خانم ویرگول

اینطوری است که وقتی به ویرگول میرسی، باید کمی مکث کنی!

از ترفند های مردانه

وقتی یه خانم رو عصبانی می کنید، هر گندی خواستید بزنید، تهش اگه جرات کرد اعتراض کنه بگین پریودی؟! و از عواقب گند هاتون مصون خواهید بود. بعدش دیگه اعتراض نمیکنه. مهم هم نیست اگه تحصیل کرده مملکتید، روان شناسید یا داعیه فرهنگیتون گوش فلک رو کر کرده. و مهم هم نیست اگه حرفتون راسته یا نه. صرف اینکه پریود نمیشید چون نرید، کفایت میکنه. چون میدونید که، پریود یه تابوی دهشتناکه و اگه اون خانم شعور داشت نباید عوارضشو عیان میکرد!

+نقطه ضعف ماجرا اینه که وقتی این قضیه از طرف چند تا مرد تکرار میشه، کثافتتون عیان میشه. بالاخره هر ترفندی محدودیت زمانی خودشو داره.

+متاسفانه یا خوشبختانه، پریود شدن یه فانکشن طبیعی بدنه که دست خود آدم هم نیست. عده ای قبلش تغییرات خلق و خو دارن که اونم دست خود آدم نیست. نمیشه بلند اومد و جار زد که من پریودم و باید تنهایی تحملش کرد چون اینم دست خود آدم نیست. فقط شعور داشتن نره غول هایی که اسم مرد رو یدک میکشن دست خودشونه. اگه برعکس بود، اوضاع فرق داشت!

+ برای آدم هایی که از ترفند های جنسیتی استفاده میکنن برای راه افتادن کارشون، متاسفم. برات متاسفم آقای محمد. برات متاسفم.

ادامه مطلب
+ ویرگول ; ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢
comment نظرات ()

سر بر دیوار حزن داشتن

اینکه مادر من در حال رفت و آمد به آی سی یو باشه و نگرانی عزیزترین دوستم نرسیدن به تکالیفش باشه و از من دلداری بخواد، آیا مشکل از نفهمی منه یا اون؟

+ ویرگول ; ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱٦
comment نظرات ()

حرکت اجتماعی هفته

دختره دست دوست پسرش رو گرفته بود آورده بودش توی واگن خانم ها. سمت خانم ها خلوت بود و بیشتریا نشسته بودن، سمت آقایون همونطور که میبینید ملت در حال کتلت شدن بودن. خانوم ها چیزی نگفتن و فقط اخم کردن روشون رو کردن اونور. پسره به این حاج آقایی که پشتش به دوربینه گفت «ما الان چسبیدیم به میله ها طرف آقایون محسوب میشیم دیگه؟! هر هر هر!» و آقاهه هم چیزی نگفت.(توی پرانتز توضیح بدم که آقاهه یه بچه کوچیک همراهش بود که طبعا نمیشد بردش سمت کتلت های اونور میله.) بعد من (که اگر روی ویرگولیم رو نشون ندم هیچکس نمیگه تو لالی!)، در راستای اینکه یه اعتراضی به وجود این دو تا توی واگن خانم ها داشته باشم و زیر پوستی هم اعتراض کرده باشم که اگه حمایت نشد ضایع نشم، دوربینم رو در آوردم و با چلیک بسیار ضایعی ازشون عکس گرفتم.

دختره پرسید:چی بود؟

پسره جواب داد: هیچی عزیزم. این دختره(اشاره با انگشت) از من عکس گرفت. 

 

خب هیچی دیگه، دو معضل اجتماع به معضل بودنشون ادامه دادن و نقش این حرکت غیرمستقیم بنده یک ایستگاه تحمل نگاه های زیر چشمیِ ملتِ سمت خانم ها و سمت کتلت ها بود!خنثی تا اینکه ایستگاه بعد آقای مامور بعد از n مین کل کل با پسره و عدم موفقیت در بیرون آوردنش سر خانم ها داد زد: شماها هیچکدومتون اعتراض ندارین به این دو تا؟ و خانم ها که منتظر مجوز بودن شروع کردن به داد و بیداد و پسره رو انداختن بیرون. دختره هم خودشو انداخت بیرون با عشقش یه جا باشن!خنثی و خب هیچکس اون آقاهه که پشتش به دوربینه رو بیرون ننداخت که احتمالا به خاطر بچه هه بود.

