خانم ویرگول

اینطوری است که وقتی به ویرگول میرسی، باید کمی مکث کنی!

دنیای دیوانه

جدیدا یه فازی بین استادای معارف ایجاد شده که معتقدن هیچم درسشون عمومی نیست و خیلی هم اختصاصیه، و چون دانشجوهای ارشد و دکتراشون مقاله میدن ما هم باید مقاله بدیم(میدونم، به عمرتون اینجوری قانع نشده بودین حقیقتا:دی)(اینایی که میرن دکترای معارف بگیرن فازشون چیه راستی؟ به خدا که نمیخوان برسن، از دانشکده معارف تهش میشه به وزارت ارشاد رسید!)(به نظرتون ممکنه که میخوان نسل آینده رو از دست این استاد معارف الانیا نجات بدن؟اگه اینجوریه دمشون گرم!)(خیله خب، دیگه پرانتز نمی زنم:دی) در نتیجه یه نمره ای اختصاص میدن به اون مقاله کذایی که ما باید بنویسیم در مورد اینکه مثلا چرا دوازده تا امام داریم و سیزده تا امام نداریم. طرف کل ترم سر کلاس داشته در مورد جن و پری و سفرهایی که به اقصی نقاط جهان داشته و استاد هایی که بهش گفتن یه روز از گل دی راجر هم خفن تر میشه و افتخاراتی که بچه های همسایه ش کسب کردن ور ور می کرده، بعد الان به من میگه در مورد یکی از هفت کلان پرسش اخلاقی که جلسه اول آورده صف کرده جلوی تخته دونه دونه بهمون معرفیشون کرده بعدم از پنجره پرتشون کرده بیرون، هفت صفحه مقاله بنویسم. صرف اینکه دوازده واحد تحصیلیمون رو باید حروم شر و ور هاشون کنیم ارضاءشون نمی کنه گویا.

 

پیشنهاد: The Neverhood Theme

+ من الان تو حال این آهنگه ام. همچی خل وضع طور.

+ شاه دیوونه های زنجیری، سینا حجازی، بالاخـــــــــــــــــره آلبوم داده بیرون! هنو پیدا نکردم بخرم، خریدم میام بهتون میگم خوبه یا نه.

+ ویرگول ; ٥:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/٢٩
comment نظرات ()

ویرگول روزنومه چی

اولین تجربه غیردرسی دانشگاهم رو کسب کردم. خیلی هول هولکی و ظرف یک هفته، سردبیر قبلی نشریه بسیج دانشکده که سال پنجمیه  کانه اولیور وود تو هری پاتر و زندانی آزکابان که میخواست واسه سال آخر قهرمان شه تصمیم گرفت دم فارغ التحصیلی یه بار دیگه نشریه رو بعد دوسال توقف بده بیرون و ما سال دومیا رو مجاب کرد یه آسه مطلب جور کنیم بدیم چاپ.

خلاصه صبح منو خفت کردن که بیا لنگ لوگوییم! لوگوی نشریه رو که در حد اتود زدن روی تخته وایت برد اتاقمون بود ظرف یک ربع ساعت به مرحله اجرا درآوردم و با به بسته نوک مداد نوکی، یه اتود پنج و یه اتود نه،و یه روان نویس طرح نهایی رو درآوردم چسبوندن سر آسه-و بخت با ما یار بود که چسب و قیچی محمد تو کیف من جا مونده بود!- و دادیم چاپ.

جشن روز مهندس بود و ما چهارتایی رفتیم دم در سالن. همه نشریه ها رو دادن دست من و خداحافظی کردن که ما کار داریم اینا رو دم در پخش کن ما فیدبک ملت رو ازت می پرسیم بعدا! قیافه پوکرفیس منو متصور شین! من و پگاه هم ایستادیم به هر کس از در سالن نیومد بیرون به زور نشریه مونو قالب کردیم. منتها مشکل اینه که جشن مال بچه های برق و معماری بود و مطالب نشریه ما منحصرا در مورد دانشکده کامپیوتر و بچه های خودمون بود!! مشکل بعدی هم اینکه جشن بسبار مزخرف و حوصله سر بر بود وآحادی که از سالن بیرون میومدن عصبانی از تلف شدن وقتشون نشریه بی ربط ما رو می گرفتن و...باقیش رو خودتون حدس بزنید!

