خانم ویرگول

اینطوری است که وقتی به ویرگول میرسی، باید کمی مکث کنی!

آراکنوفوبیا هم دارم

من بدین نتیجه رسیدم که تا وقتی هنوز موقع پیف پاف زدن به سوسکا چشمامو میبندم که سوسکه ترجیحا فرار کنه و مجبور نشم با جنازه ش دست به گریبان شم، دم از مردونگی خودم نزنم. بله.

+ ویرگول ; ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۳٠
comment نظرات ()

شاید باورتون نشه من بیخواب شده م شبا با این خوابم می بره:دی

بخوابان چشم! شاید یار را این بار هم دیدی

و حتی شاید او را با کمی اصرار بوسیدی!

تو که از دست دل عمریست شب تا صبح می گریی

به لطف چشم شاید لحظه ای در خواب خندیدی!

به خوابت امد آنگه تو هزارو یک سئوالی را

که رنجت می دهد از او بدینسان ساده پرسیدی:

«هلا مرغ همایونی!رسول سایه دولت!

چرایک بار هم گرد سرای ما نچرخیدی؟

تو که از ساختن -از کعبه امال - می گفتی!

چرا از سوختن در آتش این کار ترسیدی؟

تو که آن قدر پابند بهشت کوچکت بودی

مرا - این سیب نارس را -چرا از شاخه اش چیدی؟

چرا رفتی؟ چرا ماندی؟ چرا خواندی؟ چرا راندی؟

چرا های فراوانی که من گفتم، تو نشنیدی!»

به فکر خواب بودی؟ گوش کن!بانگ خروس آمد!

به دام این غزل افتادی امشب هم نخوابیدی!

«غلامرضا طریقی»

+بعد یه جوری هم چشمام خسته ست که کاملا مشخصه ساعت دو و سه بعد از سیصد بار خوندن این خوابم می بره هرشب!

 

 

 

+ ویرگول ; ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٩
comment نظرات ()

 

من آدم ترسویی بودم که کمرنگ مینوشت تا بتونه راحت پاک کنه. نقاشی هاشو رنگ نمیکرد مبادا رنگای انتخابیش خرابش کنه. هیچ تصمیمی نمیگرفت مبادا اشتباه در بیاد.

.

.

.

هستم هنوزم.

+ ویرگول ; ۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱۳
comment نظرات ()

بچه زدن ندارد

حقیقت این است که من وقت هایی که از خشم یا ناراحتی در حال انفجارم خودم را میزنم. مثل سانگ توی خاک غریب.  چون خودم تنها کسی است که زورم بهش میرسد و مطمئنم پس فردا خرم را نخواهد گرفت.

+ ویرگول ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

جوگیریات

این لهجه بریتیش چقدر زیباست یعنی! 

یعنی از پریروز که دارم مسلسل وار میشنومش ذهنمم داره با خودش بریتیش فکر می کنه!:دی

+حیف فقط اجرا کردنش سخته...فعلا فقط بلدم باهاش فکر کنم:دی

+ ویرگول ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢۳
comment نظرات ()

موهامم فر نیست که حالا میشه باهاش کنار اومد

من اگه چشمام آبی بود هم اکنون بی درنگ میرفتم موهامو نارنجی یا قرمز می کردم.

لکن، ابرو هام پهن و مشکیه و پوستم سبزه س و از همه بدتر، چشمام قهوه ایه.

+ ویرگول ; ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٢
comment نظرات ()

+18

من از گریه کردن بیزارم. چون بعدش دماغم قرمز می شود و چشم چپم پلکش بیشتر می افتد پایین و سردرد میگیرم و تابلو می شوم. بنابراین کلی گشته ام راهکار پیدا کرده ام برای جلوگیری از گریه. و بهترینش هم این بوده که تا بغضم می گیرد می دوم میروم توی دستشویی و در را می بندم و زل می زنم به قیافه خودم که مثل لبو قرمز می شود و بعد چندشم می شود و زود گریه ام بند می آید.

حالا نمیدانم چند نفرتان موقع گریه خودتان را دیده اید؛ من دو تا پوزیشن گریه دارم که چون خیلی داغون هستند میشود با نگاه کردن بهشان سریع به حالت «همه چی آرومه من چقد خوشالم» و «بیخیال غم دنیا» رسید چون واقعا هر موضوعی هرقدر هم بد بوده باشد ارزشش را ندارد آدم خودش را با این قیافه ببیند. 

