خانم ویرگول

اینطوری است که وقتی به ویرگول میرسی، باید کمی مکث کنی!

فرمانروای هفت آشپزخانه

مادرجان بهار فاتحانه به خانه باز می گردد.

+ ویرگول ; ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱٦
comment نظرات ()

مادرجان بهار من هم

.روز مادرتون مبارک. مادرجان بهارهاتون پابرجا.

+ ویرگول ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢۱
comment نظرات ()

قانع کردن مادرجان بهار برای خوردن قرص با آب

من-فرض کن یه قرص هستی که باید با آب فراوون خورده باشه، خب؟

+خب.

من-بعد خشک خشک از گلوی یکی میری پایین میرسی به معده.

+خب.

من-بعد میبینی که یه عالمه برنج و نون و سیب زمینی و سبزی و اینا از صبح تا الان تو معده طرف گِل شده، از آب هم خبری نیست. چی کار می کنی؟

+میزنم تو سر خودم!

- خنثی

+ ویرگول ; ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٥
comment نظرات ()

دیگه هیچ وقت هیچ وقت گوش نمیدمش.

Please, I know you're in there

People are asking where you've been

They say "have courage" and I'm trying to

I'm out here for you

Just let me in...

We only have each other, It's just you and me

What are we gonna do...?

 

What are we gonna do...?

What are we gonna do...?

What are we gonna do...?

What are we gonna do...?

+

+ ویرگول ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱
comment نظرات ()

سوال سخت هفته

مامان...خوشالی که منو داری؟

+آره، معلومه.

مامان...من به چه دردی می خورم؟

+این چه حرفیه...معلومه که به درد می خوری!

یه دردی رو بگو که من بهش می خورم مثلا...؟

+... سوال سخت نپرس دیگه، مطمئنم بالاخره یه روز یه دردی پیدا میشه که بهش بخوری:)

+ ویرگول ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۳٠
comment نظرات ()

اگه راست میگی بهم بده ش!!!

+خیر ببینی دخترم...خدا هر چی میخوای بهت بده الهی...

-من تو رو میخوام مامان...

+ ویرگول ; ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢۸
comment نظرات ()

The Fault In Our Stars-Reality Show

توی مرکز شیمی درمانی، وقتی مریض ها خوابیده اند و سرم ها تند تند میرود توی رگ هایشان، و پرده های دور تختشان را کشیده اند که راحت باشند آن پشت، به نظر یک جور رسم می آید که  همراه ها با لبخند از هم می پرسند «بیماری مال شما چی بوده؟»، «جلسه چندمشه؟»، «چند سالشونه؟» و بعد سر گفت گو را با هم باز می کنند.

من آن وسط، بین یک عالمه مادر نگران و عروس غمگین و همسر عاشق با چشم های خیس، از همه کوچکترم. کسی من را قاطی بحث نمی کند و من هم که توی جوش خوردن با هم سن و سال هایم هم دست و پا چلفتی ام، تلاشی نمی کنم. بعضی وقت ها جزوه الکترونیک دیجیتال را می برم که مثلا درس بخوانم، ولی گوشم با آنهاست. یکی یکی می آیند و ما که همیشه کارمان نفر آخر تمام می شود، وقت داریم داستان همه را گوش کنیم.

بعضی ها جلسه های آخرشان است. حسابی به فوت و فن کار آشنایند. برای عوارض بعدش کلی راهکار دارند و تند تند ارائه می دهند. بیمارشان دارد خوب می شود و روحیه شان حسابی بالاست. از اول تا آخر که بیایند در جنب و جوشند. مثل آن اقایی که بار دومی بود ظرف پانزده سال که سرطان می گرفت و جلسه های آخرش بود و هیکلش شبیه ورزشکار ها می زد. همه را دلگرم کرد و رفت.