+عکس لوگو اضافه خواهد شد.

+ ویرگول ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٦
comment نظرات ()

خدایگان سوتی

برداشتم برای استاد دو تا درس سه واحدیم ایمیل زدم که استاد گرامی اینجانب فلانی با شماره دانشجویی بیسار به سامانه درس افزار این دو درس اضافه نشده م و منو اضافه کنید لدفن(!)؛ این در حالی است که تکلیف آپلود شده روی درس افزار مذکور تا پس فردا مهلت داشته و کلی اسلاید و کتاب و پی دی اف روی درس افزار کذا قرار داشته که اینجانب گردن شکسته باید تا امروز می خواندمشان و تا الان کجا بودم خب؟! و در حالی تر(!) است که بلافاصله بعد از ارسال ایمیل رفتم توی درس افزار که گزینه ارسال ایمیل خبر رسانش را فعال کنم، و چشمتان روز بد نبیند، دیدم استاد بیچاره سه هفته پیش من را اضافه کرده بوده به درس افزار:">

الان چند دقیقه است دارم تلاش می کنم سیم مودم را از جا در بیاورم ایمیلم همان پشت سوکت گیر کند و به دست استاد نرسد...:|

+ ویرگول ; ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱
comment نظرات ()

کور کردن چشم بازار

توجیه استاد اندیشه دو برای اینکه هر قدر از خاورمیانه دور می شویم آنچه ایشان ادیان الهی و توحید و نبوت می خواند کمرنگ تر می شود و از هند که اوپانیشادشان بوی توحید میدهد(هان؟ هند؟همین هند؟!)به آن طرف، از اهرام ثلاثه به این طرف، پیامبر اولوالعظم که هیچ نداشتیم، دین مین هم نرسیده ظاهرا، چرا که در آیین بومیان آن طرف و این طرف هیچ شباهتی به هیچ کدام از ادیان -نوح به این ور- دیده نمی شود:

1-سرخپوست ها که کلا دور(dur) بودند و دورشان(dowr) را آب گرفته و پیامبر نمی شد بفرستند برایشان. بهرحال سفر های دریایی در زمان قدیم آنقدر ها هم امن نبوده!(دقت کنید، پیامبر از بین قوم مبعوث نمی شود، پیامبر از خاورمیانه send to all می شود برای اقصی نقاط دنیا!)

2-استرالیا کلا مگر چقدر جمعیت داشت که پیامبر بخواهد خب؟! یک سری بومی بودند دور هم خوش و خرم زندگی می کردند دیگر!(خدا برای کلان شهر ها پیامبر می فرستد فقط، چرا که وقت پیامبران بسیار ارزشمند است و برگزیده بارگاه حق تعالی بیکار نیست برای یک ده کوره با جمعیت زیر پنجاه نفر دین الهی شرح دهد!)

3-در آفریقا اگر یک نفر مستعد رسیدن به خدا بود ارشاد می شدند قطعا...(همه بدند ما خوبیم که زرت زرت برایمان پیامبر می آمده! خدا از قاره سیاه ناامید بوده بالکل!)

 

حالا مسخره اینجاست که سوال من اصلا این بود که آیا تمام آدم ها به یک اندازه حق ارشاد شدن دارند؟! اصلا حرفی از سرخپوست ها و استرالیا و آفریقا و چین و ژاپن نبود!

 

+دانشکده معارف، این عتیقه جات را از کدامین موزه می دزدد به نظر شما؟

هایلایت:

تو چتر خورشیدی، آتیش نمرودی

پس هم بسوزونم، هم سایبونم باش...

اخم و لبخند

+ ویرگول ; ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٧
comment نظرات ()

همون کلاس پست قبل

استاد: خودتون رو معرفی کنید باهاتون آشنا بشیم.

نفر اول: سارا امینی هستم رشته فلان!

نفر دوم: سارا امینی هستم رشته بیسار!

ملت: عع!هیپنوتیزم

نفر سوم: سارا امیـ...

ملت:هوووووووو....تعجب

نفر سوم:..ـنیِ افشار هستم رشته بهمان!