دومی اینطوری است که من اول کبود می شوم، بعد دو تا انتهای لب هایم سر می خورد پایین و لثه اش میزند بیرون، بعد شروع می کنم به اشک ریختن از راه سوراخ دماغ! اهوم. یعنی طوری که اگر همان لحظه هم گریه ام بند بیاید تا یک هفته چونان ابر بهاری می بارم. منتها خوبیش این است که به چشم و چال آدم ربطی ندارد.

اولی که خیلی باحال تر و خلاقانه تر است اینطوری شروع می شود که یکی توی من شروع می کند به داد زدن. بعد هی تلاش می کند از طریق من دادش را بدهد بیرون. بعد از آنجا که ریموت کنترل حنجره دستش نیست، فقط موفق می شود پوزیشن داد به خودش بگیرد و همانطور با دهن باز و چشم های بسته از ته حلق زور بزند. عینهو گرگ ها که شب رو به ماه زوزه می کشند، خب؟ همچه چیزی. منتها فکر کن میوت شده باشد طفلک. بعد خب آب دهنش سرازیر می شود و ...ایش...با چند دور آب نمک قرقره کردن و یک لیتر تف، تمام می شود.

بعد الان یک مدت است دارم تلاش می کنم چشم هایم را مجاب کنم که خودشان وظیفه تخلیه آب را به عهده بگیرند، منتها هنور قانع نشده اند. لااقل تا همین دیشب که قانع نشده بودند.

+ ویرگول ; ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۳
comment نظرات ()

خام خواری.

برای خودم یک گلوله پنیر پیتزا گذاشتم توی کاسه چینی و همانطور که توی ماکروفر دور خودش میچرخید تا آب بشود، به آن روزی توی هشت نُه سالگیم فکر کردم که توی راه خانه ای دو تا کوچه بالاتر از اینجا، در حالی که انگشت می کردم توی کیسه خمیری که خریده بودم برای پیتزای شب، با خودم قرار گذاشتم یک روز که بزرگ شدم یک عالمه سوسیس و پنیر پیتزا و خمیر بخرم برای خودم و تمامش را تنهایی و خام خام بخورم؛ بعد مانتوی فیلی گشادم را مرتب کردم، انگشت خمیری ام را لیسیدم و دویدم تا خانه.

+ ویرگول ; ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱
comment نظرات ()

زوایای پنهان

بعد من یه وقتایی تو خونه که تنهام همینجوری با خودم دم می گیرم: آی آی آی، آی آی آی آی!(مراجعه شود به هایلایت:دی)

 

هایلایت: آی آی آی، آی آی آی آی، آی آی آی، آی آی!

زمان

 

+ ویرگول ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٧
comment نظرات ()

دستور العمل هایی برای نگهداری ویرگول در خانه(1)

اگر دیدید بیشتر از یک هفته است که ویرگولتان روزی یک ماگ پر شیرکاکائو غلیظ درست می کند و در ساعات خالی روز دربدر دنبال شکلات است، کمی با او مهربان تر باشید. شکلات شاید تلخی بیرونش را بگیرد، ولی از تو تلخ تلخ تلخ می ماند. شکلات اشک هایش را حل می کند توی خودش، ولی بغض هایش را نه.

اگر بیشتر از یک هفته است ویرگولتان می گوید پول ندارم، یا واقعا پول ندارد، یا دارد خودش را می چلاند یک چیزی را برای یک نفر بخرد که فکر می کند باید آن یک چیز حتما به دست آن یک نفر برسد. نگران خسیس بودنش نباشید، به محض اینکه یا پول داشته باشد یا آن یک چیز به دست آن یک نفر برسد، دوباره وِلِنگ طور می رود خرید.

 درصورتی که دور و بر محل اقامت ویرگولِ شما پر از کتاب شده باشد، از توی بشقاب و زیر پتو و روی کیبوردش کتاب پیدا می کنید، بر شما واجب است تمامی کتاب های او را گرفته، حبس کنید. کلی کار ریخته سرش که برای فرار از همه شان روزی یک پوند کتاب می خورد. به صلاحش است چند وقت کتاب نبیند.

+ ویرگول ; ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱٥
comment نظرات ()

حال بد نوشت.

دیروز امتحان داشتم، دو تا کلاس مهم داشتم، یک جلسه تی ای در مورد مبحث سختی از نظریه زبان ها و اتوماتا و ارائه تکلیف همین درس را هم اضافه کنید.

