حال بد نوشت.

دیروز امتحان داشتم، دو تا کلاس مهم داشتم، یک جلسه تی ای در مورد مبحث سختی از نظریه زبان ها و اتوماتا و ارائه تکلیف همین درس را هم اضافه کنید.

صبح که با صدای زنگ بیدار شدم-گفته بودم بیدار باش صبحم "ینی صب شده!" سینا حجازی هست؟- زل زدم به سقف و فکر کردم چرا باید بروم دانشگاه؟ چرا باید خودم را به زور سر کلاس دیجیتال بیدار نگه دارم چون مهم است؟ چرا تلاش کنم خودم را برسانم آن سر شهر تکلیفی را تحویل بدهم که از امتحان میان ترمش نصف کمتر نمره را گرفتم درحالی که مثلا خوب داده بودمش؟ که چی خب مثلا؟

ساعت را خاموش کردم و تا دو ساعت بعدش زیر پتو می لولیدم و با خودم فکر می کردم یعنی اشتباه کردم که خواستم نرم افزار بخوانم؟ یعنی باید بیشتر تحقیق می کردم؟ یعنی باید صنایع را میزدم بالاتر؟ آخر اینکه چیزی نبود که من از آینده می خواستم، الان که دارمش نمیشود دوستش بدارم و دعوا نداشته باشیم با هم؟ الان چی کار کنم دقیقا؟

دیروز نرفتم دانشگاه. نه برای دیجیتال نه برای اسمبلی نه برای نظریه نه برای هیچ چیز. گوشی را سایلنت کردم انداختم یک گوشه، هیچکس هم دنبالم نگشت که کدام قبری مانده ام روز به این مهمی. دیشبش هم که توی گروه گفتم «بچه ها منو دلداری بدین، سپاس» هیچکس نپرسید چرا دلداری بدهیم و چه ات شده سر شبی. نشستم برای خودم کد نوشتم و وب گشتم و برای خودم آهنگ گذاشتم و با خودم آواز خواندم و خودم را لوس کردم برای خودم و بعد ناز خودم را کشیدم که غصه نخورد و حالش خوب باشد و بیخیال نمره و مدرک و یادگیری و رفیق و رفیق نما و کوفت و هر چیز دیگری که توی دنیا هست.  اینجور وقت ها خودم حال خودم را خوب می کنم و بعدش دیگر هیچکس و هیچ چیز مهم نیست. همین.

/ 10 نظر / 10 بازدید
عماد

چون می گذرد، غمی نیست. و می شود نقطه بود و تمام کننده. " . " عاقبت بخیر باشید.

یحیی

مگه نظریه زبان ها و اتوماتا مبحث سخت هم داره؟! (الان از کل پست همن یک مورد نظر منو جلب کرد) [لبخند]

SomeOne

چقد ما با هم تفاهم داریم! با این تفاوت که من تا الان جرات نکردم روزای این چنین مهمی رو از دست بدم. :|

elanor

منم 4 شنبه نرفتم :|

زردالو

میدونی ویرگول جونم... مشکل ما اینه که فرایند استعداد یابی انجام نمیشه برامون وقتی میخوایم انتخاب رشته کنیم. واسه همین حتی اگه خیلی هم موفق باشی انگار همیشه یه جایی گوشه ذهنت تردید وجود داره. من با همین حس اومدم نرم افزار. من حتی تو دبیرستان بین تجربی و ریاضی دودل بودم. ولی به دلایل خوبی اومدم ریاضی. همیشه دلم واسه زیست تنگ میشد. الان دکتری اومدم بین رشته ای میخونم. بیوانفورماتیک. خیلی خوبه. میدونی خوبی کامپیوتر اینه که بعداً خیلی جای تنوع توی ادامه تحصیلت وجود داره. به نظر من یه کم صبر کن و زمان بده. بخصوص که ترم های اول درسها تئوری هستند. بعداً که عملی شدن خیلی شیرین تر شد مثلاً برای من. ببین چه آپشن هایی در آینده پیش روته. از این تستهای تیپ شخصیتی حتی به نظرم انجام بده. ببین چی میخوای از زندگی. من یه مشکلی که دارم اینه که دوست دارم با دست کار انجام بدم. مثلاً الان میفهمم شاید اگه معماری میخوندم بهتر بود. فکر میکنم تو هم همین علاقه رو داری :) چون روحیت هم هنریه.

زردالو

خلاصه اینکه آینده و دامنه ی انتخاب ها تو نگاه کن. خودتو بشناس. و سعی کن این شکی که در گذشته باید برطرف میشد و نشد رو الان یه کمی برطرفش کنی تا حس بهتری داشته باشی نسبت به رشته ت. ببین مثلاً من وقتی کد میزنم و جواب میده خیلی ذوق میکنم :D من وقتی زبان کامپیوترو فهمیدم و دیدم میشه چه کارای قشنگی باش کرد خوشم اومد. وقتی فهمیدم یادگیری ماشین چیه و با هوش مصنوعی آشنا شدم بیشتر از رشتم خوشم اومد. البته اینا رو خیلی هاشو من تقریباً سال آخر لیسانس و بیشتر توی فوق لیسانس فهمیدم. کنجکاو بشو که چیکار میشه کرد با این رشته ای که داری. من از همون لیسانس فهمیدم یه چیزی به اسم بیوانفورماتیک وجود داره و این واقعاً برام انگیزه شد که رشتم میتونه به جای جالبی برسه. شاد باشی یادت باشه یکی از مهمترین بخشهای زندگی رضایت از کاری که انجام میدیم هستش :) شغلی که داریمو اگه دوست داشته باشیم و به کارمون عشق بورزیم، زندگی خیلی قشنگ تر میشه.

زردالو

راستی خیلی از آدما "مهارت" این رو ندارن که نسبت به بقیه تفاوت نشون بدن. مثلاً من قبلنا مهارت این رو نداشتم که غم رو تو چهره ی دوستم بببینم، نمیفهمیدم وقتی کسی نمیاد باید حالشو پرسید، با اینکه دوستامو دوست داشتم همیشه و برام مهم بودن ولی این چیزا رو بلد نبودم. بعدش رفتم یه کارگاه EQ و کلی از این چیزا بلد شدم. پس وقتی از این اتفاقا میفته لزوماً دلیلش این نیست که کسی تو رو فراموش کرده. بلکه به نظر من خیلی از ماها این مهارت ها رو نداریم. متأسفانه چون دغدغه ها زیاد شده تو خانواده ها بچه ها این چیزا رو یاد نگرفتن که الان بلد باشن برای بقیه انجام بدن.

قناری معدن

آی بدم میاد از درس و مشق و دانشگاه و گاهی از دانشجوها

منِ گذشته

عطیه جان کجاست پس؟ بعدشم, سخن از دل ما میگویی [چشمک] البته من علاقمند بودم، حالا میبینم اونی نیست که انتظار داشتم ازش

کالیسور

و اصولا دوم . هر چقدر وابستگی به تعداد کمتری از افراد دیگه (حتی یک نفر) باشه ، زندگی شیرین‌تر و قابل تحمل‌تر میشه .. !