تقارن نحس

بعضی وقت ها فکر می کنم سال نود و دو چقدر عجیب تمام می شود. چقدر چگالی اتفاقات توی این دو ماهه آخر زیاد شده.  مرگ بابابزرگ، مریضی مامان، عمل کردنش، برنامه ریزی حج مامان و مادربزرگ و دایی ها، کنفرانس کامپیوتر دانشکده...انگار که تا الان نود و دو توی خواب زمستانی بوده و یکهو سرش را بلند کرده و با آن قیافه ژولی پولی و چشم های خمار زل زده به من و پرسیده «امروز چندمه؟» و من گفته ام «نه بهمن» و او گفته «اوپسسس دیر شد چرا بیدارم نکردی...!!!» و پریده به انداختن اتفاق هایی که باید میفتاده و نیفتاده. درست که نگاه می کنم همه چیز از همان نه بهمن لعنتی شروع شد که صدایم را بلند کردم و رو به مسئول آموزش داد زدم «حقوق چی رو میگیرین شما اینجا!!؟؟»

 

این هفته مامان عمل می شود و من نمی دانستم. درست از روزی که مامان میرود بیمارستان، تا روزی که مرخص بشود، کنفرانس کامپیوتر دانشکده است و اسم نوشته ام برای همیاری. خیلی وقت پیش. نمی دانم قرار است بهمان اجازه بدهند برویم عیادتش یا نه( عادت بد خاله بزرگم این است که هرکس میرود بیمارستان برای عمل ، عیادت ممنوعش میکند که به قول خودش مریض بیچاره استراحتش را بکند) و نمیدانم روز هایی که سرهنگ خاله اجازه دهد ببینمش توی دانشگاه دارم دنبال اساتید شریفی و تهرانی و امیرکبیری میدوم یا توی بی آر تی مشغول له شدن و ناسزا شنیدنم...و این بد است، خیلی بد است...

/ 2 نظر / 5 بازدید
چپ دست

با9 بهمن درست صوبت کن لدفاً آخه روز تولدمه [نیشخند] واسه مادرتون آروزی سلامتی میکنم ایشالا که عملشون با موفقیت تموم میشه .

lمن

انشاءالله عمل مادر به سلامت باشد این 92 کلا همه ‌اش نوسان بود. یک مدت می‌افتاد رو موج میرایی و دوباره یک دفعه می‌شد موج سینوسی! گرچه دوستش داشتم