صبح که با صدای زنگ بیدار شدم-گفته بودم بیدار باش صبحم "ینی صب شده!" سینا حجازی هست؟- زل زدم به سقف و فکر کردم چرا باید بروم دانشگاه؟ چرا باید خودم را به زور سر کلاس دیجیتال بیدار نگه دارم چون مهم است؟ چرا تلاش کنم خودم را برسانم آن سر شهر تکلیفی را تحویل بدهم که از امتحان میان ترمش نصف کمتر نمره را گرفتم درحالی که مثلا خوب داده بودمش؟ که چی خب مثلا؟

ساعت را خاموش کردم و تا دو ساعت بعدش زیر پتو می لولیدم و با خودم فکر می کردم یعنی اشتباه کردم که خواستم نرم افزار بخوانم؟ یعنی باید بیشتر تحقیق می کردم؟ یعنی باید صنایع را میزدم بالاتر؟ آخر اینکه چیزی نبود که من از آینده می خواستم، الان که دارمش نمیشود دوستش بدارم و دعوا نداشته باشیم با هم؟ الان چی کار کنم دقیقا؟

دیروز نرفتم دانشگاه. نه برای دیجیتال نه برای اسمبلی نه برای نظریه نه برای هیچ چیز. گوشی را سایلنت کردم انداختم یک گوشه، هیچکس هم دنبالم نگشت که کدام قبری مانده ام روز به این مهمی. دیشبش هم که توی گروه گفتم «بچه ها منو دلداری بدین، سپاس» هیچکس نپرسید چرا دلداری بدهیم و چه ات شده سر شبی. نشستم برای خودم کد نوشتم و وب گشتم و برای خودم آهنگ گذاشتم و با خودم آواز خواندم و خودم را لوس کردم برای خودم و بعد ناز خودم را کشیدم که غصه نخورد و حالش خوب باشد و بیخیال نمره و مدرک و یادگیری و رفیق و رفیق نما و کوفت و هر چیز دیگری که توی دنیا هست.  اینجور وقت ها خودم حال خودم را خوب می کنم و بعدش دیگر هیچکس و هیچ چیز مهم نیست. همین.

+ ویرگول ; ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱٢
comment نظرات ()

 

امروز فهمیدم یک مزیت نسبت به بقیه دارم.

بلدم غلت بزنم!

+اینقدر کار سختیه واقعا؟! نیم ساعت وقت برد آموزشش!!

+ ویرگول ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱٩
comment نظرات ()

یک نفر سست اراده فرمود!

مردم وقتی میخوای کاری رو شروع کنی مدام در موردش تز میدن و سعی می کنن نظرت رو به نظر خودشون نزدیک کنن؛ ولی در واقع اونی که باید با پیامد های اون کار دست و پنجه نرم کنه، خودتی.

نتیجتا، خودت تصمیم بگیر و پای عواقبش هم وایسا.

+ ویرگول ; ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/۱۳
comment نظرات ()

پاییزه

نیمه دوم سال خیلی از نیمه اول سال بهتر است. حالا درست که من سرمایی ام و لباس زمستانه ها را هیچوقت از دسترس دور نمی کنم و سینوزیت حاد دارم و تمام شب های این نیمه دوم سال هر غلتی که زدم با صدای قل قل ترشحات سینوس های پر شده ام و تیری که توی صورتم می کشد کوفتم شده، ولی خدایی اینکه روز آخر سرماخوردگی و بعد از چندین روز و شب زندگی بین دستمال کاغذی های خیس و درد کشیدن از نفهمیدن مزه غذاها و کوفته بودن تمام استخوان های بدن، پولیور و جوراب بافتنی ات را در بیاوری و تنِ هنوز کمی تب دارت را بسپاری به سنگ های سرد کف خانه و ناله های نامفهوم در بیاوری که داری خوب میشوی، یک جور حس دلچسب فایق آمدن بر مشکلات زندگی در وجود آدم تداعی می کند که به همه آن چند روز مرض می چربد!

و کاش همه مشکلات زندگی با چند شب بیدار ماندن بین دستمال کاغذی های خیس و درد کشیدن از نفهمیدن مزه غذاها و تحمل کوفتگی 206 تا استخوان ناقابل، میدان نبرد را ترک می کردند.

+ ویرگول ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٦
comment نظرات ()

دین اگر از من آدم بهتری نسازد، من صد سال سیاه کافرم.