 

الان نمیخوام بگم اگر من قاتل بودم یکی از قربانیانم این دخترایی ان که دوست پسرشون رو میارن تو واگن خانم ها؛ نمیخوام هم بگم من که دم مترو محمد رو فرو می کنم تو واگن آقایون بعد خودم سوار واگن خانوما میشم چرا یه جوری نگام می کنن انگار در حال چه کاری مچم رو گرفته ن بعد هیچکس نمیگه خانوم شما چرا این نره غول رو آوردی تو واگن خانم ها؛ نمیخوام بدونم این شیرزن هایی که اون نره غول رو انداختن بیرون چرا تا اون آقای مامور نگفت چرا هیچی نمیگین دادشون در نیومد و فوقش اگه می گفتن مرده پررو بود نمیرفت بیرون دیگه، چرا میذارن حقشونو بخورن. اصلا کلا چیزی نمیخوام بگم، فقط میخوام تو افق محو شم با اون حرکت اجتماعیم که الهی بخوره توی سرم!

+ ویرگول ; ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢٦
comment نظرات ()

ای تو اون ذاتت

وسایل اتاق رو جابجا کرده بودم. برای خودم سه کنج کوچیکی درست کرده بودم امن از نگاه بقیه. نه که با نگاه مشکلی داشته باشم، از بچکی دوست داشتم جاهایی که خودم با خودم تنهام.

زهرا وسایل خودش رو جوری جابجا کرده که حالا نه تنها از انتهای اتاق، که از روی تختش، از پشت میزش، از توی آینه آرایشیش و از هر سمتی که بره، به من اشراف کامل داره.

هیچی، همین.

+ ویرگول ; ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۸
comment نظرات ()

که قسمتت نباشد این

سلام، دوباره منم...

من یه دوست لازم دارم، یکی که فرار نکنه...

یه فرشته برام بفرست، بهترین فرشته ای که داری رو...

 

و خدا صدای لیلو رو شنید، و بی احساس ترین آدم فضایی کهکشان ها رو براش فرستاد. خدا اونقدر روی بند «فرار نکنه» تمرکز کرد که یادش رفت لیلو یه «دوست» میخواست. 

 

پیشنهاد: لیلو و استیچ.

+ ویرگول ; ٥:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

و این تمام تو نیست

مشاهده یادداشت خصوصی

+ ویرگول ; ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٩
comment نظرات ()

ویرجینیا وولف

قیچی خرچ خرچ دور سرم می پرخد و با هر طره موی خرمایی، یک دسته فکر و خیال می ریزد زمین. راست می گفت؛ رسم خوبی است.

"ما زن ها رسم خوبی داریم. زمانه که سخت می گیرد شروع می کنیم به کوتاه کردن ناخن‌ها، موها، حرف ها و رابطه ها!"

دست می کشم دور گردنم که سبک شده و لای موهایم که انگشت هایم از طول جدیدشان جا می خورند...خاطره ها با جاروی دستی هدایت می شوند به زباله دارن تاریخ...و کاش خودم هم سبک بشوم.

+ ویرگول ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۸
comment نظرات ()

اهم و مهم

دکتر می گوید:هدفون در بلندمدت روی شنوایی تاثیر نامطلوب داره.

من اضافه می کنم: و شنیدن صداهای ورای هدفون از پشت در بسته اتاق، در کوتاه مدت روی روان تاثیر ناجوانمردانه.

پیشنهاد: Someone Like Me

+ ویرگول ; ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۳٠
comment نظرات ()

 

اعتماد به نفس تو کار پیدا کردن مهمه! خیلی!

+ ویرگول ; ٤:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۳٠
comment نظرات ()

چیز هایی که نباید بگویم

میدانید چرا الان دارم آپ می کنم وبلاگم را؟!

یک دلیل خیلی مسخره دارد که توی فرهنگ معین بهش می گویند خواهر، همشیره، همچه چیزی. ایشان عادت دارد چراغ را خاموش کرده و شروع به بازی کردن با موبایلشان می کنند.

ما هم مشغول بودیم در آن اثنا با گوشی مان البته!

بعد چون قدری گریه کرده بودیم چشم هایمان می سوخت. گفتیم گوشی را سایلنت کند ما بخوابیم. بازی کرد هم کرد. اصولا بنده بسیار آدم خوش خوابی هستم. یعنی در حالت عادی، توی نور، توی تاریکی، توی صدا، توی بی صدایی، می خوابم اگر بخواهم. صرفا خواستم ببینم سایلنتش می کند یا نه!