و بعضی ها فقط با لبخند به شما نگاه می کنند و زیر لبی تکرار می کنند «خوب میشه، خوب میشه...» و شما هم باید لبخند بزنید و بگویید «ایشالا، مال شما هم» و ته دلتان فکر نکنید که «اگر خدا نخوست چی اونوقت؟» چون خدا بعضی وقت ها اینجور سوال ها را با چالش شخصی اشتباه می گیرد. مثل مادر مریض تخت کنار مامان که نمی رفت بنشیند دور میز شیشه ای وسط سالن که با بقیه حرف بزند. دخترش هم سن من بود. ابروهایش ریخته بود و نصف صورتش زیر ماسک سفیدش گم بود. مادرش تمام مدت با لبخند به بقیه میگفت «خوب میشه ایشالا...» و ته چشم هایش غم موج می زد.

و بعضی ها که میبینند شما برای مادرتان جوک تعریف می کنید و با هم موز گاز می زنید و می خندید، می آیند شخصا جویای احوالتان می شوند. مشکلش تومور مغزی بوده، جلسه سومش است، بله بله، دو بار عمل کرده، خوب میشه ایشالا، ممنون، مال شما هم. مثل دختر آقای جنوبی تخت چهارمی، که جلسه اولش بود و هول برش داشته بود که حالا مثل فیلم های آب دوغ خیاری ترکی که ده دقیقه هم به آخرش مانده باشد، ظرف چند دقیقه آینده همه چیز تمام می شود و بابا بی بابا. من که جلوی مادرجان بهارم بی مزه ترین دو نقطه دی کل عالم هستی ام، با نیش باز موز گاز می زدم و بطری شیر مادر جان بهار را گرفته بودم توی دست آزادم، زور می زدم بخندانمش با اینکه گیج بود از چند تا سرم پشت سر هم؛ دخترک دلگرم شد شاید. پدرش تومور مغزی نداشت و دو بار عمل نکرده بود و رادیوتراپی هم لازم نداشت که تهش به شیمی درمانی ختم شود. بلند شد رفت بالا سرش باباش که خوابش برده بود.

و بعضی ها خوشحال و بی خیالند. تنهایی می آیند خودشان را پذیرش می کنند و با هیچ همراهی هم حرف نمی زنند. تا تخت حاضر بشود و یک نفر با هول و ولا بیاید دنبالشان و با صدای لرزان دعوایشان کند که چرا تنها آمدی، گوش تیز می کنند برای داستان های بقیه. مثل پسر جوان تخت آخری که دست انداخت دور گردن خانمش و کلی با او شوخی کرد و مادرش را هم خنداند و تنهایی رفت خوابید روی تخت و تنهایی هم بلند شد و ادای آدم های با روحیه و خوشحال را برای هر دویشان در آورد. تمام مدتی که کسی نگاهش نمی کرد، ساکت به سقف زل زده بود. یک دستش، دست آزادش که سرم بهش وصل نبود، زیر سرش بود.

و بعضی ها با هیچکس کاری ندارند. جزوه الکترونیک دیجیتالشان را می گذارند روی زانوی شان، زل می زنند به مادرجان بهارشان که خوابش می برد روی تخت اولی کنار پنجره، با همان اشارپ بنفش با گل های لیمویی که چقدر دوستش دارد. به شوخی های جدیدی که ساده فهم باشند و مادرجان بهار بتواند بفهمد و بخندد فکر می کنند و قطره های سرم را می شمارند. یک، دو، سه، چهار، پنج، شش...

+ ویرگول ; ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱٥
comment نظرات ()

چارشنبه ها، مجردی با مادرجان بهار

موهام رو خرگوشی بست، تی شرت و شلوارک ملوانی تنم کرد، عین ملوان بچه ای که ناخدای سختگیرش تنبیهش کرده تا عرشه رو بسابه، با یه بسته پودر و اسکاچ و فرچه منو فرستاد سرویس بهداشتی رو بشورم.

جرم؟

شرطی که بسته بودیم سر طول موهاش تو مراسم عروسیش، باخته بودم!