از آدم هایی که نماز و روزه و نافله و جعفر طیارشان برجاست میترسم. خیلی بیشتر از آنکه از خدایی میترسم که بابت همه کارهای ناخلفم یک روز از یک جا آویزانم می کند و قیر داغ توی حلقم میریزد. آدم هایی که فکر میکنند مومن، همین است که نماز و روزه و نافله و جعفر طیار بر جا باشد. آدم هایی که فکر میکنند همین که نماز و روزه و نافله و جعفر طیار بر جاست یعنی خدا با ماست و خدا هر کس را جیزشان کند یک روز از یک جا آویزان می کند و قیر داغ توی حلقش می ریزد.

از آدم هایی که می گویند «این کارت اون دنیا جواب داره» بدجور میترسم. خیلی بیشتر از آنکه از آن دنیا و پل صراطی که قرار است مرا بیندازد قعر جهنم می ترسم. از آدم هایی که میگویند «این کارت اون دنیا جواب داره» میترسم چون خیال میکنند به پشتوانه «اون دنیا» میشود این دنیای بقیه را تحت کنترل داشت. چون «اون دنیا» ی خودشان معمولا جایی است که پل صراطش اتوبان چهار بانده است و حوری و قلمان و شهد و شراب در انتظار آنهاست و قیر داغ در انتظار بقیه.

از آدم هایی که اولین دیالوگ بعد از خشمشان «به خدا اعتقاد داری؟!» است میترسم. خیلی بیشتر از خدایی که نکیر و منکری بالای سرم خواهد فرستاد تا جواب این سوال را با چوب و چماق از حلقم بیرون بکشند. از آدم هایی که اولین دیالوگ بعد از خشمشان «به خدا اعتقاد داری؟!» است میترسم چون آن خدایی که بهش اعتقاد دارند را نمی شناسم؛ و خدایی که من بهش اعتقاد دارم میگوید حتی اگر طرفم نماز نمیخواند و روزه نمی گیرد و نافله و جعفر طیارش به جا نیست، نپرسم «به خدا اعتقاد داری؟!» و نخواهم که قضاوتش کنم با جواب این سوال. که مگر من چکاره صنمِ خدایم که اعتقاد داشتن یا نداشتن احدی را بازجویی کنم؟

همان خدایی که قرار است مرا از پل صراطش به آن سو راه ندهد و قیر داغ به حلقم بریزد یک جای قرآن سی جزئی اش که با خط عثمان طه حفظش می کنند و ضربدری و ته به سر و سر به ته بلدند از روی حافظه بخوانند، گفته به تکبر از مردم روی مگردان و به خودپسندی بر زمین راه مرو ، زیرا خدا هیچ به ناز خرامنده فخر فروشی را دوست ندارد.

+ ویرگول ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱۸
comment نظرات ()

 

من خدای کار های نیمه کاره ام!

+میخوامش.افسوس

+ ویرگول ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٤
comment نظرات ()

لذتی که در کادو دادن هست...

من باید بابانوئل میشدم؛ تو انتخاب رشته م اشتباه مهلکی کردم.

+ ویرگول ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٦/٤
comment نظرات ()

لذت بافتنی!

من در زندگی قبلیم عنکبوت بودم شاید.

+ ویرگول ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱۸
comment نظرات ()

و هنوزم به رشته ای درخور ایشون دست نیافتیم

-چراااا رفتیییی چرااااا من بی قرااااارم...

-Let it go,Let it go, Can't hold it back anymore!

-مرررغ سحر نااااله سرررر کننننن....

-I knew you were trouble when you walked in...so shame on me now!

-Someone has to pay,for the little things!

-دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ دیری دینگ دینگ دینگ دینگ دینگ...(صدای پیانو!

-نگفتی ماهتاب، امشب چه زیباست؟ ندیدی جااانم از غم نااااشکیباااااست؟!

-ای ایری ای ای اییییی...ای این ایع ایع ایــــریع ایع!(صدای ویولن!)

-آآآآآی نسیم سحری صــــــــبر کن....ما را با خود، ببر از کووووچه هاع!(با صدای ارژنگ در «زیر آسمان شهر»!)

-Die,Die, We all passs away! Don't be afraid coz it's really okay!You might trying hide, And you might trying pray, But we all end up the remains of the day!

-بیا امشب شرابی دیگهرم ده...ز مینای حقیقت ساهاغهرم ده، چرا رفتی چراااااا من بی قراهاهارم! به سر سوهوداهای آغوهوش تو داهاهاهارم!

 

 

یه آپشنی دارم موقعی که خیلی به مغزم فشار میاد، زباله های مغزم از زبونم میریزه بیرون! اینا نصف تولیدات انتخاب رشته م واسه داداش کوچیکه بود الان!خنثی

+ ویرگول ; ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱۸
comment نظرات ()

مخیله!

