شانس آوردم ده دقیقه تا خونه راه بود!

امروز داشتم از امتحان زبانم برمیگشتم که سر کوچه بالایی صاحب نونوایی فانتزی محل رو دیدم. نشسته بود تو ماشینش پشت فرمون، خم شده بود داشت از تو داشبورد یه چیزی پیدا می کرد. قبلا مغازه مال پدرش بود؛ چند سال پیش مرد. چشماش خاکستری روشن بود، عین یخ. چند باری تو روز میرفت بیرون مغازه سیگار می کشید. وقتی دبستان بودم و خرید خونه با من بود(چرا؟ هیچوقت نپرسیدم:دی) جفتشون منو میشناختن. هر روز ازشون نون می خریدم، بعضی وقتا هم خمیر واسه پیتزا. یه وقتایی که پولم کم میومد با برج سکه های ده تومنی(اون موقع هنوز با ده تومن میشد شکلات مدادی خرید!) بقیه پولم رو می آوردم براشون. آدم تابلویی بودم از بچگی.

داشتم فکر می کردم چقدر جالبه که ما ده دوازده ساله تو این محل و تو این خیابون زندگی می کنیم و قشنگ سیر تغییر و تحول محله رو میبینیم و حس می کنیم. قشنگ آدم حس می کنه حق آب و گل داره تو محل! مثلا همین که من آقای نون فانتزی رو از صد فرسخی میشناسم، یا پدر آقا امیر حسین که کوچه بالاتر سوپر داره هنوز به من میگه عمو!  بعد در همین حال داشتم از پشت ماشین آقای نون فانتزی(:دی) عبور می کردم که یه ماشین سفید پیچید جلوم و سرنشین کنار راننده ش دست تکون داد. شیشه هاش دودی بود، یه کم زاویه دیدم رو جابجا کردم و متوجه شدم داییم اینا هستن که دارن میرن گردش. دست تکون دادم و رد شدم از کوچه.

جز یه خاله و یه داییم، کل دایی ها و خاله هامم تو همین محل زندگی می کنن. سه تا مون تو این خیابون(به علاوه مادربزرگم) یکی مون خیابون پایینی، یکیمون خیابون بغلی. دختر اون یکی داییمم تو همون کوچه که داشتم میرفتم زیر ماشین این یکی داییم خونه شونه تازه! قرق کردیم محل رو:دی البته قبل اینکه همه مون تو یه ساختمون باشیم هم تقریبا همینطور بود، بیشتر پخش بودیم ولی. خط فکریم منحرف شد به این سمت که چقدر جالبه، که من چقدر آشنا دارم اینور اونور این محل! تازه دقیق تر که داشتم حساب می کردم یه سری از مغازه دار های تو مسیرم دوست داییم بودن و رد شدنه به بابای یکیشون که میشینه در مغازه پسرش هم باید سلام می کردم. 

و شاید باورتون نشه که در حالی که داشتم از کوچه ی سومی می گذشتم که برم تو خونه مون، یه نفر رو دیدم که قیافه ش آشناست. از اونجا که نصف آدمایی که تو روز میبینم قیافتا آشنان، خب، رد شدم همینجوری. بعد صدام کرد. برگشتم سمتش، با دهن باز، یه کم مکث، و تا اومد خودش رو معرفی کنه پریدم بغلش...خاله ملیح بود که دوست دوران دبستان مامانه و اوووه...کلی سال بود ندیده بودمش! 

قبل از اینکه فکرم به سمت چیزای جالب دیگه منحرف بشه و عموی مرحومم یا ناظم دبستانم رو تو خیابون ببینم خاله ملیح رو بردم خونه مون و دیگه پامو از خونه نذاشتم بیرون:دی

پیشنهاد: So Goodbye

/ 0 نظر / 4 بازدید