 

+برای مامانم تعریف کردم، گفت «مثل اینکه بد موقعی شدی سارا امینی:)»

+اینقدر این اسم، عام شده، شما الان به هر طریقی دوست داشتی تو گوگل بسرچ اگر رسیدی به اینجا من اسممو میذارم فروغ الزمان!:دی

+ ویرگول ; ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٥
comment نظرات ()

شکاف بین نسل ها

استاد:شما چرا درس فلسفه و اخلاق رو انتخاب کردید؟

سال اولی شماره یک: استاد چون ما توی دبیرستان فلسفه داشتیم و فکر می کنیم کلی سوال برامون ایجاد شده که براشون جوابی نداریم و میخوایم به کنه جهان هستی دست پیدا کنیم!

سال اولی شماره دو:استاد چون در دین اسلام برای اخلاق کلی حدیث داریم و میخوایم اخلاقمون خوب بشه!

سال اولی شماره سه: استاد آخه ما دوست داریم فکر کنیم در جهان خلقت و به اخلاق جانداران پی ببریم!

سال دومی لم داده ته اتاق: استاد واحد کم داشتیم مجبورشدیم!

+ ویرگول ; ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٤
comment نظرات ()

سورپریز شیرین هفته

تا تولدم یک روز و یک هفته مانده و بچه ها به خاطر اینکه توی این یک روز و یک هفته دانشگاه تعطیل است،‌ به جایش امروز ناغافل کشاندنم کافه بهشتِ دانشگاه، به صرف کیک و شکلات گلاسه و کادو...و من خوشحالم الان، بی نهایت!

+وسط مراسم درست لحظه ای که آقای مسئول کافه یه آهنگ شاد برامون گذاشت، برق رفت! خوراکیا رو تو نور شمعِ کیک خوردیم!

+ ویرگول ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢۱
comment نظرات ()

ما برای پاس کردن آمدیم، نی برای آدم کردن اینها آمدیم...

وقتی استاد معارف هیزی گیرتان میاید که تمام وقت کلاس را مشغول دید زدن شما، یا صحبت در مورد اجنه و حوری و قلمان* است، و کلا همان صحبتش هم چرت و پرت است و پایه علمی، عقلی، دینی، تاریخی، یا حتی تخیلی هم ندارد، حتی المقدور وقتی با نیش باز و لحنی که لذت از عمری که از شما تلف می کند ازش می چکد میگوید «یک عده دارن منو تحمل می کنن» جوری بگویید «خب پس چرا خوشحالی؟!» که نشنود. بعدش انداختتان، نگویید نگفتم.

*پست جدا می طلبد!

+دیدید از وقتی گفتم نمره مهم نیست  هی در مورد نمره حرف می زنم؟خنثی

+ ویرگول ; ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٠
comment نظرات ()

 

دیشب که پرشین بلاگ مرده بود هی میخواستم بیام بگم نمیدونم خوشحالم که مبانی الکترونیک نیفتادم، یا ناراحتم که با 12.5 پاس شدم در حالی که دوستان هیچکس زیر 18 نشده. بعد هی پرشین بلاگ مرده بود و من حس می کردم یکی جلو دهنم رو گرفته. پوف.

+ ویرگول ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٧
comment نظرات ()

ورزشکاران، دلاوران (2)

چندین روز بعد از امتحان تربیت بدنی که در آرشیو آذر ازش سخن رفت، الان به وضعیتی دچار شدم که شلوارم رو پام میکنم کتفم میگیره!:-I

+ ویرگول ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱۱
comment نظرات ()

خوش خبری

چارشنبه اینجا تعطیله چون گاز نداریم. امتحانامونم افتاد عقب.

باز خوبه مجبورمون نکردن تو این سرمای استخوان سوز پاشیم بیایم!

+ ویرگول ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٩
comment نظرات ()

خوش خبری

چارشنبه اینجا تعطیله چون گاز نداریم. امتحانامونم افتاد عقب.

باز خوبه مجبورمون نکردن تو این سرمای استخوان سوز پاشیم بیایم!

+ ویرگول ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٩
comment نظرات ()

تصمیم!

نمیدونم چقدر تو جَوی که الان هستم بمونم، ولی تصمیم گرفتم که زیاد به نمره های دانشگاهم بها ندم و بیشتر تلاش کنم که چیز یاد بگیرم. یعنی بیخیال شاگرد اول شدن بشم و اون روحیه مسخره خود حتما خفن بودن پنداری(!) رو سرکوب کنم و به جاش تو توانایی های فنی خفن باشم.