+ ویرگول ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٦
comment نظرات ()

 

اینکه توی مترو خانمی که کنارم ایستاده دستش رو دراز کنه تا میله ای که اون طرف منه رو بگیره، و من از دیدن دست هاش که شکل دست های مادرجان بهارمه وقتی کبود نبود، وقتی نمی لرزید، وقتی داغ نبود، گریه م بگیره و یه ایستگاه زودتر از مترو بپرم بیرون، خوب نیست.

+ ویرگول ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۳
comment نظرات ()

 

مادر...

بیا مرا ببر...

+ ویرگول ; ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱
comment نظرات ()

آخر هفته

آدم ها با هم دعوا می کنند. آدم بزرگ ها هر کدام سهم خودشان از لاشه ی این زندگی را میخواهند. مشق هایم را ننوشته ام. کتاب هایم را نخریده ام. واحد های چهارشنبه ام را حذف کرده ام. پس انداز تابستانم را خرج کردم و دیگر گوشی نمی خرم. بچه ها نشسته اند به کد زدن های اضافه و من با دانه دانه ویرایش پست های بچه های توی جادوگران اشک می ریزم.

کاش می شد هیچ آدم بزرگی نبود. هیچ لاشه ای نبود. هیچ مشق و کتاب و واحد و پس انداز و گوشی نبود. من بودم و مامان مثل صبح امروز، لقمه پنیر مربا میگرفتیم برای هم.

+ ویرگول ; ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٢٠
comment نظرات ()

How much does a miracle cost?

مثل اون نمایشنامه احمقانه ای که وقتی راهنمایی بودیم بازی کردیم، میخوام یه معجزه بخرم...

+ ویرگول ; ٥:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٤
comment نظرات ()

دس به مادرجان بهارم نزن!!!!!

یادم باشه دیگه از خدا چیزی نپرسم. تو فاز اینکه خواب یه سیدی رو ببینم که جواب سوالمو بده نیست، از یقه میگیره میندازتم دقیقا تو همون موقعیت، خودم به حول و قوه خودش جواب سوالم رو پیدا کنم.

+لعنت به سرطان و همه تومور های بدخیم و خوش خیم دنیا. لعنت.

end of the world

+ ویرگول ; ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۱٤
comment نظرات ()

مکالمه اس ام اسی (2)

-مامان من رسیدم سر میدون، میشه بیاین دنبالم؟

-نه عزیزم، من دکترم.

-خب منم مهندسم. واه!خنثی

+ ویرگول ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢۸
comment نظرات ()

قربون ذوق کردنش بشم من!

بافته شده با قلاب، برای شانه های مهربان مادرجان بهارم...!

+ ویرگول ; ۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢٧
comment نظرات ()

 

لرزیدن دست های مادر جان بهاری که از وقتی یادم میاید، جلوی آینه به خودش می گفت «پیر شدم»...

+ ویرگول ; ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٩
comment نظرات ()

بهار اومد...

بهار خانه مان را بالاخره پس دادند. مادرجان بهارمان را بالاخره بعد از دو هفته و دو روز مرخص کردند و من الان به اندازه خود خود هیتلر بعد از گل هفتم آلمان خوشحالم!

+ ویرگول ; ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢۱
comment نظرات ()

 

هنوز بیمارستان است، هنوز مرخص نشده، تب دارد هنوز...

+ ویرگول ; ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/۱٢
comment نظرات ()

موقعیت نشناس های از خدا بی خبر!!

اینکه آدم را وقتی مادرش توی اتاق عمل است، وقتی مادرش توی آی سی یو است، وقتی مادرش قرار است دوباره عمل بشود، وقتی خودشان هر بار میبینندش میزنند زیر گریه و حال مریض را هم بد می کنند، می کشند کنار تا در مورد مشکلات خانوادگی اش صحبت کند و مطمئن اند «الان» بهترین لحظه برای حل شدن تمام این بیست و چند سال مشکل بین مادر و پدر من است گاهی مرا به این باور میرساند که بعضی ها هرقدر هم سن و تجربه پشتشان باشد، درک ندارند.