 

بعد در وصف این تخیلم یه چی تعریف کنم و برم، چند وقت پیش فیلم The Conjuring رو با بچه ها دیدیم، بعد من شب ها که تو اتاق تنهام، یه همچین مکالمه ای با خودم دارم:

-چراغا رو خاموش نمیکنی؟

-نه!

-چرا؟

-میترسم جادوگره بیاد پشت در ظاهر شه!

-خب اگه میخواست ظاهر شه که دیگه منتظر نمی موند چراغا رو خاموش کنی که!

-از کجا معلوم؟! شاید مردم آزاره!

-ابرو

-اونجوری نگام نکن! ندیدی آخرش سر اون آقاهه که اعتقاد نداشت چه بلایی اومد؟

-بچه بودی بابا چی میگفت؟ تو تاریکی همون چیزایی هست که تو روشنی هست، چیزی که بشر ازش میترسه تاریکی نیست، جهلش در نبود نوره!

-یعنی الان که روشنه هم پشت در وایساده داره نگام میکنه؟!(نگاه دزدکی به پشت در).

-ببین، اون خونه ای که اونا رفتن توش معلوم نبود مال کیه. این خونه ای که شما کنج دیوارش زیر پتو  قایم شدی پنجاه سال بلکم بیشتره که زمینش تو دست خانواده خودتونه. اصن جادوگره این همه راه بکوبه بیاد اینجا تو رو بترسونه که چی واقعا؟!خنثی

-من داشتم بین فیلم مسخره ش میکردم که ترسناک نیست، از همین جهت! البته اشتباه کردما...خیلی خانواده پرون بیجا کردن زمینشو گرفتن، چه معنی میده!(نگاه دزدکی به پشت در).

-اصن به نظر من این ارواح سرگردان فقط حمله میکنن به کاتولیک ها!

-عع؟ چرا؟(نگاه دزدکی به پشت در)

-چون اگه قراره هرکی تسخیر میشه روی بدنش صلیب برعکس درآد خوب فقط واسه کاتولیک ها معنیش بَده، واسه مسلمونا که معنی خاصی نداره صلیب، حالا سر و ته یا هر چی! یا مثلا اینکه سه بار ضربه میزد به در، خب ما که تثلیث نداریم برامون معنی بِده...نتیجتا جادوگره به تو کاری نداره و میتونیم چراغو خاموش کنیم! انقدرم پشت در رو نگاه نکن شاید از تو آینه کنار در حمله کنهنگران!

-خوب اومدیم و مثلا....الله برعکس دراومد رو بدنم!(نگاه دزدکی به پشت در)

-خنثیخنثیخنثی نگا نکن میگم، جدی جدی از تو آینه میاد میپره روت مثل اون صحنه که از رو کمد پرید رو دختره ها!

-(نگاه دزدکی اجتناب ناپذیر به پشت در).

-بگیر بخواب لازم نکرده چراغم خاموش کنی اصننگران!

-باعشه.(کشیدن پتو تا روی کله و چسبیدن به دیوار کنار تخت، بعد از نگاه دزدکی آخر به پشت در و قورت دادن آب دهان).

+ ویرگول ; ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢
comment نظرات ()

and suddenly....!

هری طلسم رو به سمت مالفوی شلیک کرد و برحسب اتفاق دقیقا طلسم انتخابیش که نمیدونست چیکار میکنه همونی بود که ادما رو تیکه تیکه میکرد.

ویروک سوفاریتا رو با بلور جادوییش درمان کرد و سوفاریتا دقیقا همون یک در میلیون نفری بود که بلورآمیزه میشن با درمان. دنیا به هم ریخت.

لایرا از تونل زمان-مکان رد شد و دقیقا به جایی رسید که اون پسره اتفاقی با پنجره ای که بین زمین و هوا کشف کرد رسید و سرنوشت جفتشون عوض شد.

فردریش ککوله ساختار مولکول های بنزن رو وقتی حسابی سرماخورده بود، بین هذیون های ناشی از تب و خواب آلودگیش خواب دید و کشف کرد-این یکی واقعیه!-.

 

یه عدم قطعیت خاصی تو تصمیم گیری دارم، به طوری که وقتی یه تصمیمی میگیرم همه ش منتظرم پشت سرم یه اتفاق خفن و مخوفی بر حسب اتفاق بیفته همه چی کن فیکون شه؛ بعد از اونجا که هر چی رو تخیل میکنم بعد یه مدت کوتاهی توهم میزنم که واقعیت داره، هی پشت سرم رو نگاه میکنم ببینم کن فیکون شد یا نشد.