البته باید یادم باشه به این معنی نیست که حق دارم درسی رو بیفتم یا با نمره های ناپلئونی پاس کنم یا کلاس ها رو بپیچونم و غیره! بله!

موزیک مرتبط: Naruto Main Theme.

+عزیزان غیر خلاق پست قبل میتونن سری کامل ناروتو از اول سری یک تا آخر شیپودن رو هم در نظر داشته باشن. دویست تای اول سری یک رو البته دیدم، اگه جا نشد میتونین پاکش کنین:">

+من بودم گفته بودم گور سر انیمه، مانگا بخونین؟ خب الان حرفمو پس میگیرم!:دی الان ویرگول دوازده ساله ی درونم سر شوق اومد اینو گوش دادم اصن!

+البته بلیچ رو همچنان مانگاشو بخونین!:دی

 

+ ویرگول ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٢
comment نظرات ()

ثبت در تاریخ

امروز همایش اوبونتو داشتیم تو دانشگاه که بسیار جالب و مفرح بود. نهار رو هم سلف دکترا اساتید خوردیم که بسیار شیک و مجلسی بود. یک عدد دفترچه شطرنجی نازنین دریافت کردیم که کلی دوستش داریم، و فهمیدیم پی اچ پی خوب است!

+ ویرگول ; ٧:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/٢٠
comment نظرات ()

ورزشکاران دلاوران

دیشب که امتحان تربیت بدنی رو با ‍پنجاه عدد شنا سوئدی و سی و هشت درجه انعطاف و چونصد دور دویدن دور زمین بسکتبال به اتمام رسانیده بودم؛ همونطور که کف زمین زیر پتو خوابیده بودم یه جور خوبی خسته بودم و داشتم فکر می کردم چند وقته خودمو  تو باشگاه خسته نکردم و حس زنده بودن بهم دست نداده و این حس خستگی محضر رو تجربه نکردم؟ چقد خوبه زندگی...

صبح که بلند شدم و جفت دست هام تا شونه و جفت پاهام تا زانو از شدت درد فلج بود؛ یادم افتاد که دیروز بعد امتحان خودمونو سرد نکردیم و ای تو روحت زندگی..!

+ ویرگول ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱۸
comment نظرات ()

:|

نشسته بودم تو سالن عمومی داشتم تو لپ تاپم k-on میدیدم، دو تا از پسرا که شدیدا رو نِرو بقیه ان از بس تریپ علامه دهر برمیدارن از پشتم عبور کردن. یکیشون گفت:

-این چیه؟

گفتم:

-انیمه ست.

اون یکی پاسخ داد:

-اینا چیه میبینی؟! برو دث نوت ببین!

و گذشتند!

 

بعد من الان به عنوان beyond birthday دنیای انیمه، معاون پیشین بخش دث نوت و کد گیاس، مترجم چهارده چپتر و یک وان شات از مانگای دث نوت، و صاحب پیشین یک عدد جاسوییچی با لوگوی این مانگا که هم اکنون گم شده و به شدت دل تنگشم، چه واکنشی داشته باشم خوبه؟!

 

+یاد بگیریم تریپ علامه دهر برنداریم. شاید طرفمون مثل من صرفا تو دوربین نگاه نکرد، زد جوری کنفمون کرد که کفن شیم همونجا!

+ ویرگول ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱٠
comment نظرات ()

 

یکی از درس ها را با استادی برداشتیم بسیار خفن و بسیار مسن. همان درس را خانمی جوان تر و کم خفن تر هم ارایه میکند البته.

استاد خفن ما از جلسه اول اعلام کرد یک ساعت درس میدهد و ده دقیقه خاطره می گوید و خلاص. هرکس نخواست بیاید هم نیاید. کلاس کله صبح بود و خیلی ها نخواستند بیایند. مامی رفتیم و قصدمان این بود از محضر خفنشان بیاموزیم.

بعد از یکی دو جلسه بچه ها کمتر و کمتر شدند. استاد خیلی از اثبات هارا یادش نبود و رشته کلام را هی گم میکرد و هی اشتباه می کرد و دست اخر به کتاب مرجع متوسل میشد و کپی اش میکرد روی تخته. بچه ها تصمیم گرفتند بنشینند خودشان کتاب مرجع را بخوانند وقت کمتری هدر می رود و اصلا چه کاری بود هفت صبح می آمدیم دانشگاه؟!