 

و اینکه این وسط که ما خودمان نمیدانیم چه خاکی به سرمان بریزیم می ایند خانه ی ما عزاداری و توقع دارن دلداری شان هم بدهیم، نمیدانم چه چیزی را نشان می دهد، ولی خب یکی بیاید فامیل پدری مرا جمع کند ببرد یک جای دور که تا وقتی مادرجان بهار خوب بشود اینجا نباشند، که اوضاع را بدتر می کنند که بهتر نمی کنند!!!

 

+به سلامتی امروز تجربه غش کردن و با ویلچر سوار اسانسور شدن را هم کسب کردم.

+ ویرگول ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٧
comment نظرات ()

:(

خوب شو دیگه...

+ ویرگول ; ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱۱
comment نظرات ()

این پست را برای مادرم میخوانم

این اولین عکس دو نفره من و مادرجان بهارم است!

چهل و هفت سال پیش در چنین روزی، مادری به دنیا پا گذاشت که اسمش بهار نبود. مادر هم نبود هنوز. بچه هایش چهل سال بعد اسمش را گذاشتند مادرجان بهار. چون بهار بود. بهارِ خانه بود.

 

مادرجان بهار شبیه مادر های توی قصه ها نبود. شب ها قبل از خواب برای بچه هایش کتاب قصه نمیخواند. بچه هایش را ماچ و بوسه نمی کرد. به بچه هایش نمیگفت دوستتان دارم. بچه هایش را بغل نمی کرد و محکم فشار نمی داد. بچه هایش را نمی برد مدرسه و نمی آورد و صد آفرین ها و هزار آفرین هایشان را نمی شمرد. حتی به بچه هایش دیکته هم نمیگفت، حتی موهای دخترهایش را هم نمیبافت، حتی خیلی چیز های دیگر.

 

مادرجان بهار مثل گنجشک های مادر بود. سه تا بچه گنجشک داشت، ریزِ ریزِ ریز. بچه گنجشک هایش را با خودش می کشاند این سو و آن سو. بچه گنجشک ها زیر بال مادرجان بهارشان میلرزیدند و می ترسیدند. مادرجانشان بالش را سفت میپیچید دور جوجه هایش و تکِ تنها، بزرگشان می کرد. تکِ تنها که میگویم اغراق نیست ها، یعنی یک مادر سی ساله با سه تا جوجهء زیر سه سال توی زمستان اراک، یک مادر با سه تا جوجه توی بیابان های اصفهان ،یعنی...

 

مادرجان بهار مثل مادر های توی کتاب ها نبود. نتوانست باشد. وقتش را داشت؟ نه. ما سه تا، بی رحمانه و پشت سر هم، آمدیم و از سر و کولش بالا رفتیم. تک ِ تنها توی شهر های مختلف به دندان گرفت و بزرگمان کرد. سال های جوانی اش را به پای ما سه تا ریخت، خشکید، شکست، تا شد تا ما بشویم این سه تا که هستیم.

 

این را یک شب که پیش خاله بزرگه خوابیده بودم بهم گفت، که مادرجان بهارمان چقدر نذر و نیاز کرد تا بچه دار شد؛ که بچه اولش مرد؛ که تمام فامیل می دانند مامان ما سه تا را، ما سه تای بعد از بچه مرده اش را روی چشم هایش بزرگ کرد؛ که همه می دانند ما بچگی نکردیم، ما پادشاهی کردیم. و چقدر خوب که همه فامیل نمی دانند من، سه بار این پست را نوشتم تا از نبودن مادرجان بهارم، از نبودن بوسه هایش، از کم بودن آغوش هایش گله کنم و این بار چهارم است که می نویسم، این بار مینویسم برای مادر جان بهارم، برای خودِ خودِ مثل کوه محکمِ از نمایش محبت بیزار ِسرشار از محبتش.