تخت من و خواهر عمود به هم است. اینجوری که پاهای من می افتد جایی که سر آن حقیر می افتد! دکور را هم خودش چیده!

بعد حدس می زنید چه کار کرد؟!

مشت زد به پایم و با صدای بلند فحشم داد!:دی

بعد هم گفت که صدایش را زیاد می کند تا خفه شوم من که گاوی بیش نیستم!:دی

الان هم دارد یک چیز مسخره ای گوش می کند دو ساعت است، که نمی فهمم چی می گوید؛ زار هم می زند آن وسط. دقت داشته باشید به ساعت!

گفتم که، بد حریفی انتخاب کرده:دی دست خودم بود می خوابیدم ها، ولی دیدم حالا که قرار است بیدار باشیم، یک کم نوای کیبورد و چراغ های روشن هم اضافه شود، به همراه صدای بلند کوارتت زهی گروه اکلیپس که از هدفون زاقارتم در می رود. من باشم می خوابم به هر حال، به من چه که ایشان توی یک فوتون نوری هم خوابش نمی برد و صدای کیبورد روی اعصابش است؟

+خدا؟ من ساکتم خودت یک کاری بکنی ها؟ وگرنه برای من که کاری ندارد، فردا روی درز کشو اش سرکه می ریزم، یک کمی وازلین روی سطح موبایلش، یک تک زنگ به دوست های دانشگاهش و شرح ماوقع دیشب، فقط خاطرت جمع که چوب بیسبال ندارم بزنم توی دماغش و دمبل شماره 1 هم زیادی سنگین است:دی

+ویرایش ساعت 1 و نیم: الان دارم love is an open door گوش میدم:)) Life can be so much more!! روحیه م تو حلق خودم:))

+ ویرگول ; ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱۳
comment نظرات ()

شانس آوردم ده دقیقه تا خونه راه بود!

امروز داشتم از امتحان زبانم برمیگشتم که سر کوچه بالایی صاحب نونوایی فانتزی محل رو دیدم. نشسته بود تو ماشینش پشت فرمون، خم شده بود داشت از تو داشبورد یه چیزی پیدا می کرد. قبلا مغازه مال پدرش بود؛ چند سال پیش مرد. چشماش خاکستری روشن بود، عین یخ. چند باری تو روز میرفت بیرون مغازه سیگار می کشید. وقتی دبستان بودم و خرید خونه با من بود(چرا؟ هیچوقت نپرسیدم:دی) جفتشون منو میشناختن. هر روز ازشون نون می خریدم، بعضی وقتا هم خمیر واسه پیتزا. یه وقتایی که پولم کم میومد با برج سکه های ده تومنی(اون موقع هنوز با ده تومن میشد شکلات مدادی خرید!) بقیه پولم رو می آوردم براشون. آدم تابلویی بودم از بچگی.

داشتم فکر می کردم چقدر جالبه که ما ده دوازده ساله تو این محل و تو این خیابون زندگی می کنیم و قشنگ سیر تغییر و تحول محله رو میبینیم و حس می کنیم. قشنگ آدم حس می کنه حق آب و گل داره تو محل! مثلا همین که من آقای نون فانتزی رو از صد فرسخی میشناسم، یا پدر آقا امیر حسین که کوچه بالاتر سوپر داره هنوز به من میگه عمو!  بعد در همین حال داشتم از پشت ماشین آقای نون فانتزی(:دی) عبور می کردم که یه ماشین سفید پیچید جلوم و سرنشین کنار راننده ش دست تکون داد. شیشه هاش دودی بود، یه کم زاویه دیدم رو جابجا کردم و متوجه شدم داییم اینا هستن که دارن میرن گردش. دست تکون دادم و رد شدم از کوچه.

جز یه خاله و یه داییم، کل دایی ها و خاله هامم تو همین محل زندگی می کنن. سه تا مون تو این خیابون(به علاوه مادربزرگم) یکی مون خیابون پایینی، یکیمون خیابون بغلی. دختر اون یکی داییمم تو همون کوچه که داشتم میرفتم زیر ماشین این یکی داییم خونه شونه تازه! قرق کردیم محل رو:دی البته قبل اینکه همه مون تو یه ساختمون باشیم هم تقریبا همینطور بود، بیشتر پخش بودیم ولی. خط فکریم منحرف شد به این سمت که چقدر جالبه، که من چقدر آشنا دارم اینور اونور این محل! تازه دقیق تر که داشتم حساب می کردم یه سری از مغازه دار های تو مسیرم دوست داییم بودن و رد شدنه به بابای یکیشون که میشینه در مغازه پسرش هم باید سلام می کردم. 