امروز صبح که با گروه دیگری کلاس داشت دیدیمش. رفت سر کلاس خالی،کمی منتظر ماند، کسی نیامد ولی؛ کیفش را برداشت و رفت.

نمیدانم شاید حقش بود محترمانه و با کلی تقدیر از این بابت که فرار مغز ها نکرده تا به ما بی مغز ها درس بدهد، بازنشسته اش می کردند تا اینکه هر رروزهفت و نیم صبح بفرستندش سر کلاس خالی که شاگرد هایش حوصله استاد مسنشان را ندارند، هوم؟:-(

+ ویرگول ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٥
comment نظرات ()

کنکور هم که کشک است البته.

اول گفتند مدرک عباسپور و بهشتی یکی است، گفتیم خب.

بعد گفتند عباسپوری ها بیایند با شما بشینند سر یک کلاس، گفتیم خب. اکراه مند البته.

بعد عباسپوری ها آمدند و دانشگاهمان را به گند کشیدند با درس نخوانده بودن و استاد کفری کردن و نالیدن که «دانشگاه ما درختاش بیشتر بود»(!) و ما در سکوت نگاه کردیم.

بعد عباسپوری ها گروه زدند که «با ورود ما به دانشگاه بهشتی رشته های فنی و مهندسی به این دانشگاه آمدند» و ما یادآوری کردیم که اینجا که شما آمدید و لایقش نبودید هم، اولین دانشگاه ایران بود که معماری فوق لیسانس یکسره داشت و مهندسی کامپیوتر داشت و تنها چیزی که شما اضافه کردید مهندسی آب(؟) و مکانیک است که آن هم فقط بچه های خودتانند و هنوز برچسبتان عباسپوری است، حتی اگر مدرکتان با مال ما یکی است.

الان می خواهند دانشکده مان را کلا بردارند ببرند یک جای دیگر که معلوم نیست عباسپور است یا مجموعه آی تی دانشگاه است یا کجا، که از بچه های برق جدا باشیم. و ما داریم فکر می کنیم این هم دانشگاه است که ما قبول شدیم آخر!؟

 

+جان مادرتان اگر کنکور دارید و احیانا رشته تان هم ریاضی است، سعی کنید به هیچ وجه بهشتی قبول نشوید. چه برای علوم پایه، چه برای مهندسی، چه برای مدیریت! بعدا مفصلا توضیح خواهم داد چرا.

+ ویرگول ; ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٢
comment نظرات ()

خوشبختی های بزرگ بزرگ بزرگ

دانشگاهمون کافه کتاب دار شده!

+ ویرگول ; ٧:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٦/۳٠
comment نظرات ()

یهو بگو نمیدم!(ولی داد!)

استاد برداشته ایمیل زده که «اگه ایران از آرژانتین ببره دو نمره، اگه مساوی کنن یه نمره بهتون سر میدم.»، بعد من نمیدونم چرا یاد این تبلیغ ال جی افتادم که هوشمندانه ذکر کرده بود «به ازای هر گل در جام جهانی به ایرانی ها جایزه میدیم»و این جمله یکی از بچه ها که میگفت «خب یهو بگو نمیدم!»خنثی

 

+بعد یکی از بچه ها برگشته گفته «استاد والیبال ایتالیا رو بردیم نمره نمیدین؟» استاد پاسخ داده «اگه می باختن ازتون کم می کردم!»خنثی

ویرایش بعدا:مسی انتقامشو گرفت! ما هم نمره مونو! و این.

+ ویرگول ; ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۳۱
comment نظرات ()

کلاسور های جهان به پا خیزید!

از خلاقیت های یک عدد ویرگول در دوران امتحانات؛ دارای گواهی ثبت اختراع جهانی، برنده مدال طلای المپیاد «احتیاج مادر اختراعه» و موسوم به «یه سیم وردار بپیچ دور جزوه ت درستو بخون حرفم نباشه!» هستن ایشون! لازم به ذکر می باشد که کلاسور حامل این بخش از جزوه با وجود خارج کردن کل درس «ساختمان های گسسته»، هنوز قابل تورق نیست! باید ریاضی(2) و فیزیک(2) رو هم خارج کرد بلکه ریاضی(1)ش قابل خوندن شهیول واقعا این پاپکو چرا به فکر ما قشر دانشجو نیست، بابا خب یه کلاسور A5 هرقدرم 100 برگ باشه واسه یه ترم و چهار درس سه واحدی کم میاره دیگه...دهع

+ ویرگول ; ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢۸
comment نظرات ()

سوتی ظریف هفته

من: هدی اون چیه تو کوه؟ اون بالا پشت دانشگاه! 