 

و بهشت، حتی اگر بهش اعتقاد نداشته باشی هم، بخواهی یا نه، زیر پای مادر جان بهار است. زیر پای مادرجان بهار ها!

 

+تولدت مبارک مادرجان بهار من...

+من پای کلمات این پست اشک ریختم...اشک ها.

+به دعوت لینک زن.

+ ویرگول ; ٥:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۳٠
comment نظرات ()

can't believe it!

کامپیوتردار شدم!

 

+عزیزان همگام با تکنولوژی یکیتون بیاد منو با این سیستم ویندوز جدیدا معرفی کنه...یه خط تو پینتش نمیتونم بکشم آبروم رفتهنیشخند

+ ویرگول ; ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢۱
comment نظرات ()

مصائب بعد از عمل

مادرجان بهار از بچگی به گوشت علاقه نداشته. مثلا، آن موقع که کنکور داشته چون دو تا بچه کوچک توی خانه داشته اند توی اتاقکی روی پشت بام درس میخوانده؛ نقل است مادربزرگم برای تقویت وی، هی برایش گوشت بار میگذاشته و عصاره گوشت را با چند قطعه از خود گوشت توی شیشه مربا می ریخته میاورده بالا برای مادرجان بهار ما. بعد مجبورش میکرده سر بکشد. بعد مادرجان میگفته :«خب برو دیگه، گوشتاشو میخورم بعدا!» و بعد که مادربزرگمان پایین راه پله محو می شده، گوشت ها را مینداخته برای گربه ها...!!!

 

بعد تصورش را بکنید الان که زور شوهرش بالای سرش می باشد و از آن بدتر زی با ملاقه و کفگیر بالای سرش می ایستد تا غذایش را تمام کند، هر روز نهار و شام یک سیخ جگر، یک سیخ کباب خانگی، یک عدد شامی مرغ به خوردش می دهند. آن هم در حالی که ما دورش می نشینیم و خورش بامیه و قورمه سبزی و قیمه و غذاهای متنوع دیگر میخوریم. من بودم اعتصاب غذا می کردم اصلا. طاقتی دارد ها!

+ ویرگول ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

اطلاعیه

مامان را از بیمارستان آوردیمش.

جدا از اینکه زی مدام گریه می کند همچنان، و اینکه چشم ها(و قبلا شقیقه هایش) به قدری ورم کرده و کبود شده که فقط از روی صدایش مطمئنیم شخص مادرجان بهار.ان را تحویل گرفته ایم، خوب است و سرحال. هی هی کمپوت میخورد و گوشت و ماهی بسته ایم به شکمش و اشکش دارد در میاید اصلا یک وضعی.

ممنون از انرژی مثبت همگی...

+ ویرگول ; ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱۸
comment نظرات ()

مکالمه اس ام اسی(1)

مامان: سلام طلایی، الان کجایی؟

من:سر کوچه مون، دم خونه مون!

مامان: بیا که خوش اومدی!

من:غنچه بودم شکفتم حتی!!

 

+بعله،مادرجان بهار ما همنقدر اهل دل است...!نیشخند

+ ویرگول ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

جام هم خالی نیستا...ولی...

به این نتیجه رسیدم که مامان را نبینم تا وقتی مرخص بشود از بیمارستان...مطمئنم تمام بغض هایی که این چند وقت فرو خوردم یکجا خواهند ترکید...

 

میگویند احساس ندارد؟ بگویند...!

+ ویرگول ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٥
comment نظرات ()

و صورت خیس من لحظه تحویل گرفتن کارت...

چقدر بعضی چیزها زود معمولی می شود...

من با مامان رفتم دکتر. من عکسش را تحویل دکتر دادم. من مطب دکتر متخصصی که معرفی کرده بود پیدا کردم. من از همان چهارشنبه که رفتیم عینک سازی و بعد مطب دکتر رو به رویش،تا همین شنبه ای که وبلاگ را باز کردم نگاهش می کردم و چشم هایم پر از اشک می شد. گلویم پر از بغض. صدایم می لرزید و رویم را می کردم آن طرف.