و شاید باورتون نشه که در حالی که داشتم از کوچه ی سومی می گذشتم که برم تو خونه مون، یه نفر رو دیدم که قیافه ش آشناست. از اونجا که نصف آدمایی که تو روز میبینم قیافتا آشنان، خب، رد شدم همینجوری. بعد صدام کرد. برگشتم سمتش، با دهن باز، یه کم مکث، و تا اومد خودش رو معرفی کنه پریدم بغلش...خاله ملیح بود که دوست دوران دبستان مامانه و اوووه...کلی سال بود ندیده بودمش! 

قبل از اینکه فکرم به سمت چیزای جالب دیگه منحرف بشه و عموی مرحومم یا ناظم دبستانم رو تو خیابون ببینم خاله ملیح رو بردم خونه مون و دیگه پامو از خونه نذاشتم بیرون:دی

پیشنهاد: So Goodbye

+ ویرگول ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٦
comment نظرات ()

سارا! نمیدانی چه حالی بودم آن روز...

[ترس از اینکه ]یک ترم زبان را باید جا بگذارم؛ [ترس اینکه ]مبادا دوباره خیطی بالا بیاورم و یک چیزی به دانشگاه بدهکار بشوم؛ [ترس اینکه] حالا که شیمی درمانی تمام شده منتظر چی باشم؛ [ترس اینکه] عطیه جان بگذارد برود؛ [میل اینکه] تمام بشود همه چیز ناگهان؛[آرزوی اینکه] کاش واحد های این ترمم پخش و پلا نباشد، وقت آزاد لازم دارم.

من را با خودم تنها نگذارید خب. اینقدر با خودم حرف می زنم که سرم می رود.

+عنوان یک بند از یک شعر از «ساراییسم»، از  مرحوم حسینی.

+داستان کوتاه وبلاگی منتظر شماست هنوز.

+ ویرگول ; ۳:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٦
comment نظرات ()

نبش قبر!

سوم دبیرستان بودم که کافه پیانو را هدیه گرفتم. یک هفته بعد که رسیدم به تهش، و دیدم این ته راه ارتباطی با نویسنده هست، برداشتم به آقای جعفری ایمیل زدم که چقدر عجیب که شما در مورد همه چیز نظری دارید. چقدر آدم جالبی هستید.

حدود یک سال بعد و شب بعد اعلام نتایج انتخابات بهم ایمیل زد که زین پس هر شب ساعت دوازده به مدت یک ساعت دزدگیر ماشین هایمان را روشن میگذاریم تا به انتصاب حسن فریدون اعتراض کنیم. ضمیمه اش هم نامه دختر چهارده ساله ای که گفته بود من این را خواندم و متنبه شدم و تا الان داشتم تو کوچه شادی میکردم هیهات بر من، بروم سویچ ماشین پدر را برداشته نشان بدهم ما ازون خونوادهاش نیستیم دادا!

حالا وضعیت دقیقا اینجوری بود که من شب قبل تا ساعت دو و اندی صدای خوشحالی ملت را که تا طبقه سوم خانه ای اواسط بن بستی دور از خیابان اصلی میرسید تحمل کرده بودم و الان یکی آمده بود باز میگفت انتصابات شده و ما مخالف بودیم. جدای اینکه من همین آقا را چند وقت قبلش توی بی بی سی دیده بودم یک چیز هایی میگفت بی سروته، که پدرم شخصا از من بابت خریدن کتاب چنین آدمی عذر خواهی کرد. 

طبیعتا جوابم بهش بعد از " صد سال به این سال ها!" شرح کارناوالی بود که از پنجره می پاچید توی اتاقم. چهارده سالم نبود که جو بگیردم. بعدش هم تا یک هفته منتظر ماندم موجش برسد اینجا که نرسید و دزدگیر همه خاموش بود. جز آن یک دفعه که ماشین همسایه روبرویی را زدند.

+ ویرگول ; ۳:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٥
comment نظرات ()

حال بد نوشت.