هدی: کهف الشهدای ولنجکه! 

من: چی هست؟ 

هدی: آرامگاه چند تا شهید گمنامه! 

رضوان: شهیداش مال همین محل بوده ن؟! 

+ ویرگول ; ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٢
comment نظرات ()

الانم فیزیک دارم نصفش مونده

کلا سیستم من اینطوره که وقتی یه درسیو میدونم سخته و نمیرسم، اصلا دست و دلم به خوندنش نمیره، یعنی یا باید بتونم و همه ش رو بخونم و بیست شم، یا مث ترم قبل نمیتونم و نمیخونم و هشت میشم میفتم، ای جور!

+ ویرگول ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/۱٢
comment نظرات ()

بهشتی در تسخیر سینا حجازی

آقا ما دو هفته پیش با پگاهمون تو خوابگاه مونده بودیم کد بزنیم، ساعت طرفای دوی صبح بود، خسته بودیم و اینا...اینو دادیم بگوشه! بسی شاد شد!

آقا از اون روز هرکی منو میبینه، از دور یه نیشخند معنی دار میزنه، بعد میاد نزدیک میگه :

-اون آهنگ باحاله رو به منم میدی؟ شما غم داشتین ما نداشتیم!(برعکسشه البته!خنثی)

حالا من مونده م چرا خودشون به هم بلوتوث نمیکنن آهنگ کذا رو! گویی اگه از گوشی من ارسال شه حاجت میده!خنثی بعد هرازگاهی یکی از بغل من رد میشه میگه «ما وام داشتیم شما نداشتینهورا» بعد منم باید بگم «شما وان داشتین ما نداشتیمهوراچشم» بعد اون بگه دمت گرم، این آهنگه رو واسه عم قزی هم بلوتوث کن راستی، ناز شصتت!خنثی

 

حالا اینا هیچی، اینکه فاطمه همه ش تو راه میگه «دیدی داری داری داری بام بام باو» هم هیچی، اوجش امروز بود که استاد برگشته میگه «فکر نکنید اینجام مث دبیرستانه که صد صفحه کتابو تو یه سال بخونین و نصفتون بیس شین نصفتون نوزده!» بچه ها میگن «استاد دبیرستان اینجوری نبوده ها!» استاد میگه «مال ما اینجوری بوده، شما حتما تنبل بودین که نبوده!» بعد یکی پاشده میگه «استاد! ما غم داشتیم شما نداشتین!»خنثی

من به سلامتی از کادر خارج می شم شما رو با این دوستان تنها میذارمنیشخند

 

هایلایت:

ما تو رویا خونه ساختیم، حقیقتو دور انداختیم

شما نجنگیدین و بردین، ما جنگیدیم و باختیم!

 

دیدی داری

+ ویرگول ; ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/٢٥
comment نظرات ()

یه کم تگرگ زد همه ش!

عکس فوق چه صحنه ای را نشان می دهد؟

1)خاموش کردن همه چراغ ها اعم از اضافی و کافی در روز جهانی حمایت از صرفه جویی

2) پارتی در یک خانه اعیانی با حضور جمعی جوان پرشور و حال که رقص نورشان سوخته

2.5)پارتی در یک خانه اعیانی با حضور جمعی جوان مقید که چراغ ها جهت جلوگیری از به گناه افتادن چشم ها(!) خاموش شده

3)من و آیفونم، یهویی(ساعت یک نیمه شب!)

4)حمله زامبی ها به ارتفاعات ولنجک

5)کنسلی امتحان میان ترم ریاضی عومی 2 به علت قطع برق!

 

یعنی دانشگاه نیست ما داریم که...هتله، هتل نیشخند

+ ویرگول ; ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٢/۳
comment نظرات ()

اعتراف گونه

من یک روز شاگرد اول دست نیافتنی پنج مدرسه مختلف بودم. یک روز المپیادی بودم. یک روز شرکت کننده در مسابقات منطقه ای و استانی بودم. یک روز رتبه زیر 2000 کنکور سراسری ریاضی بودم. یک روز ورودی رشته خوبی از یک دانشگاه خوب بودم.