 

امروز وسط شلوغی و همهمه کنفرانس به مامان زنگ زدم، قبل از اینکه ببرندش توی اتاق عمل. یک لحظه به خودم آمدم و دیدم ایستاده ام وسط جمعیت سرگشته مهمان ها و دانشجو ها، تکیه داده ام به دیوار و انگار نه انگار نیم ساعت بعد مامان زیر دست جراح است، برایش تعریف می کنم که کلاس ریاضی تشکیل نشده و بچه های برق کلاس را پیچانده اند...

+ ویرگول ; ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱۳
comment نظرات ()

 

خانه ای که مادر تویش ندارد خانه نمی شود اصولا. این را توی چند بار غیبت کوتاه و بلند مامان حس کرده ایم-و می کنیم.

 

خاله بزرگه و مادربزرگ آمده اند خانه ما. که مراقبمان باشند، دو تا آدم گنده بیست و چند ساله با یک پسر دو متری گیرم نوزده ساله نمیتوانند زندگی خودشان را بچرخانند گویا.اینکه میگویم نه که از سر ناشکری و غرغر باشد، بلکه واقعا میخواهم بگویم حضور هر آشنا و غریبه ای که سعی می کند جای مامان را پر کند زندگی ما را مختل می کند. تازه آشنا که باشد چه بدتر، هی باید آبروداری کرد.

 

صبح ساعت شش مرا که ساعت نه صبح تازه میخواستم راه بیفتم بیدار کرده اند و فکر کرده اند خواب مانده ام. رفته ام توی آشپزخانه و دیده ام دارند آشپزخانه را می تکانند و همه چیز را جابجا می کنند که جا باز شود و مامان حس کند خانه مرتب شده. رفته اند توی اتاق میم(همان دو متری پاراگراف قبل را عرض میکنم) و کل جزوه ها و پوشه ها و کتاب هایی که میم موقع درس خوندن پخش می کند دورش چیده اند روی هم گوشه اتاق، گمانم نصفش را هم به خیال اینکه کاغذ باطله است ریخته اند دور. و دیشب هر سه مان را راس ساعت هفت و نیم شام داده اند و ساعت ده خاموشی صادر کرده اند-حالیانکه میم و من قصد داشتیم تا صبح درس بخوانیم. الان هم که من دارم اینها را از سایت دانشگاه می نویسم، خاله بزرگه افتاده به جان اتاق من، فنگ شویی راه انداخته که سردرد های گاه و بیگاهم خوب بشود. و خب چیزی هم که نمی شود گفت، می شود؟

+ ویرگول ; ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱۳
comment نظرات ()

تا پنجشنبه

و مامان راهی بیمارستان می شود...

 

دیشب که من از دانشگاه آمدم و «سلام» و «شام چی داریم» ی زیر لب قرقره کردم و افتادم توی تخت و خوابیدم تا خود صبح، تمام خانواده مادری جمع شده بودند خانه مان، تا یک نیمه شب . یک جور وداعیه و دل گرمی. صبح زود خاله آمد دنبال مامان، وسایلش را با مهارتی که دوران پرستار بودنش کسب کرده جمع کرد و با بابا راهی شدند...

 

با اینکه اعتقادی بهش ندارم ولی ...دعا کنید...