+ ویرگول ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/٢
comment نظرات ()

خدایی که به مرگ میگرفت و مایی که به تب راضی میشدیم.

یک روز، دبستانی که بودم، بردنم دکتر. توی مدرسه نفسم گرفته بود. دکترکلی تست تنفس گرفت و آخرش گفت، ریه هایم یک خرده کم هوا میگیرند. فعالیت که میکنم یک خرده میشود ضربدر دو. یک سری اسپری و قرص و «آسان نفس» تجویز کرد. مصرف کردیم. خوب نشد. بیخیال شدیم.

یک روز، راهنمایی که بودم، دیدم چشم راستم نمی بیند. اول فکر کردم خرمن گیسوان آشفته ام جلوی چشمم را گرفته. هی دست هایم را میکشیدم جلوی صورتم و مانع خیالی به چنگم نمی آمد. بردنم دکتر. دکتر گفت که طبیعی است و چشم هایم از چشم های خودش هم سالم تر است. برگشتیم خانه.

یک روز، دبیرستانی که بودم، توی مدرسه حالم بد شد. برم گرداندند خانه. از بچگی سابقه ناراحتی گوارش داشتم.(یک بار، پنج سالم که بود یک سررسید هدیه گرفتم و مادرم ازم خواست تویش بنویسم هر روز چه کار کردم. آخر هفته که ازم تحویل گرفتش، توی هر روز نوشته بودم : این را خوردم، رفتم دستشویی. آن را خوردم، حالم بد شد--> دستشویی. این کار را کردم،...دستشویی!) دکتر آندوسکوپی کرد و آزمایش نوشت و دارو داد و آخرش گفت  اگر میخواهم نروم مدرسه کار دیگری بکنم؛ چون سالم سالمم و هیچ چیزم نیست. خوشحال شدیم و زدیم بیرون.

 

این ها سه نمونه از شیرین کاری های خدا بود برایم. هنوز نفسم میگیرد گاهی. هنوز بعضی وقتها کور میشود چشمم. هنوز هرجا که میروم اول از همه آمار سرویس بهداشتی شان را در میاورم. و طبیعی ام البته، بیماری خاصی ندارم. حتی خود بیمار پنداری هم ندارم و روانم هم سالم است. بعد چند وقت پیش، وحشت زده از دکتر (یکی از بچه ها که پزشکی میخواند) سوال پرسیدم فلان اتفاق ناجوری که برایم افتاده طبیعی است؟ بعد از کلی سرچ کردن و تحقیق و مشاوره گفته که بله و طبیعی است و باز هم خواهد افتاد. بعد که واکنش اعتراض آمیزم را دید، اضافه کرد: تو واقعا ناشکری، من دارم شکر میکنم تومور نبوده، بعد تو... . 

 

میگفت، برای تنفس طبیعی هم باید خدا را شکر کرد. من هم بروم هر غلطی خواستم بکنم. قبول. خیلی هم عالی. من که پی حرفم را با دکتر نگرفتم، فقط یک نفرتان یاد خدا بیندازد که من تنفس طبیعی ندارم. دید طبیعی ندارم. گوارش طبیعی ندارم. انگشت های طبیعی ندارم. زندگی طبیعی ندارم اصلا. این یک دانه ی آخری را نمیتوانم بگذارم کنار همه ی طبیعی های لعنت شده ی قبلی ام. خسته شدم از دست خلقت مریضت خدا جان. خسته.

+ ویرگول ; ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱
comment نظرات ()

پلنگ صورتی بود ابره فقط رو اون میبارید؟ اون مدلی مثلا.

من از اوناشم که اگه الان یه مقاله بنویسم با محوریت «علل سفید بودن ماست»، بلافاصله کشف میشه که ماست تمام این سال ها سیاه بوده و هرآنچه من و شما ازش میدیدیم توطئه استکبار بوده!

پیشنهاد: Kleymen's Theme-Early Demo

+ ویرگول ; ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢
comment نظرات ()

چگونه هدیه ویرگولی تهیه کنیم.

خیلی دوست دارم پازل هدیه بدم. نه از این پازل های دو هزار تیکه و سه هزار تیکه که یه ماه آدمو میذارن سر کار و دست آخر باید قابش کنی بزنی تخت دیوار ها! یه پازل که خودم ساخته باشمش. مثلا یه جامدادی با یه سری خودکار و اتود و پاک کن ست هم. یا یه مجموعه کارتون هیجان انگیز. یا یه شال و دستبند و گوشواره رنگی که با هم مَچ هستن.