ولی بیایید منصف باشیم، من برای «شدن» هیچ وقت تلاش نکردم. بودم، هر آنچه از ازل بودم ماندم. اینکه معدلم بیست میشد به درس خواندن ربطی نداشت، من درس نمی خواندم. اینکه تنها دختری بودم که رتبه زیر بیست ورودی ربوکاپ سال هشتاد و هشت شد هم حاصل درس خواندن نبود که ما برای ربوکاپ سی میخواندیم نه هوش و منطق. اینکه رتبه احکام میاوردم از سر آماده بودن برای آزمونش نبود که حتی روز آزمون هم یادم رفته بود. اینکه رتبه کنکورم شد 1500 به خاطر تست زدن نبود که من کتاب عربی ام را، درسی که 90 زدم، نو تحویل نیازمندان کتاب درسی دادم.

 

یک جا توی زندگی هر کسی هست که به موفقیتی می رسد و توی ذهنش از کسانی که حمایتش کردند تشکر می کند.«با تشکر از مادر و پدر دلسوزم و همکلاسی های مهربانم...» اینها همه برای من کشک است. نه که کسی حمایتم نکرده باشد، کاری نکردم که حمایت بخواهد. تلاشی، کوششی، استمرار و ممارستی...هیچ! یک روز که بعد از فهمیدن رتبه کنورم بابا صبح زود مرا برد توی پذیرایی و گریه کرد و گفت هروقت بچه های تیزهوش و مخترع و المپیادی را میبیند یاد من میفتد و اینکه من چقدر هیچکار نکردم که این شدم و چه حیف، چه حیف راه انداخت، فکر می کردم من واقعا حیف شده ام یعنی؟

 

دیشب فهمیدم شاگرد اولمان که ته هر چه زبان برنامه نویسی قرار است بخوانیم را در آورده، پیانو می زند، انیمه می بیند، زبان می خواند درست مثل من. فرقمان توی داشتن وقت بیشتر نیست. فرقمان اینجاست که او تلاش می کند و من نشسته ام جریان زندگی مرا هر جا خواست ببرد.

 

اینجا را نوشتم که این قول را به خودم بدهم، که از همین لحظه، برای شدن تلاش کنم. بودن از هر کسی بر میاید.

+ ویرگول ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/٢٩
comment نظرات ()

خشم ویرگول

بعله دیگه، بعضی وقت ها هم اینطوری میشه...

استاد محترم هفته پیش تاکید کرده ن که هفته دیگه پامیشین میاین و اگه نیومدین من میدونم و شما و چی و چی. ما هم که حرف گوش کن امروز دل از رختخواب گرم و نرم خویش برکندیم و خود را به آغوش خیابان سپردیم و دم صبحی زیر نم نم بارون زیر نور خورشید(!) خود رو به دانشگاه که مثل شمال ، یا مثل لندن حتی، ابرپوش و بادوَز بود، رسوندیم تا ببینیم خودمونیم و یکی از پسرها که هم محلمان است و یکی از پسرها که هم محلمان نیست. بعد هم مثل این ترمک های بچه مثبت از همه جا بی خبر هی جلوی در کلاس سه تایی قدم رو رفتیم تا دیدیم خود استاد هم نمیاد و کنفت شدیم. الانم از سایت یونی در خدمتتونیم!

 

حالا بچه ها هیچی ولی من دستم به استاد برسه..!!

+ ویرگول ; ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

نسل سوخته ما نیستیم کیه پس؟

ما دبستان بودیم پسرداییمون پز میداد به راهنماییا پیک شادی نمیدن و دلتون آب که من مشق عید ندارم.

 

رفتیم راهنمایی دختر خاله مون پز میداد به دبیرستانیا مشق عید نمیدن و دلتون آب من عید میخورم و میخوابم.

 

رفتیم دبیرستان خواهرمون پز میداد رفتم دانشگاه و از اون قیف برعکس گذشتم و عیده و تعطیلات و الخ.

 

الان ایمیلمو باز کردم استاد میل زده منتظر پیک شادی باشید...!!