دیروز امتحان داشتم، دو تا کلاس مهم داشتم، یک جلسه تی ای در مورد مبحث سختی از نظریه زبان ها و اتوماتا و ارائه تکلیف همین درس را هم اضافه کنید.

صبح که با صدای زنگ بیدار شدم-گفته بودم بیدار باش صبحم "ینی صب شده!" سینا حجازی هست؟- زل زدم به سقف و فکر کردم چرا باید بروم دانشگاه؟ چرا باید خودم را به زور سر کلاس دیجیتال بیدار نگه دارم چون مهم است؟ چرا تلاش کنم خودم را برسانم آن سر شهر تکلیفی را تحویل بدهم که از امتحان میان ترمش نصف کمتر نمره را گرفتم درحالی که مثلا خوب داده بودمش؟ که چی خب مثلا؟

ساعت را خاموش کردم و تا دو ساعت بعدش زیر پتو می لولیدم و با خودم فکر می کردم یعنی اشتباه کردم که خواستم نرم افزار بخوانم؟ یعنی باید بیشتر تحقیق می کردم؟ یعنی باید صنایع را میزدم بالاتر؟ آخر اینکه چیزی نبود که من از آینده می خواستم، الان که دارمش نمیشود دوستش بدارم و دعوا نداشته باشیم با هم؟ الان چی کار کنم دقیقا؟

دیروز نرفتم دانشگاه. نه برای دیجیتال نه برای اسمبلی نه برای نظریه نه برای هیچ چیز. گوشی را سایلنت کردم انداختم یک گوشه، هیچکس هم دنبالم نگشت که کدام قبری مانده ام روز به این مهمی. دیشبش هم که توی گروه گفتم «بچه ها منو دلداری بدین، سپاس» هیچکس نپرسید چرا دلداری بدهیم و چه ات شده سر شبی. نشستم برای خودم کد نوشتم و وب گشتم و برای خودم آهنگ گذاشتم و با خودم آواز خواندم و خودم را لوس کردم برای خودم و بعد ناز خودم را کشیدم که غصه نخورد و حالش خوب باشد و بیخیال نمره و مدرک و یادگیری و رفیق و رفیق نما و کوفت و هر چیز دیگری که توی دنیا هست.  اینجور وقت ها خودم حال خودم را خوب می کنم و بعدش دیگر هیچکس و هیچ چیز مهم نیست. همین.

+ ویرگول ; ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٩/۱٢
comment نظرات ()

 

یکی از درس ها را با استادی برداشتیم بسیار خفن و بسیار مسن. همان درس را خانمی جوان تر و کم خفن تر هم ارایه میکند البته.

استاد خفن ما از جلسه اول اعلام کرد یک ساعت درس میدهد و ده دقیقه خاطره می گوید و خلاص. هرکس نخواست بیاید هم نیاید. کلاس کله صبح بود و خیلی ها نخواستند بیایند. مامی رفتیم و قصدمان این بود از محضر خفنشان بیاموزیم.

بعد از یکی دو جلسه بچه ها کمتر و کمتر شدند. استاد خیلی از اثبات هارا یادش نبود و رشته کلام را هی گم میکرد و هی اشتباه می کرد و دست اخر به کتاب مرجع متوسل میشد و کپی اش میکرد روی تخته. بچه ها تصمیم گرفتند بنشینند خودشان کتاب مرجع را بخوانند وقت کمتری هدر می رود و اصلا چه کاری بود هفت صبح می آمدیم دانشگاه؟!

امروز صبح که با گروه دیگری کلاس داشت دیدیمش. رفت سر کلاس خالی،کمی منتظر ماند، کسی نیامد ولی؛ کیفش را برداشت و رفت.

نمیدانم شاید حقش بود محترمانه و با کلی تقدیر از این بابت که فرار مغز ها نکرده تا به ما بی مغز ها درس بدهد، بازنشسته اش می کردند تا اینکه هر رروزهفت و نیم صبح بفرستندش سر کلاس خالی که شاگرد هایش حوصله استاد مسنشان را ندارند، هوم؟:-(

+ ویرگول ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٥
comment نظرات ()

اقیانوس بند انگشتی

برای اولین بار توی عمرم داشتم تنهایی فرم مهمی رو پر می کردم. اسم و فامیل و کد ملی و اطلاعات عمومی دیگه رو وارد کردم و کلید «ثبت اطلاعات» رو زدم. مدارکم رو اسکن و آپلود کردم و براشون فرستادم. یک صفحه مونده به پایان فرم شش صفحه ای مربوطه، برخوردم به فیلدی که ازم میخواست مهارت هایی که دارم، تو هر زمینه ای که هست، بنویسم. 

