چه بی اندازه خوشبختی!

یک روز هایی هم مثل امروز، از شدت خوشبختی، می ترسم... از اینکه اینقدر یک روز می شود شیرین باشد می ترسم...!

من 92 را با ترس شروع کردم. با هراس. خوب یادم هست شب سال تحویل که کنار شوفاژ کز کرده بودم و می لرزیدم و زیرلبی میگفتم "توروخدا نیاد...!" اما پرونده اش را با لبخند می بندم، با یک عصر چهارشنبه دل انگیز، با عطیه جان و انقلاب و بینگیلی آبی و نقره ای...

/ 1 نظر / 8 بازدید