که رژ داشت با انگشت زد بهم که بیا. من عصبانی شدم که زنیکه پنجاه سالته انقد به من دس نزن. مردم تایید کردن و زنه کنف شد. بعد مامور جوونه که فهمیدم الهه س گفت من میارمش. منم دنبالش رفتم.بلوار دانشجو رو تو ظلمات تا ته رفتیم رسیدیم به یه خونه با در نیمه باز زنگ زده. الهه به چپ و راست نگا کرد کسی نباشه رفت تو. منم همین کارو کردم رفتم تو. بعد دیدم کل فامیل جمع شده ن دور یه میز دراز که نزدیک سرش دایی کوچیکه م هست و دور ته مه هاش دو ردیف صندلیه که رو یکیش زن سابق داییه. منو نشوندن وسط وسط و شروع کردن به بحث که حالا که عددش اوله چقدر باید زندانی بشه. بعد من زن دایی سابقمو دیدم گفتم عع شمام اینجایی؟ چی صدات کنم؟ داییم گفت زن دایی، زن دایی از دور نگاش کرد گفت تو فقط منو اذیت میکنی، خاله بزرگه پرید وسط که داشتیم در مورد حبس زندانی ضحبت میکردیم و خلاصه فیصله داد بحثو. منم رفتم تو فاز در و دیوار که همچی ویکتوریایی و قدیمی و اینا بودن.بعد بعد من گوشیمو در آوردم محاسبه کنم واقعا اوله عدد؟ یهو همه نفسشونو دادن تو و شروع کردن پچ پچ . جاسوس جاسوس گفتن و اینا. بعد من گوشیمو چرخوندم که دیوونه ها دارم محاسبه میکنم. تازه به هر کی اس بدم کجام عمرا باور کنه که انقد ماجراتون احمقانه س. خب توهین خفنی بود ولی کسی نفهمید. نمیدونم چرا تو خواب اینقد بی تربیت می شم. عقده های فروخورده دارم لابد. بعد همینطور که اینا داشتن حرف میزدن من یهو کشف کردم عددم 33* 18 عه(!!) و بلند گفتم چه حسی پیدا میکنین اگه بهتون بگم سرکارین؟ بعد خاله م خوشحال شد گفت چیه؟ گوشیو نشون دادم که آه، کنف شدین؟ هار هار هار!بعد در ادامه همه پاشدن که برن. زن دایی معصوم و خواهر دوقلوی الهه و دختراش دور من که داشتم دکمه های مانتو آجریمو می بستم جمع شدن و گفتن که تنها نرم و تاریکه و اینا. زن داییم دستشو دراز کرد بازومو بگیره خودمو کشیدم عقب. بلند گفتم خواهش میکنم وانمود نکنین براتون مهمه. الهام گفت عه سارا...رفتم عقب تر گفتم خواهش می کنم، خواهش می کنم! بعد رو به اونایی که دور میز بودن عربده کشیدم مثلا فکر کردین که چی؟؟ چون عددم اوله باید زندانی شم؟؟ مثلا اگه عددم اول بود چه غلطی میخواستین بکنین باهام ها؟ هااااا؟؟؟بعد اینجا حس کردم حنجره م درد گرفته و دیگه عربده نکشیدم.بعد اون وسط یه جانور کلاه گیس پودری شبیه آمبریج بود که نمیدونم وسط فامیلامون چیکار میکرد، تف کردم روش اومدم بیرون. هوا داش روشن میشد. همین که درو بستم فهمیدم کفشامو ورنداشتم. ایش. ضایع بود در بزنم بگم کفشامو بدین. پا برهنه سوار اتوبوس ولنجک شدم و دوربین خوابم همونجا که وایساده بودم موند. اتوبوس تو مه آخر چمران محو شد.

+ ویرگول ; ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٦
comment نظرات ()