این چنین است که من هر دفعه از تصمیم گرفتن منزجر تر می شوم!

پارسال برای اولین بار در طول عمرم بدون خانواده رفتم نمایشگاه کتاب.

ما خانوادگی سیستم نمایشگاه کتاب رفتنمان اینطوری بوده که میرفتیم تک تک غرفه ها و سالن ها و راهرو ها را آنقدر می گشتیم تا جانمان از پایمان در بیاید. از هر غرفه ای چمنی می چیده ایم و از آنجا که پنج جفت دست داشتیم تا وقتی واقعا حجم کتابها زیاد نمیشد متوجه تعدادشان نمی شدیم. کتاب در خانواده ما موجود مقدسی است، تنها مقوله ای که اگر بابتش هرقدر پول خرج کنی مورد شماتت قرار نمی گیری. یعنی اصولا من به شخصه توسط کتابهایی که برایم می خریده اند بزرگ شده ام و این اعتقاد راسخ در پدرم وجود داشته که آدم کتابخوان به هر چیز دست پیدا می کند ولو اینکه آن چیز به کتابخوانی ربط نداشته باشد.

بنابراین قابل تصور است که وقتی با شصت هزار تومان پول رهایم کردند توی نمایشگاه، از اولین نقطه نزدیک به در ورودی شروع کردم به گشتن و تا وقتی نمایشگاه واقعا در حال بسته شدن بود-و قشنگ یادم هست استرسی که به جانم افتاده بود، «الان در ها رو می بندن و فردا صبح پیدامون می کنن کارت دانشجوییامونو میگیرن از تحصیل محروم میشیم خانواده طردمون می کنه و تا آخر عمرم با همین دوازده جلد کتاب باید زندگی کنم!»-سالن به سالنش را زیر پا گذاشتم و تقریبا اولین چیزهایی که دستم رسید خریدم. کاملا بی برنامه طور. مثلا «مفید در برابر باد شمالی» را آقای صادقی سر کلاس گسسته معرفی کرده بود و من بی آنکه واقعا قصد داشته باشم بخوانمش دیدم و خریدمش(بخرید و بخوانید، فوق العاده است.). یا «شانزدهم هپ ورث» را موقع گرفتن دماغم و به صورت اتفاقی از زیر شیشه ی میز نشر نیلا دیدم(سلام هولدن) و برداشتمش.

از خرید های سال قبلم راضی ام، هر چند سال قبل به شکل مسخره ای توی مود کتاب نبودم، فقط چهارده جلد کتاب خواندم، اصلا نرفتم کتابخانه و فقط از بچه ها قرض گرفتم، و آخرین کتاب نمایشگاه پارسالم را (درخت پرتقال کارلوس فوئنتوس) تازه توی عید تمام کردم. امسال اما تصمیم گرفتم با برنامه بروم جلو. ثبت نام بن کتابم را همان اول انجام دادم. پرداخت نکردم ولی. آمار ها را از سایت نمایشگاه گرفتم و کمین نشستم. تا الان که صفحه خرید را باز کردم و دیدم ظرفیت تکمیل است. هو هو.

خب، کسی با من هماهنگ نکرده بود که ثبت نام با خرید فرق دارد. متوجهید که.

/ 13 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هولدن کالفیلد

سلام ویرگول[نیشخند] خانواده شما در این بُعد خیلی خفنن ها!

کالیسور

پارسال بن نداشتم خودمو خفه کردم با کتاب خریدن! امسال بن خریدم ولی دریغ از سر سوزن ذوق برای خرید! فقط برم بچرخم نیگا کنم :|

مگهان

من اعتراف می کنم با اینکه خیییلی کتاب دست خونواده م میدیدم ! اونقدر میل نداشتم خودم بخونم و برادرم واقعاً خوره ی کتابه :دی با اینکه 12 سالشه شک ندارم 300 برابر من کتاب خونده... و در کل خواستم بگم بهت حسادت می ورزم که کتاب خونی[نیشخند] من تو دسته ی کتاب نخون ها نیستم ولی متاسفانه کتاب خون هم به حساب نمی یام[نیشخند]

پری

برای پست اولت تشویق

زهرا رضایی

کلا من ناله و نفرین میشم بابت پول کتابام... همچین خونواده ای هستیم ما!!!

هولدن کالفیلد

واااااااااااااییییییییی! پرشین بلاگ دو روزه سالمه! سالم سالمه ها! باورم نمیشه![نیشخند]

سه سوت

1. درخت پرتغال خوب عست؟ 2. منم فقط ثبت نام کردم پرداخت نکردم! :(

مگهان

گفتی درخت پرتقال یاد دختر پرتقالی افتادم :| قطعاً سبکشون و همه چیشون کلا با هم فرق داره ها:دی گفتم برم بخونمش!!![نیشخند] سوال سه سوت! سوال منم هست ... کم کم باید اسم 10 تا کتاب رو بذارم تو لیست که به خودم جایزه بدم پیشنهادی داری ؟ جز اینی که استادتون گفته و منم نقدش رو خوندم و حتماً پیداش می کنم و می خونم

خانم و آقای پیشی

خب من هرسال همین وضعو دارم و درمورد ثبت نام یا خرید و... یه چیزی فراموشم میشه. خانواده محشری دارین.

فینگیل

از خانوم فینگول ب خانوم ویرگول [نیشخند] خانوم ویرگول ب گوشی ؟ نههههه اون ی چی میگه برا خودش هرسال همینه من خودم هم دیروز گرفتم شما ی بار دیگ تلاش کن