سعی کردم خالی ردش کنم ولی پر کردنش اجباری بود. دستم رو زدم زیر چونه و خیره شدم به مانیتور.

نمیتونستم بنویسم پیانو می زنم، چون سه ساله پیانو نزدم و خیلی از آهنگ ها فراموشم شده.

نمیتونستم بگم بسکتبالیست یا تکواندو کارم، چون بودم، دیگه نیستم.

نمیتونستم بگم نقاشی می کنم یا خیاطی یا بافتنی، چون مهارت خاصی توشون نداشتم و هر چی بلد بودم خودم با ازمون و خطا کشف کردم.

نمیتونستم بنویسم برنامه نویسم، چون اونقدری که باید(یعنی مثلا در حدی که استادمون مسلطه) مسلط نیستم به هیچ زبون برنامه نویسی. و همیشه گوگل باید ور دستم باشه برای بعضی تابع ها و الگوریتم ها.

نمیتونستم بنویسم در کار با کامپیوتر مهارت خوبی دارم حتی، یه زمانی به ورد و پاورپویت 2000 مسلط بودم ولی حالا که کمتر کارم بهشون میفته، شک دارم تو نسخه 2010 شون پروفشنال محسوب شم در حدی که بخوام ذکرش کنم. و از ویندوز های xp به بعد هم که ابدا سر در نمیارم. مثل این بود که بنویسم سواد خوندن و نوشتن دارم. چیز معمولیه، نیازی به اشاره نداره...

و حتی جرات نکردم بنویسم میتونم تدریس کنم-و کرده م- و خدای تست های عربی و زبانم... چون خیلی وقت هست لای هیچ کدوم رو باز نکردم و مطمئنم بیشترشون یادم رفته...!

 

اینقدر به مانیتور خیره موندم که دست آخر منصرف شدم. شش صفحه فرم پر شده رو با دکمه انصراف انداختم سطل آشغال و الان چند وقته دارم فکر می کنم که کم کم برای اینکه کاری رو واقعا تموم کنم، دیر می شه ها...

+ ویرگول ; ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٥
comment نظرات ()

"خوش به حالت قلوه سنگ" مثلا!

دارم به شناخت های جدیدی از خودم و دنیای اطرافم می رسم.

دختر هایی اطرافم وجود دارند که با نهیب مسافران خسته ی غروب بی آر تی خط چهار، به گریه می افتند. دوستانی دارم که داشتن دو تا امتحان پشت سر هم باعث می شود احساس متلاشی شدن بکنند، همکلاسی هایی که یک روز در هفته تحمل کردن استاد گزافه گوی معارف تا آخر آن روز اخلاقشان را سیر و سرکه ای می کند، نوزده ساله هایی که دانشگاه آمدن چهارشنبه ها آن هم یک بار در ماه باعث می شود به مشق های کل ماهشان نرسند.

و کم کم دارم متوجه می شوم چرا من،منِ از دید خودم اینقدر نازک نارنجی برای این قشر جامعه اسطوره مقاومتم. 

خیلی بستگی دارد که زندگی از آدم چی طلب کرده باشد. من هر وقت کتک خوردم، بعدش نهیب خورده ام که «گریه نکن فلان فلان شده!» و یاد گرفته ام که نباید در برابر کتک هایی که میخورم و خواهم خورد ضعف نشان بدهم. بارها از همکلاسی هایم ناسزا و تهدید و تهمت شنیده ام و هیچوقت شاگرد محبوبشان نبودم، ولی نصیحتم کرده اند که «جا نزن تا فکر نکنن حق با اوناست» و ته تهش یک سال از مدرسه تا خانه از ترس دوست پسر هایشان دویده ام فقط. در قاموسی که مرا با آن تربیت کرده اند، زورگویی گناه است و زورشنیدن گناه تر. و غمگین شدن و دل شکسته شدن از این زورشنیدن حتی بدتر از نفس مورد زور واقع شدن است. اذیتت کرد؟ نزن توی گوشش. زد توی گوشت؟ از وسط نصفش کن. یا بسپر پدرش را در بیاورند. یا ببخشش و متحولش کن. هر کار کردی نیا خانه غمباد بگیر که سیلی خوردی!

+ ویرگول ; ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٦
comment نظرات ()