+ ویرگول ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٢
comment نظرات ()

تقارن نحس

بعضی وقت ها فکر می کنم سال نود و دو چقدر عجیب تمام می شود. چقدر چگالی اتفاقات توی این دو ماهه آخر زیاد شده.  مرگ بابابزرگ، مریضی مامان، عمل کردنش، برنامه ریزی حج مامان و مادربزرگ و دایی ها، کنفرانس کامپیوتر دانشکده...انگار که تا الان نود و دو توی خواب زمستانی بوده و یکهو سرش را بلند کرده و با آن قیافه ژولی پولی و چشم های خمار زل زده به من و پرسیده «امروز چندمه؟» و من گفته ام «نه بهمن» و او گفته «اوپسسس دیر شد چرا بیدارم نکردی...!!!» و پریده به انداختن اتفاق هایی که باید میفتاده و نیفتاده. درست که نگاه می کنم همه چیز از همان نه بهمن لعنتی شروع شد که صدایم را بلند کردم و رو به مسئول آموزش داد زدم «حقوق چی رو میگیرین شما اینجا!!؟؟»

 

این هفته مامان عمل می شود و من نمی دانستم. درست از روزی که مامان میرود بیمارستان، تا روزی که مرخص بشود، کنفرانس کامپیوتر دانشکده است و اسم نوشته ام برای همیاری. خیلی وقت پیش. نمی دانم قرار است بهمان اجازه بدهند برویم عیادتش یا نه( عادت بد خاله بزرگم این است که هرکس میرود بیمارستان برای عمل ، عیادت ممنوعش میکند که به قول خودش مریض بیچاره استراحتش را بکند) و نمیدانم روز هایی که سرهنگ خاله اجازه دهد ببینمش توی دانشگاه دارم دنبال اساتید شریفی و تهرانی و امیرکبیری میدوم یا توی بی آر تی مشغول له شدن و ناسزا شنیدنم...و این بد است، خیلی بد است...

+ ویرگول ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٠
comment نظرات ()

5.

مسئله ای که خیلی اذیت می کنه عصبی بودن باباست توی موقعیت های بد. یعنی ما خانوادگی اساسا وقتی تو یه هچلی هستیم( ولو هچلی در حد گم شدن بسته نوک هفت دهم اینجانب شب اول مهر) بابا به حدی عصبی میشه و داد و فریاد می کنه و به این و اون می پره که اون هچل کوچیک از اصابت هواپیما به برج های دوقلو هم فجیع تر به نظر برسه و بعد سر همین هچل یه خانواده یه هفته از هم می پاشه حتی.

بعد الان کاملا میشه حدس زد زوج جوان روبرو که جدیدا همسایه مون شدن یازده ماه دیگه همین موقع وقتی ازشون بپرسیم «قراردادتونو تمدید کنیم یا نع؟» جوابشون چی خواهد بود. ماشالا صدا نیس که، فورته میسیمو طبل هیئت امام حسینه.

+ ویرگول ; ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٥
comment نظرات ()

شنبه ی اولی که می دونیم

روز های خوبی رو نمیگذرونیم. مامان استراحت مطلق گرفته و با این وجود شاید تنها کاری که نمیکنه استراحت از نوع مطلقش باشه. مدام توی خونه ست و می چرخه برای خودش از این اتاق به اون اتاق، حالا که بالاجبار دیگه سرکار نمیره انگار یاد روزهای خونه داریش کرده باشه سرشو گرم میکنه به رفت و روب و پخت و پز. مجبوریم هی رومون رو ازش برگردونیم تا نفهمه اشک تو چشمامون حلقه زده. زهرا در اتاقو می بنده ، قوز می کنه زیر پتوش و هق هق می کنه. به نظرش من خیلی بی احساس میام که اشک هام سرازیر نمیشن. مامان می فهمه ولی. از دماغم که قرمز میشه و مژه هام که می چسبه به هم.

 

امروز میره برای ام آر آی رنگیش و بعد احتمالا مشخص کردن تاریخ عملش که هر چه زودتر باشه. اینطور که خودش میگه مهم ترین دغدغه ش اینه که دم عیدی موهاشو نتراشن...! پیشنهاد دادم ما هم موهامونو بتراشیم که حس غریبی نکنه مثلا...من باید بهش روحیه بدم عوض گریه، برم زیر پتو بغش کنم قوز کنم هق هق کنم چه کمکی میکنه مثلا؟

+ ویرگول ; ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۳
comment نظرات ()