 

قسمت دوست داشتنی داستان موقع ساختن پازل شکل می گیره. یه روز کامل و بلکم بیشتر اختصاص پیدا می کنه به جمع آوری تیکه ها. به مغازه های مختلف سر می زنی، چیزای مختلفی رو تو دستت می گیری، چشمات رو میبندی و  فکر می کنی «هی، رفیقِ من با تو حال می کنه گوشواره قرمز؟»، «پیکسل آبی، تو دوست خوبی هستی؟» و موقع این کار تک تک ویژگی های رفیق رو جلوی چشم میاری و بهشون فکر می کنی و لبخند می زنی...

 

چیزی که دست آخر به دست میاد منحصر به فرده. چون تو ساختیش، تو کنار هم چیدی اجزاءشو. و از همه مهم تر تو رو تک تک تیکه هاش فکر کردی، موقع لمس کردن تک تکشون لبخند رفیق رو آوردی جلوی چشمت و اینطوری، یه عالمه حس خوب و خاطره همراه اون پازل بهش هدیه میدی.

 

و اینجوری همه خوشحال میشن!

+ ویرگول ; ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٠
comment نظرات ()

الانم فیزیک دارم نصفش مونده

کلا سیستم من اینطوره که وقتی یه درسیو میدونم سخته و نمیرسم، اصلا دست و دلم به خوندنش نمیره، یعنی یا باید بتونم و همه ش رو بخونم و بیست شم، یا مث ترم قبل نمیتونم و نمیخونم و هشت میشم میفتم، ای جور!

+ ویرگول ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱٢
comment نظرات ()

اعتراف!

شاید باورتون نشه ولی من یه وقتایی همینطوری که تنهام و کسی نیس باهاش حرف بزنم و میخوام حرف بزنم با یکی، گوگلو باز میکنم توش تایپ می کنم «خب گوگل جان دیگه چه خبر؟»!

+ ویرگول ; ٧:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٥
comment نظرات ()

یک روز کسی را خواهم داشت که مرا بلد باشد.

یک روز کسی را خواهم داشت که مرا بلد باشد. مثلا بداند من دوست دارم بروم زیر آن درخت بزرگه توی خیابان «کج و کوله» که هیچوقت به اسم واقعی اش به کسی آدرس نمی دهم، و از لابلای برگ هایش آسمان را نگاه کنم. یا مثلا بداند من همیشه آخر از همه کلاه بستنی عروسکی را میخورم چون شکلاتی تر و خوشمزه تر است. یا مثلا اینکه من می ایستم تا فواره دانشگاه رویم آب بپاشد. وقتی فکرم خیلی مشغول است، دست می کشم. وقتی حوصله ام سر می رود، چشم های کارتونی. بعضی وقت ها هم نیمرخ های بدون چشم و ابرو.

یکی که بداند هیچ چیز از بستنی سالار شاتوتی خوشمزه تر نیست مگر خود شاتوت. بداند که مثلا وقتی گم می شوم و پیدایم نمی کند حتما، حتما توی کمد هستم یا یک جای دنج و تاریک دیگر. مثلا بلد باشد که اگرچه من عاشق آبی هستم اما داشتن هر آبی مشعوفم نمی کند. مثلا بداند وقتی من از شدت غصه ساکت می شوم و توی خودم ریز ریز گریه می کنم یکی باید به حرفم بیاورد تا بق نکنم. مثلا بلد باشد که من را با آلوچه خر کند برای هر کاری، هــــر کاری. مثلا خوب بداند خواندن نوشته های دیگران چقدر به من آرامش می دهد. مثلا...

یک روز یکی را خواهم داشت که مرا بلد باشد...

+ ویرگول ; ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٧
comment نظرات ()

این یه راز فنچولیه

روزهایی هم هست که دیوانه ام، که میزند به سرم، که کارهای عجیب می کنم، که بی وقفه چرت و پرت می گویم، که زود ناراحت می شوم، که سوال های ناراحت کننده می پرسم مدام، که گاهی زیاد می گویم «دوستم نداری» و میروم...

این جور روزها با من مهربان باشید، از من متنفر نشوید، اگر توانستید مستحب است دلگرمم کنید به بودنتان...که حالم آنقدر خراب هست که بشکنم، بند نخواهم خورد...

 

+عکس، کاور The Black Rain از گروه Anoice بود، دوستش دارم!(کاور رو، گروه رو و آلبوم رونیشخند)

+الان خوبم البته!خب...تا حدودی.

