شنبه ی اولی که می دونیم

روز های خوبی رو نمیگذرونیم. مامان استراحت مطلق گرفته و با این وجود شاید تنها کاری که نمیکنه استراحت از نوع مطلقش باشه. مدام توی خونه ست و می چرخه برای خودش از این اتاق به اون اتاق، حالا که بالاجبار دیگه سرکار نمیره انگار یاد روزهای خونه داریش کرده باشه سرشو گرم میکنه به رفت و روب و پخت و پز. مجبوریم هی رومون رو ازش برگردونیم تا نفهمه اشک تو چشمامون حلقه زده. زهرا در اتاقو می بنده ، قوز می کنه زیر پتوش و هق هق می کنه. به نظرش من خیلی بی احساس میام که اشک هام سرازیر نمیشن. مامان می فهمه ولی. از دماغم که قرمز میشه و مژه هام که می چسبه به هم.

 

امروز میره برای ام آر آی رنگیش و بعد احتمالا مشخص کردن تاریخ عملش که هر چه زودتر باشه. اینطور که خودش میگه مهم ترین دغدغه ش اینه که دم عیدی موهاشو نتراشن...! پیشنهاد دادم ما هم موهامونو بتراشیم که حس غریبی نکنه مثلا...من باید بهش روحیه بدم عوض گریه، برم زیر پتو بغش کنم قوز کنم هق هق کنم چه کمکی میکنه مثلا؟

/ 5 نظر / 4 بازدید
یونیورسـ

خدایا، از تهِ قلبم، دعا می کنم، مامانِ مهربونِ دوستِ خوبم، زودِ زود، صحیحُ سالم و بهتر از قبل بشه. عزیزم، هیچ ناراحت نباش، خدا بزرگ تر از این حرفاست :-****** یه عالمه عشق و محبت و انرژی مثبت برات می فرستم

zakarya

به خدا توکل کن! خدا مشکلاتشو واسه دوستانش میاره تا اونا امتحان کنه

زردالو

عزیزم انشالله عملشون به خوبی انجام بشه و سلامتیشونو بدست بیارن. امان از دست مامانا که استراحت تو کارشون نیست... بنظر من شما باید یه کاری کنین که استراحت کنن - اگه استراحت مطلقن. حتی شده با ابراز ناراحتی خودتون... امیدوارم هر چه زودتر تو وبلاگتون یه پست خوشحال درباره مامان جان ببینیم [گل]

متــــی

مامان منم 5 سال پیش سکته مغزی کردن ... [دلشکسته]، با گذشت 5 سال تقریبا وضعیتشون ثابت شده (یعنی نه بهتر میشن و نه بدتر). ولی ما همگی منتظریم هنوز ... من یه مورد ورم مغزی توی بیمارستان دیدم، که به نظر خیلی بی خطر تر و بی عوارض تر از بقیه آسیبهای مغزی بود. خانومه که این بیماری را داشت از همه زودتر مداوا شد و مرخص شد، منظورم اینه که نگران نباشید و توکل کنید. امیدوارم مامان شما خیلی زود سلامت بشن. چقدر درکت کردم....