+ ویرگول ; ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٩
comment نظرات ()

تقارن نحس

بعضی وقت ها فکر می کنم سال نود و دو چقدر عجیب تمام می شود. چقدر چگالی اتفاقات توی این دو ماهه آخر زیاد شده.  مرگ بابابزرگ، مریضی مامان، عمل کردنش، برنامه ریزی حج مامان و مادربزرگ و دایی ها، کنفرانس کامپیوتر دانشکده...انگار که تا الان نود و دو توی خواب زمستانی بوده و یکهو سرش را بلند کرده و با آن قیافه ژولی پولی و چشم های خمار زل زده به من و پرسیده «امروز چندمه؟» و من گفته ام «نه بهمن» و او گفته «اوپسسس دیر شد چرا بیدارم نکردی...!!!» و پریده به انداختن اتفاق هایی که باید میفتاده و نیفتاده. درست که نگاه می کنم همه چیز از همان نه بهمن لعنتی شروع شد که صدایم را بلند کردم و رو به مسئول آموزش داد زدم «حقوق چی رو میگیرین شما اینجا!!؟؟»

 

این هفته مامان عمل می شود و من نمی دانستم. درست از روزی که مامان میرود بیمارستان، تا روزی که مرخص بشود، کنفرانس کامپیوتر دانشکده است و اسم نوشته ام برای همیاری. خیلی وقت پیش. نمی دانم قرار است بهمان اجازه بدهند برویم عیادتش یا نه( عادت بد خاله بزرگم این است که هرکس میرود بیمارستان برای عمل ، عیادت ممنوعش میکند که به قول خودش مریض بیچاره استراحتش را بکند) و نمیدانم روز هایی که سرهنگ خاله اجازه دهد ببینمش توی دانشگاه دارم دنبال اساتید شریفی و تهرانی و امیرکبیری میدوم یا توی بی آر تی مشغول له شدن و ناسزا شنیدنم...و این بد است، خیلی بد است...

+ ویرگول ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/۱٠
comment نظرات ()

دیه کوفتگی پا دقیقا چقد میشه بگین حساب کنم

برگشته میگه :این هزار و سیصد مال کیه؟

گفتم: من و دوستم. دو نفر.

گفت:  هزار و چارصد میشه کرایه ت.

گفتم:نفری شیشصد و پنجاس.

گفت:من هفتصد میگیرم.

زهره سرش رو کرد تو ، گفت: اشتباه می کنید شما.

پیاده شدم.

 

چند ثانیه بعد، دنده عقب گرفت، کوبید به پام، گازشو گرفت و رفت.

قبلش سرشو از شیشه کرد بیرون گفت: دیگه ماشین منو سوار نشین.

:|

+ ویرگول ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٧
comment نظرات ()

نصیبتان شود از این هم دانشگاهی ها*

یک ستاره خانمی داریم توی یونی موجود به غایت جالبی است. مثلا خیلی علاقه دارد به جای سلام بگوید «درود» یا به جای مبارک بگوید «گرامی». یا مثلا خیلی موجود بامرام صفتی است به قسمی که مثلا ممکن است یک ساعت یک لنگه پا منتظرتان بماند بروید یک برگه را امضا کنید بیایید با هم بروید خانه.

چندوقت پیش توی تاکسی مسیر دانشگاه اتفاقی یک جا نشستیم، میگفت «مردم توی کشور های دیگه هموطن میبینن خوشال نمیشن، از کنار هم عبور می کنن فقط..!بیا خوشالی امروزمون این باشه که همدیگه رو دیدیم تو تاکسی!»

 

حالا جدا از اینکه دیدن من توی حالت خمار سحرگاهی چه خوشحالی ای برایش داشته که بشود «خوشالی روز»، خیلی منش جالبی میتواند باشد که فرضا منی که وسط ابروهایم خط های عمودی و افقی ناشی از اخم و تخم هرروزه ،آن هم در اوایل جوانی خودنمایی می کنند، از آن روز، صبح به صبح از خواب بلند می شوم و با خودم میگویم «خوشالی امروزم این باشه که لنگه جورابم پیدا شده» «خوشالی امروزم آدامس سیب اوربیت» یا هر چیز دیگری.

 

این ستاره خانم ما حالا منش های دیگری هم پیشه کرده که میگویم در آینده.

 

*به آدمی که در دانشکده شما درس میخواند و هم رشته شما نیست چی میگویید؟

+ ویرگول ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٢/٥
comment نظرات ()