+ ویرگول ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۱٢
comment نظرات ()

اعتراف گونه

من یک روز شاگرد اول دست نیافتنی پنج مدرسه مختلف بودم. یک روز المپیادی بودم. یک روز شرکت کننده در مسابقات منطقه ای و استانی بودم. یک روز رتبه زیر 2000 کنکور سراسری ریاضی بودم. یک روز ورودی رشته خوبی از یک دانشگاه خوب بودم.

ولی بیایید منصف باشیم، من برای «شدن» هیچ وقت تلاش نکردم. بودم، هر آنچه از ازل بودم ماندم. اینکه معدلم بیست میشد به درس خواندن ربطی نداشت، من درس نمی خواندم. اینکه تنها دختری بودم که رتبه زیر بیست ورودی ربوکاپ سال هشتاد و هشت شد هم حاصل درس خواندن نبود که ما برای ربوکاپ سی میخواندیم نه هوش و منطق. اینکه رتبه احکام میاوردم از سر آماده بودن برای آزمونش نبود که حتی روز آزمون هم یادم رفته بود. اینکه رتبه کنکورم شد 1500 به خاطر تست زدن نبود که من کتاب عربی ام را، درسی که 90 زدم، نو تحویل نیازمندان کتاب درسی دادم.

 

یک جا توی زندگی هر کسی هست که به موفقیتی می رسد و توی ذهنش از کسانی که حمایتش کردند تشکر می کند.«با تشکر از مادر و پدر دلسوزم و همکلاسی های مهربانم...» اینها همه برای من کشک است. نه که کسی حمایتم نکرده باشد، کاری نکردم که حمایت بخواهد. تلاشی، کوششی، استمرار و ممارستی...هیچ! یک روز که بعد از فهمیدن رتبه کنورم بابا صبح زود مرا برد توی پذیرایی و گریه کرد و گفت هروقت بچه های تیزهوش و مخترع و المپیادی را میبیند یاد من میفتد و اینکه من چقدر هیچکار نکردم که این شدم و چه حیف، چه حیف راه انداخت، فکر می کردم من واقعا حیف شده ام یعنی؟

 

دیشب فهمیدم شاگرد اولمان که ته هر چه زبان برنامه نویسی قرار است بخوانیم را در آورده، پیانو می زند، انیمه می بیند، زبان می خواند درست مثل من. فرقمان توی داشتن وقت بیشتر نیست. فرقمان اینجاست که او تلاش می کند و من نشسته ام جریان زندگی مرا هر جا خواست ببرد.

 

اینجا را نوشتم که این قول را به خودم بدهم، که از همین لحظه، برای شدن تلاش کنم. بودن از هر کسی بر میاید.

+ ویرگول ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٩
comment نظرات ()

از اول نباش لااقل لعنتی...!

هرچند وقت یک بار دوره می افتم به همه آدم هایی که در حال حاضر دوستم دارند می گویم دوستم نداشته باشند. آنقدر هم کولی بازی در میاورم که بندگان خدا خودشان به صرافت بیفتند. بعد هم تا یک مدتی به این فکر می کنم که چه نوع مرگی را ترجیح می دهم داشته باشم که بیشتر و بیشتر زجر بکشم تا گناه هایم در حق آنها حسابی پاک پاک بشود.

چون یک نفری که دوستش می داشتم یکهو رو می کند که دوستم نداشته. یا دیگر دوستم ندارد. یا یکی دیگر را ترجیح میدهد دوست داشته باشد. مامان و خاله و داداش و همسایه و همکلاسی هم ندارد.

 

+اینقدر حساس شدم که عنوان نوشته ها جمله نباشد، الان که نگاه می کنم کلا دو سه تا پست بیشتر ندارم که عنوانش جمله نباشدخنثی

+ ویرگول ; ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٧
comment نظرات ()

آدم متقارنی ام کلا.

هروقت میرم پیاده روی حواسم هست پای چپم درست روی همون تعداد کاشی یک مدل بره که پای راستم میره. میشمرم حتی. سه تا زرشکی پای چپ، دوتا و نصفی پای راست.

+ ویرگول ; ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٧
comment نظرات ()

ماست باس سفید باشه

یه عادتی هم که دارم وقتی میخوام ماست بخورم قاشقم رو اینقدر لیس می زنم که رنگ غذا وارد ماستم نشه. هیچ وقت هم جز نمک چیزی قاطی ماستم نمی کنم...ماست باس سیفیت باشه...!

+ ویرگول ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٦
comment نظرات ()